قلبم میفته کف پام و یادم میره نفس بکشم و چشمام همهچیو دوتا میبینه و گوشام سوت میکشن. امن نیستی. بودنت امن نیست.
"من،یهپازل که درحالِ تکمیل شدنه. تو،باید دنبال تیکههات بگردی، من و تو واسه هم وقتنداریم."
گرهی ابرو هام باز میشن،گوشام گرفتهن، موهام و باد میبره.همهچیز و همزمان حس میکنم. "تیکهتیکهتیکه آسفالته که میتونه بههم بچسبه،راهبسازه". اولین تگرگ کوبیده میشه به شیشه. دستم و میگیرم تو باد. تیزن.چندتا زخمتار جا میذارن روی پوستم. حسشون نمیکنم. "من،ذرهای ناتوان است در طوفانِ کهکشان و تو، ذرهای نادان در دریایِ کیهان". همهچیز و همزمان حس میکنم. همهچیز و همزمان حس میکنم. نور آخرین رعدوبرق توی چشمای تو هم میفته؟ "منوخاموشی کامل. منو خورد شدنِ دائم." یه سوز تیز روی کمرم راه میره. "همه راضین از پوچی. به این کور شدن،قانع. همه تو خودشون گیرن، نیازی هم نیست به مانع." شکافهای آسمون. بوی خاک. منهم برای خاکم. چرا به آسمون نگاه میکنم؟ "ذرهذرهذره نورن که باهممیشن یه ماهِ کامل،واضح". سرم گیج میره. چشمام و ببندم یا باز؟ نجاتم بده. دارم همهچیز و حس میکنم. دارم همهچیز و حس میکنم. دارم همهچیز و حس میکنم.
What do you want from me?why don't you run from me?what are you wondering?what do you know?why aren't you scared of me?why do you care for me?when we all fall asleep, where do we go?