پرده رو میکشم آفتابِ سرصبح نیوفته توی اتاقم. خجالت میکشم از خورشید اگه بفهمه طلوع کرده و تو غم غرقم.
راستش فکر کنم روز بدی داشتم. قهوه رو رد کردم، پنج قسمت سریال دیدم، پردهی اتاقم کشیدهست، خاک گلام خشکن، فکر کنم از صبح همینجا کف زمین دراز کشیدم. و شاید پنج ساعت از وقتی که خورشید توی آسمون بود رو خوابیدم. ناخونام و از ته گرفتم. بیشتر از یک ساعت توی حموم بودم. سفیدهی چشمم خونی شده. و برای بار سوم توی روز دارم هدفونم رو شارژ میکنم.
من عاشقِ سایه ام با همهی وجودم، و اگه میشد یه قلب دیگه از این دنیای مزخرف قرض میگرفتم و با اون قلب هم عاشقش میشدم. و هیچوقت نمیتونم بفهمم چجوری انقدر طرز فکرش عمیق و وجدبرانگیزه و چجوری آدما انقدر نمیفهمن حرفاشو
City of stαrs
نه یادم نمیره. خورشیدمونو میبستیم رو مچ چپمون. پنج تا کلاف کاموا و قلاب و به زور جا میدادم تو ک
بهم گفت: «تا حالا شکار رفتی؟» گفتم «نه.» گفت: «من قبلا میرفتم، ولی دیگه نمیرم، آخرین باری که شکار رفتم، شکار گوزن بود، خیلی گشتم تا یه گوزن پیدا کردم. من بهش شلیک کردم، درست زدم به پاش، وقتی رسیدم بالای سرش هنوز جون داشت، نفس میکشید و با چشمهاش التماس میکرد، زیباییش مسخم کرده بود، حس کردم که میتونه دوست خوبی واسهم باشه، میتونستم نزدیک خونه یه جای دنج واسهش درست کنم. اما خوب که فکر کردم فهمیدم که اینجوری اون گوزن واسه همیشه لنگ میزنه و هروقت من رو ببینه یاد بلایی میافته که سرش آوردم، از نگاهش فهمیدم بزرگترین لطفی که میتونم در حقش بکنم اینه که یه گلوله صاف تو قلبش شلیک کنم.
تو هیچوقت نمیتونی با کسی که بدجور زخمیش کردی دوست باشی.»
قهوهیسردآقاینویسنده ؛
من همین الان، از همینجا ممکنه بذارم برم. ممکنه همهی آهنگامو دفترامو اسکیتمو همهی یادگاریامو خانوادمو و تک تک دوستامو بذارم برم. من همین الان همینجا ممکنه حتی خودمو بذارم برم.