اَفسون لَیل
کف اتاٰق دراز کشیده بود. ذهنی داشت خالی، به وسعت جهاٰن. خیرهی سقف بود و خودش را در اعماق اقیانوس ت
؛
رویاٰها کم کم میرسند. یواٰش دستگیرهی در اتاقَت را پایین میدهند، از لایِ شکاٰف در گذشته و پایین تختت کِز میکنند.
تو نگاٰهت را در سرت جا گذاشته و پخش شدهای در سقف. حواست نیست که کنار شانهات نشسته و موهاٰیت را میپیچند دور انگشتهایشان. نمیفهمی کی پوستِ گردنت را لمس میکنند و در گوشتت حَل میشوند. شبیه پولکهای نقرهای میچسبند به مژهها و خالِ پایینِ چشمت.
یواش یواش آب از گُلهایِ سن و سالدارِ قالیات بالا میزند. میپیچد دورت، کمی از زمین بلندت میکند و میچرخد میاٰن ریشهی موهایَت.
کمی گذشته و حالا موجِ آب انگشتهایت را به سقف میرساند.
موجها میخورند به دیواٰرهای اتاق. صدایش را فقط تو میشنوی. تنها تو خیسِ رویاٰیی. تنها تو ماٰهی میشوی.
اتاق پر است از اقیانوس تا زماٰنی که کسی برسد، بیهوا در را باز کند و همهی آبها پخش و محو شوند در واقعیتی اَحمقانه و تو با شدت و ضرب، سقوط کنی میانِ گلهای خیسِ قاٰلی.
«مامان داره نعنا آسیاٰب میکنه.
امشب اقیاٰنوسم بویِ نعنا میده.»
@afson_lail 🌊
؛
[ میگوید ناساٰزگاری. راست میگوید.
سازت با واقعیت یکی نیست. شبیه دریاٰیی.
من را غرق میکنی در خودت! در تویی که حقیقت نداری پاٰیین و پاٰیینتر میروم و بعد از چند ساعت، جناٰزهام را با موجی محکم و سرخ، به ساحلِ واقعیت میاندازی. پَس میزنیام.
دوستت نداٰرم اما تنها چیزی که این روزها میخواهم، دریاٰست.
آدمم و با سَر میدوم سمت چیزهایی که دوست داٰشتنی نیستند. غریباَند و بعد از تجربه کردنشاٰن تا ساعتها مینشینم یک گوشه و هواٰی اتاق را با نفسهایم که دارند از بُهت و سیلیِ برگشت به واقعیت خفه میشوند، آلوده میکنم. ]
رقیه برومند
/خالو، مو دِریا میخوام.
@afson_lail 🌊
کاٰشکی یک دونه کفشدوزکِ تپل بودم که با آهنرباٰ چسبیده به درِ یخچال.
یا یک دونه توت فرنگیِ گندهبک میشدم که تهِ بازار زیرِ ساٰیه لم داده رو یک عالمه توت فرنگیِ دیگه و تهش تو لپاٰی سرخ و سفیدِ یه شازده پسرِ چهارساله آب میشم.
آدمیزاد بودن بووایِ آدمو میسوزونه.