𝘤𝘪𝘵𝘺 𝘰𝘧 𝘴𝘵𝘢𝘳𝘴
"ببین چی بافتم. اسمش Hope عه. چون وقتی خیلی خیلی ناامید بودم امیدوارم کرد. و هروقت نگاهش میکنم لبخندیم میکنه. ولی فکر کنم تو بیشتر از من بهش نیاز داری. میخوام لبخندم و بدم بهت"
نگاهش میکنم که مثل همیشه داره غر میزنه از اینکه مشقاش زیاده. نوشتن چهارتا بابا آب داد و باران نم نم میبارد چطوری میتونه سخت باشه. نفس عمیق میکشم. مغزم میگه نجلا دردای آدمارو کوچیک نشمار. اون فقط هفت سالشه و براش سخته. فقط هفت سالشه و براش سخته. کلافه میشم. "مامان. مشقای بچهرو بهش بگو بنویسه". ولی انگار اصلا حالشو بهتر نمیکنه. الان کاملا داره جیغ میکشه. و انگار داره سر من جیغ میکشه. و همون دیالوگ همیشگیش. "من بچه نیستم"
عصبی میشم "بچهای. نوشتن مشقای تو فقط برای یه بچه سخته" . و انگار نباید اینو میگفتم. یعنی میدونی؟ نباید به یه بچهی هفت ساله اینو میگفتم. و اونم نباید جملهی بعدیشو میگفت. نباید این کارو میکردیم .
"تو فکر میکنی من بچهم. برای همین میگی خطهای پشت دستت خودکار قرمزه."