چشماش از همیشه ریز تره ، صورتش آفتابسوختهست ، وقتی میخواد از خونه بره بیرون بغلم میکنه. دستاش تاول زدن ، خستهست . خیلی خستهست .
دلم براش میسوزه .
شونههاش که خم میشن دلم براش میسوزه. دلم میخواد سرشو بگیرم تو بغلم. دستشو بگیرم و بگم که دوسش دارم. ولی وقتی شروع میکنه به حرف زدن ، میفهمم چرا دلم انقدر ازش دور شده. میفهمم چرا خیلیوقته نبودنش بهتر از بودنشه.
من دیدم که هرکاری کردی نشد ، بابا. من دیدم همهچیزتو گذاشتی وسط. من دیدم که هیچی کم نذاشتی، بابا . من دیدم شونه هاتو که خم شده بودن. دیدم چشماتو که خسته بودن.
من دیدم که چقدر دوییدی و نشد ، نشد من مثل دختری باشم که میخواستی داشته باشی.
دلم میخواد بگم ببخشید بابا ، ببخشید که اون چیزی که میخوای نیستم . ولی این منم ، نمیتونم براش معذرت خواهی کنم، میتونم ؟
قلبم میسوزه ، قلبم میسوزه ، گفته بودم وقتی سرما خوردی گریه نکن.
گفته بودم وقتی مریض شدی گریه نکن .
City of stαrs
حتی برای هزارمین بار، دیدن بغض بچهای کوچولو وقتی دارن با دوستاشون خدافظی میکنن درحالیکه فقط قراره
فقط تو چشماش نگاه کرد و دست تکون داد. با خودم گفتم" بعد از اینکه هرشب اونجوری سر جدا شدن ازش گریه میکرد ، الان که داره میره و معلوم نیست دفعه بعد کی زنده باشه و کی نه ، فقط داره براش دست تکون میده." موهاش و بههم ریختم و بهش گفتم که نمیخوای دوستت و بغل کنی ؟ هیچی نگفت. حتی نگاهمم نکرد. شاید خواهرِ هفت سالهم هنوز اونقدر فاصله هارو نمیشماره. شاید دیگه زیادم براش مهم نیست. در خونهرو میبندم و میشینم سر سفره. میشینه کنارم. صدای پرنده میاد از پشت پنجره. غر میزنه "هرروز فقط جیک جیک میکنه. اعصابم خورد شد" و بدو بدو میره سمت پنجره. بهش میگم نرو نزدیکِ شیشه. خطرناکه. برمیگرده سمتم . چشماش پر از اشک شده.
"آبجی میشه برم از پنجره پایین و ببینم ؟ شاید اون بالارو نگاه کنه. شاید اون دلش برام تنگ بشه"
زیر بارونِ اسیدم ، منو جا بده