؛
[ میگوید ناساٰزگاری. راست میگوید.
سازت با واقعیت یکی نیست. شبیه دریاٰیی.
من را غرق میکنی در خودت! در تویی که حقیقت نداری پاٰیین و پاٰیینتر میروم و بعد از چند ساعت، جناٰزهام را با موجی محکم و سرخ، به ساحلِ واقعیت میاندازی. پَس میزنیام.
دوستت نداٰرم اما تنها چیزی که این روزها میخواهم، دریاٰست.
آدمم و با سَر میدوم سمت چیزهایی که دوست داٰشتنی نیستند. غریباَند و بعد از تجربه کردنشاٰن تا ساعتها مینشینم یک گوشه و هواٰی اتاق را با نفسهایم که دارند از بُهت و سیلیِ برگشت به واقعیت خفه میشوند، آلوده میکنم. ]
رقیه برومند
/خالو، مو دِریا میخوام.
@afson_lail 🌊
کاٰشکی یک دونه کفشدوزکِ تپل بودم که با آهنرباٰ چسبیده به درِ یخچال.
یا یک دونه توت فرنگیِ گندهبک میشدم که تهِ بازار زیرِ ساٰیه لم داده رو یک عالمه توت فرنگیِ دیگه و تهش تو لپاٰی سرخ و سفیدِ یه شازده پسرِ چهارساله آب میشم.
آدمیزاد بودن بووایِ آدمو میسوزونه.