#پارت_31
#واقعیت_درمانی✨
کمیل:
سرکار بودم که تلفنم زنگ زد مامان بود
+جانم دلم مامان؟
صدای هق هق گریه ش میومد
+مامان؟چیشده
-کمیل بیا کوثرم😭
این و گفت و تماس قطع شد
نفهمیدم چجوری خودم و رسوندم خونه زینب و برداشتم و راه افتادیم دستام می لرزید زینب مدام صلوات می فرستاد راه دوساعته و یه ساعته رفتیم رسیدم خونه دیدم کسی نیست زنگ زدم بابا خاموش بود...مامان بر نمی داشت کلافه چنگی به موهام زدم خاله رو گرفتم
صدای گرفته ش حالم و بدتر کرد
+جانم
-خاله کوثر کجاست؟
بیا بیمارستان نزدیک خونه تون خاله
+یا جده سادات چیشده خاله؟
-فقط بیا خاله
نگام به زینب افتاد بغض کرده بود ولی به خاطر من خودش و نگه داشته بود با چشام بهش فهموندم که بریم سر تکون داد و راه افتادیم تو حیاط بیمارستان علی و دیدم چشاش سرخ بود تو من و دید اومد جلو و بغلم کرد شونه هاش می لرزید
+علی تورو قران بگو چیشده
-کمیل کوثر
+تو رو جون کوثر بگو چیشده
-داداش برو بالا
هیچکس جوابم و نمیداد جدا شدن روح و از بدنم و داشتم احساس می کردم تصویر کوثر و لبخنداش اومد جلوی چشمم اشک دور چشمام جمع شد.... همه جارو تار میدیدم....
#ادامه_دارد
✍به قلم:
ث.نیکوتدبیر
💫 @afsaranjangnarm_313 💫