شبیه قهوهی تلخی که میارزد به نوشیدن،
که باب میل این جانی! تو فالت را نگیر از من!
زندگیست دیگر، تکه تکهات میکند و در انتها میان تکههایت نوری از امید میتاباند.
گرچه همهچیز را پذیرفتهام و کنار آمدهام، اما از اعماق قلبم میخواستم همه چیز طور دیگری بود.
آدمها به همان سرعت که آمدهاند میروند؛ تنهاییات را بچسب.
اینجا کسی به زانوهای در آغوش کشیده
حسادت نمیکند...
غمگین نیستم،
سرم گرم است و زندگی را میگذرانم اما اگر حالم را بپرسی ساعتها برای تو خواهم گریست..