City of stαrs
تیکه آخر انبه که تهِ رانی میمونه و درنمیاد داره داد میزنه که تورو یادم بیاره. منم که خب دیوونه تر از اون، میشینم فکر میکنم و فکر میکنم تا برسم به ته تهش. معلومه که یادمه، نشسته بودیم لب جدول، داشتی با چنگ و دندون در میاوردی تیکهی آخر انبه رو. خندیدم، گفتم داری چیکار میکنی؟ و گفتی "تو خوشت میاد همهی دوستات برن، تو گیر کنی تنهای تنها توی یه قوطی؟".
زل زدم به آسمون، هیچی نگفتم. حرف رفتن که میشد، حتی به شوخی، من بوش رو حس میکردم. همیشه همین بودم. همیشه فرار میکنم که نشنوم داری میگی "همه میرن". ولی مگه میشه از رفتن فرار کرد؟ مثل اینه که از زندگی فرار کنی. زندگی رفتنه، نه؟ باید تهش به همهی تیکهپاره های تنت، به همهی خوردههای قلبت، بگی که عزیزم،خدا به همرات. بعدشم با کتونیهای سفید لگدشون کنی و از روشون رد بشی.
نجلا حتی اگر خودش پودر شده باشه یه چسب میگیره دستش و شروع میکنه به بهم چسبوندن تیکههای شکستهی تو.