𝘤𝘪𝘵𝘺 𝘰𝘧 𝘴𝘵𝘢𝘳𝘴
دانههای برف، بیصدا در میزنند. با ذوق سمتش برمیگردم و تقریبا جیغ میزنم "وای، داره برف میاد". چشمهایش گرد میشود و سریع انگشتش را روی لبهایم میگذارد. "هیس، داره برف میاد، سکوتش و نشکن" .
متعجب نگاهش میکنم. چشمهایش را میچرخاند و زل میزند در چشمهای سفیدی. یادم هست که همیشه میگفت برف سرپوشِ سفیدیست، میبارد تا روی ظلمها را بپوشاند. نگاهم را از صورتش میگیرم و کنارش روبروی پنجره میایستم. دانههای برف، رها در باد، به هرجا که باید، میروند. دستم را میگیرد: "برف برای تو چی آورده، نجلا؟" نگاهِ پرسشیام را به چشمانش میدوزم. لبخند میزند و دستم را محکمتر فشار میدهد."برف برای تو خوشحالی آورده؟" چشمانم را ریز میکنم. یادم هست که همیشه میگفت ابرها همان غم هستند. فکر میکنم که چطور از غمها شادی میبارد؟ چشمانش مهربانتر میشوند "اونجوری نگاهم نکن، برف که غم و شادی نیست. برف سکوته."
مرا به خودش نزدیکتر میکند ، انگار که قرار است رازی را با من درمیان بگذارد. "برف سکوته. لبخندِ ساکت، غمِ ساکت، ترسِ ساکت، شوقِ ساکت. بگو برای تو چی آورده؟ بگو توی سکوتت چی قایم کردی؟"
میخواهم بگویم که سکوتِ اینبار برف سنگین است. بگویم که برایم خاموشی آورده. که حلقهی تیرهی دور گردنم امروز سایهی سنگینتری دارد. که برف مثلِ ستارههای رانده شده خودشان را به قلبم میکوبند. میخواهم بگویم که برف خورشیدها را خاموش میکند. اما آسمان اجازهی صحبت نمیدهد. ابرها شکافته میشوند و پرتوِ ملایم خورشید، رنگِ چشمهایم را روشن میکند.
خورشید دارد فریاد میکشد. فریادی در سکوت، که "ستارههای سفید برایت نورِ ساکت آوردهاند"
𝘤𝘪𝘵𝘺 𝘰𝘧 𝘴𝘵𝘢𝘳𝘴
"ببین چی بافتم. اسمش Hope عه. چون وقتی خیلی خیلی ناامید بودم امیدوارم کرد. و هروقت نگاهش میکنم لبخندیم میکنه. ولی فکر کنم تو بیشتر از من بهش نیاز داری. میخوام لبخندم و بدم بهت"
نگاهش میکنم که مثل همیشه داره غر میزنه از اینکه مشقاش زیاده. نوشتن چهارتا بابا آب داد و باران نم نم میبارد چطوری میتونه سخت باشه. نفس عمیق میکشم. مغزم میگه نجلا دردای آدمارو کوچیک نشمار. اون فقط هفت سالشه و براش سخته. فقط هفت سالشه و براش سخته. کلافه میشم. "مامان. مشقای بچهرو بهش بگو بنویسه". ولی انگار اصلا حالشو بهتر نمیکنه. الان کاملا داره جیغ میکشه. و انگار داره سر من جیغ میکشه. و همون دیالوگ همیشگیش. "من بچه نیستم"
عصبی میشم "بچهای. نوشتن مشقای تو فقط برای یه بچه سخته" . و انگار نباید اینو میگفتم. یعنی میدونی؟ نباید به یه بچهی هفت ساله اینو میگفتم. و اونم نباید جملهی بعدیشو میگفت. نباید این کارو میکردیم .
"تو فکر میکنی من بچهم. برای همین میگی خطهای پشت دستت خودکار قرمزه."