City of stαrs
فکرمیکنم که احتمالا حالم خوبه. وقتی میپرسی فقط میگم "خوبم". دیگه تلاش نمیکنم بفهمم واقعا خوبم یا
من خیلی وقته که دیگه نمیشمارم. صفحههای باقی مونده از کتاب رو نمیشمارم. دستمو که از لای موهام درمیارم، تارموهای بین انگشتام و نمیشمارم. خطهای موازی پشت دستمو نمیشمارم. روز هارو از روی تقویم نمیشمارم. قدمهاتو وقتی داری میری، شکوفههای روی شاخه رو، اینکه از یک تا ده چند تا خوبم، سالهایی که توی این دنیا نفس کشیدم، آهنگهایی که برام فرستادی، هیچکدوم و نمیشمارم. نمیخوام بدونم چندتاست، نمیخوام بدونم چهچیز هایی برای منه و چهچیز هایی داره ازم گرفته میشه. میخوام توی مه زندگی کنم، توی تاری، چون همین الانشم گم شدم.
و صدای ذهنم خیلیوقته که دیگه نمیدونه دقیقا چند روزه که "من" اینجا نیستم.
وقتی به سمت نور راه میری ، سایهت پشتته، روی زمین بزرگتر از تو، یه تصویره که ازت جا میمونه.
بگو یه روز نگاهم میکنی و بهم افتخار میکنی، و به آدما میگی که منو تو بزرگ کردی؟
City of stαrs
only you darling, only you babe
only you my girl, only you babe
وای بچها من شمارهمو فرستادم برای ضحی و بهش گفتم که سیو کنه، و دو دقیقه بعد گوشیم زنگخورد و یه آدم خیلی پرانرژی اینجوری بود که "بترررس ازم" و من اینجوری بودم که چی؟ و ضحی شروع کرد خندیدن و واقعا "ضحی تووویی؟" و بازم خندید(مطمئنم ضحی تریاکیه) و گفت "بتررس ازم چون من ترسناکم، ولی درواقع زنگ زده بودم که شمارهم بیوفتهبرات". منم بهش گفتم که وای ضحی عاشقتم، و همونجور که میدونین ضحی گفت "به بهاره میگم که سرتو از تنت جدا کنه، ولی سر و تن مینیونهارو نمیشه تشخیص داد" و ببخشید ولی میخواستم تعریف کنم که این بامزهترین ریاکشن جهان به شمارهم بود ممنون که وجود داری ضحیِ احمق