eitaa logo
اَفسون لَیل
131 دنبال‌کننده
72 عکس
11 ویدیو
0 فایل
• اَفسونگری که کتاب می‌خوانْد و نویسَنده بود. ☁ • تلگراٰم: afson_lail • آیدی بهخواٰن: Roghayebromand • اینستاگِرام: Roghaye.bromand - تنها با اسم نویسنده منتشر کنید و یا فوروارد بفرمایید.
مشاهده در ایتا
دانلود
هیچ انساٰنی لایق این نیست که کسی را در زندگی‌اش داشته باشد که با یاد و خاطره‌ی خودش و زخم‌های به جا مانده از او، برقِ چشم‌هایش خاموش شود و قلبش سیاه! نگاهش یَخ بزند، از بلندی بیفتد و هیچ وقت رویِ هیچ سطحی فرود نیاید.
اما احتمالا اکثر انساٰن‌ها لیاقت این را دارند که کسی را داشته باشند که با یادش، لبخندی بزنند پر از داٰنه‌های اَنار. که دور لب‌ و چین و چروکِ کنارِ چشم‌هایشان، بوی نرگس و رُز بگیرد. انگشت‌‌هایشان از ذوق در هم بپیچد و نیششاٰن لحظه‌ای بسته نشود! اما آیا ما به همه‌ی چیزهایی که لیاقتش را داشتیم، رسیدیم؟ فکر نمی‌کنم... ما در تمام زندگی، خودماٰن را با پرنده‌ای، آسماٰنی، تکه‌ی ابری، سایه‌ی درختی، کتابی چیزی، به زندگی گره زدیم.
/تمامِ نوشته‌های اینجا رو من می‌نویسم. رضایتی برای کپی کردن ندارم♥️
من؟ غَزلی بودم با طعم بوسه‌ای که بر پیشاٰنی می‌نشست.
/چشم‌هایش همیشه می‌دوید دنبال کتاٰب‌ها، شب و جاٰدو. خودش را در شب‌ها و تنهایی‌هایش، اَفسونگر صدا می‌کرد. می‌خواست به هر طریقی شده در جای دیگری زندگی کند، حتی اگر آنجا چیزی جز خیال و رویاٰیِ پیچیده شده در موهایش نباشد.
من هنوز با کلمه‌ی «دی ماه» می‌شینم زار می‌زنم. با کلمه‌ی «میناب» خون می‌شه اشکم. و هنوز نفهمیدم اونایی که برای یکی از این‌ها ناراحت می‌شن و واسه اون یکی دلیل و توجیه میارن، از چی ساخته شدن؟
دلم روزهایی می‌خواهد که ایراٰنی، خودش را صرفاً ایرانی بداند. که با هزاران جور لقب و دسته‌بندی کردن‌های یکدیگر، از هم دور و دورتر نشویم... که با هیچ بهاٰنه‌ای، راضی به داشتن ایراٰن کوچک‌تر نشویم. که اجازه‌ ندهیم کسی از آن طرف کره‌ی زمین که هیچ، مطلقا هیچ دلسوزی‌ای برای هیچ انساٰنی ندارد، به خودش جرئت تصمیم گرفتن برای ایرانی جماعت را بدهد!
کف اتاٰق دراز کشیده بود. ذهنی داشت خالی، به وسعت جهاٰن. خیره‌ی سقف بود و خودش را در اعماق اقیانوس تصور می‌کرد. اقیانوسی شبیه به اتاقِ کوچکش. اقیانوسی که تنها ماهی‌اش، او بود. چشم‌هایش را بست. آب را تصور می‌کرد که دور تا دور تنش را می‌گیرد، موهایش را شناور می‌کند و صورت و چشم‌های بسته‌اش را، یواش می‌بوسد. همه چیز در رویاهایش زیبا بود. می‌توانست تا اَبد میان آن همه آب نفس بکشد و همانطور بماند. دور از آدم‌ها، دور از دنیا، فقط او باشد و اقیانوسِ کوچکِ اتاقش. / این روزهاٰ اکثرا فقط من هستم و اتاقی که اقیاٰنوس شده. اگر نقاش بودم، چقدر راحت‌تر می‌تونستم این رویاٰیی که هر روز همراٰهم هست رو بهتون نشون بدم. منِ ماٰهی شده و اقیانوسم رو!
سَر ظهر غروب شد. مثل این بود که اَناری در دل آسماٰن ترکیده باشد و بلافاصله زیر قدم‌هایِ لرزانِ مردی له شود. سُرخ. خورشید. اَنار. سرخیِ خورشید اَنار شده بود یا قدم‌های آن مرد، خورشیدِ آلوده به خون؟ به هر حال، تنها کسی که تاواٰن می‌داد پرنده‌ای بود که سَر ظهر خورشید را گم کرد و به خاٰنه نرسید. رقیه برومند /گَرمه. خورشید رو دوست ندارم. اَنار می‌خوام. @afson_lail 🌞