eitaa logo
آگاهسازی، امام صادق علیه السلام
1.6هزار دنبال‌کننده
876 عکس
1.4هزار ویدیو
21 فایل
ما با ولایت زنده ایم تازنده ایم رزمنده ایم #امید_افرینی #جهاد_تبیین #جنگ_شناختی #جنگ_ترکیبی 👌وای اگر خامنه ای امام حکم جهادم دهد ارتش دنیا نتواند که جوابم دهد ✋لبیک یا امام خامنه ای
مشاهده در ایتا
دانلود
📖 تا افق خاکستری، جز خار و خاشاک نبود. انس بن حارث کاهلی به نماز ایستاده بود؛در میان گودالی طبیعی که در کنارش تک خیمه ای کوچک در بادِ داغِ دشتِ خشک می لرزید.......... عبدالله منتظر ماند تا نماز انس به پایان رسید. عبدالله پرسید:"پیرمرد تو وامانده ای یا در راه مانده؟" "هیچ کدام.مقیم هستم" عبدالله به تمسخر خندید و به پیرامون اشاره کرد که جز دشت سوزان هیچ نبود؛و گفت: "مقیم؟!🤔 در این جهنم؟! تنها و بی کس؟ انس گفت:"این جا جهنم نیست، که تکه ای از بهشت است و من تنها نیستم .در انتظار یارانی مانده ام که بزودی می رسند و من امید دارم یاری مرا بپذیرند."..... عبدالله رو به انس برگشت و گفت:"نیازی نیست از ما بترسی و یاران نداشته ات را به رخمان بکشی! ما نه از مشرکانیم نه حرامی." انس بی آنکه به عبدالله نگاه کند،از گودال بیرون آمد و گفت:"ترسی از شما ندارم ، چه مشرک باشید،چه حرامی یا مسلمان؛چرا که به زودی مشرکان و حرامیان ومسلمانان هم پیمان می شوند تا در همین بیابان و همین گودال بهترین بنده ی خدا و فرزند رسولش را بکشند و بر کشته اش پای فشانی کنند.😭😭 ادامه دارد....... عاشقی 🌹🌹🌹 ۸۳ روز مانده تا ماه محرم 🇮🇷☫بسیجیان عزیزبه جمع کانال آگاهسازی امام صادق علیه السلام بپیوندید👇 سال مهار تورم ورشد تولیدگرامی باد 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 @agahsazi_imam_sadegh 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
📖قسمت سوم ....عبدالله به دنبال انس تا جلو خیمه رفت و گفت:"بسیار خوب پیرمرد، گمان کن ما همان یارانی هستیم که در انتظارشان مانده ای، اگر یاری می خواهی بگو تا یاری ات کنیم." انس سر بلند کرد. گفت:"شما از این سو آمده اید، اما آن که من در انتظارش هستم از آن سو می آید؛از حجاز." "حجاز؟!" ...عبدالله رو به انس کرد و گفت:" "رفتار تو کنجکاوی مرا بیشتر می کند تو که هستی ؟ در این دشت سوزان، تنها، تشنه و روزه دار؟! انس چشم در چشم عبدالله خیره ماند .بعد گفت: " انس بن حارث کاهلی از قبیله ی بنی اسد و تو عبدالله بن عمیراز قبیله ی بنی کلب که برای جهاد با مشرکان به فارس رفته بودی و اکنون به قبیله ات بر می گردی." حیرت عبدالله به ترس تبدیل شد.گفت: "تو مرا می شناسی؟! "همان قدر که دیگر کوفیان را و پدرانشان را،که هرگز نه خداوند از آنان راضی بود، نه آنان از خداوند." عبدالله مات ماند.سر تکان داد و گفت:"سخنان تو مرا می ترساند." انس، تلخ خندی زد و گفت؛ "تو از کردار خود بیش تر باید بترسی ،تا سخنان پیری چون من!" عبدالله حیران نگاه کرد و گفت: "من با تو چه کرده ام ، جز آنکه قصد یاری ات را داشتم! "ببین با خود چه کرده ای؟" ادامه دارد... عاشقی 🌹🌹🌹 ۸۲ روز مانده تا محرم 🇮🇷☫بسیجیان عزیزبه جمع کانال اگاهسازی امام صادق علیه السلام بپیوندید👇 سال مهار تورم ورشد تولیدگرامی باد 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 @agahsazi_imam_sadegh 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
📖قسمت چهارم "ببین با خود چه کرده ای؟" عبدالله گفت:"در این سخن سرزنشی می بینم که خود را سزاوار آن نمی دانم،در حالی که نیمی از عمرم را در جهاد با مشرکان بوده ام." انس در حالی که از عبدالله دور می شد گفت:"من چگونه به جهاد با مشرکان بروم در حالی که مسلمانان به یاری من محتاج ترند؟! عبدالله چشم از او برنداشت. سوار با مشک باز گشت ، گفت:"همه سیراب شدند جز تو." و مشک را به سوی عبدالله گرفت.عبدالله نگاهی به مشک آب و نگاهی به اَنَس انداخت که دور می شد.گفت:"نه من بیش از دیگران سیراب شدم!"و به سوی اسبش حرکت کرد: "حرکت می کنیم."و حرکت کردند. سلیمان کاروان سالار بود...... پیشاپیش دیگران سوار بر شتر،نگران اطراف را نگاه می کرد.کاروان که به میانه ی تپه رسید.سلیمان سر به سوی یکی از مردان اسب سوار چرخاند.سوار سریع خود را به سوی سلیمان رساند.سلیمان گفت:"دلشوره دارم.دو نفر پیشاپیش تپه را دوربزنیدتا خیالم آسوده شود." سوار یکی دیگر را صدا زد و هر دو پیشاپیش تاختند و از کاروان جدا شدند.سلیمان چشم به اطراف انداخت و همه جا را از نظر گذراند.سواران پیش قراول تپه را دور زدند و از دیده پنهان شدند.... ادامه دارد... عاشقی 🌹🌹🌹 ۸۱ روز مانده تا محرم 🇮🇷☫بسیجیان عزیزبه جمع کانال اگاهسازی امام صادق علیه السلام بپیوندید👇 سال مهار تورم ورشد تولیدگرامی باد 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 @agahsazi_imam_sadegh 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
📖قسمت پنجم کاروان آرام پیش می رفت .چند لحظه بعد، دو سوار به تاخت بازگشتند و از پشت تپه بیرون آمدندسلیمان وقتی آنها را دید از بازگشت زود هنگامشان به هراس افتاد؛و وقتی دید چندین سوار درپی آنها می تاختند، ایستاد و بقیه کاروان نیز هراسان در یک جا جمع شدند. سلیمان با خود گفت: " خدایا از اموال خود گذشتم ، اما اموال شریکم را به تو می سپارم." تیری بر پشت یکی از سواران نشست و سرنگونش کرد. سلیمان سریع از شتر پایین پریدو کاروان را پای تپه گرد آورد.شتران را نزدیک هم نشاندند و آماده رزم شدند.راهزنان که رسیدند جنگ آغاز شد.سلیمان که با دو تن درگیر بود، از میان آن ها چشمش به دور دست افتاد و کاروانی را دید که به سمت آن ها می آمد.لحظه ای امیدوار شد و پر قدرت تر از پیش شمشیر زد.کاروان عبدالله بود که نزدیک می شد. سواری از یارانش به پیش تاخت و کنار عبدالله رسید و گفت:"گویا راهزنان به کاروانی حمله برده اند."عبدالله به یاد سخن انس افتاد و صدایش را هنوز می شنید که می گفت:"من چگونه به جهاد با مشرکان بروم در حالی که مسلمانان به یاری من محتاج ترند؟!" ادامه دارد... عاشقی 🌹🌹🌹 ۸۰ روز مانده تا ماه محرم 🇮🇷☫بسیجیان عزیزبه جمع کانال اگاهسازی امام صادق علیه السلام بپیوندید👇 سال مهار تورم ورشد تولیدگرامی باد 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 @agahsazi_imam_sadegh 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
📖قسمت ششم بعد رو به سوار گفت:"تو با یکی از سواران نزد ام وهب بمانید."و خود به سوی کاروان سلیمان تاخت و بقیه سواران به دنبالش.سلیمان یکی از راهزنان را از پای در آورد که دیگری از پشت با خطی عمیق از شمشیر او را نقش بر زمین کرد.عبدالله و سواران رسیدند و با راهزنان درگیر شدند.چند نفر را کشتند و بقیه پا به فرار گذاشتند.چند نفر از کاروانیان به سراغ سلیمان رفتند و عبدالله فهمید که سلیمان کاروان سالار است.از اسب پیاده شد و به سراغ سلیمان رفت.زخم او را وارسی کرد. سلیمان گفت:" خداوند به تو خیر دهدکه مرا نزد شریکم شرمسار نکردی."عبدالله پرسید:"به کوفه می روید؟" "به نخیله می رویم." عبدالله گفت:"نخیله؟ ما هم به نخیله می رویم."سلیمان دست عبدالله را گرفت و نالان گفت:"این کاروان را به تو می سپارم.امید ندارم به نخیله برسم.نیمی از اموال این کاروان از آن عباس است. از تو می خواهم آن را به همسرش ام ربیع برسانی."عبدالله به یکی از سواران اشاره کرد.سوار از داخل کیسه ای که به زین اسب آویخته بود ،مرهمی برداشت و به عبدالله داد.عبدالله گفت:"عباس را می شناسم اما چرا خودش با تو همراه نیست؟"سلیمان گفت:"عباس .. ادامه دارد... عاشقی 🌹🌹🌹 ۷۹روز مانده تا محرم 🇮🇷☫بسیجیان عزیزبه جمع کانال اگاهسازی امام صادق علیه السلام بپیوندید👇 سال مهار تورم ورشد تولیدگرامی باد 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 @agahsazi_imam_sadegh 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
📖قسمت هشتم و چند نفر در انتظار تیز کردن شمشیرهای🗡 خود ، کنار مغازه ایستاده بودند و با یکدیگر گفتگو می کردند زید_ پسر بشیر_ تند و بی وقفه در آتش کوره می دمید.زبیر به طرف بشیر آهنگر رفت و جوری که بقیه هم بشنوند ، گفت:"بشیر!گویا صدای سنگ و آهن و درهم و دینار مجال نمی دهد صدای اذان را بشنوی!"کار تیز کردن شمشیر به پایان رسیده بود.بشیر نگاهی به زبیر انداخت .پوزخند زد . گفت:" در این کنایه بیش تر حسادت می بینم تا تقوی." مشتریان خندیدند.بشیر شمشیر🗡 را برانداز کرد.زبیر گفت:"ناامنی راهها و غارت کاروان ها ، اگر برای همه زیان داشته، برای تو نان داشته."باز هم مشتریان خندیدند.بشیر برندگی شمشیر رابا برش چرمی آزمود.شمشیر🗡 را رو به زبیر نشانه رفت و گفت:"کاروان تو را همین شمشیرها از یمن تا این جا سالم رساند." و پیش بند را باز کرد و رو به مشتریان گفت:"برویم تا بعد از نماز و افطار!" و از سکوی میان مغازه پایین آمد.زبیر نیز کوره را خاموش کرد و با پدر همراه شد.چشم زبیر به ام ربیع افتاد که جلو مغازه ی او مکثی کرده بود و دوباره به راه افتاد.بشیر دست بر شانه زبیر گذاشت و گفت:"راستش را بگو عجله تو برای نماز است یا... ادامه دارد... عاشقی 🌹🌹🌹 74 روز مانده تا محرم 🇮🇷☫بسیجیان عزیزبه جمع کانال اگاهسازی امام صادق علیه السلام بپیوندید👇 سال مهار تورم ورشد تولیدگرامی باد 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 @agahsazi_imam_sadegh 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸