عقـیـقِعشــق؛ | سورهیبارآن
-
💔.
یکی مرا به خیابان کشور دوست برساند،
آنجا روضه ی قتلگاه ، جانگدازتر است.
؛
۱/۱
«مقتل»، یعنی محلِ قتل .. جایی که در آن
جانی گرفته شود و قتلی رخ دهد.
همه ی لغتنامه ها بر این معنی که
محلِ کشتهشدن است، متفق القول اند و
دهخدا کمی عمیق تر میگوید که
«مضجع» واژه ی درست تریاست...
از آن باب که این کلمه، معنای مقتل در جنگ را میدهد.
همین که میگوییم مضجع شریف، بزرگترین تناقضِ ترکیبی است.
محل قتلی، آن هم در جنگ، شریف میشود مگر؟!
آنچه در آن جنگ،در مضجع بر سر مقتول میآورند، به دور از انسانیت،نهایت بیشرفی و انتهای شقاوت است.
اما شریفیِ مضجع، به یک اشارت دیگر است. به اشارتِ مقتولِ مظلوم عزیزی که
در آن گودی خاکآلود جان داده و
خونِ مبارک اما به ناحق ریختهاش ،
جهانی را بهم ریخته.دگرگون کرده و از نو،
به آدمیان یادآور شده که برای چه میجنگند؟ از دنیای وفانکرده به آلالله چه متاعی طلب دارند؟!
اصلا آمده اند برای چه؟
مضجع، شریف میشود، پذیرای تناقض معنایی میشود و با همهی خرابی اش،
تن به عزت میدهد اگر و فقط اگر «مشهد» باشد.
همان لغتنامه های مترجمِ مضجع، میگویند که «مشهد» ، بر وزن مَفعَل، اسم مکانی مترادف با محل شهادت است.
«شهادت»واژه ی مقدسی که با خون، پیوند همیشگیدارد.
«شهید»، لفظی عربی و از ریشهٔ «شَهَدَ» و اسم مصدر «شهادَة» بهمعنای شاهد و حاضر بودن و گواهی دادن است.
و ما در اسلامِ ناب محمدی(ص)، به کسی
میگوییم شهید که در راه خدا، جانفدا شود.
از سویی،رویِ سنگ قتلگاهِ کربلا، نوشته است
ـ مذبح المقدس ـ
این، دردناکترین توصیف برای یک مکان است. نمیشود..
نمیشود به راحتی معنای آن را ، حتی از روی لغتنامه ها و واژهیاب ها بازگو کرد
اینطور که میگویند،
پسر فاطمه را فقط نکشتند، شهید نکردند،
بلکه ذبحش کردند..!
بیخیال همه ی لغتنامه های فارسی و عربی...
خیل عظیم و درهمی از مداحی ها درون
مغزم مسابقه ی جانگرفتن گذاشتهاند.
ستوده میخواند: لااقل صیدتُ رو به قبله کن.
رسولی میگوید: بارون نبارید آسمون
بادی بهت نزد
خورشید مراعاتت نکرد سوخته تنت چقدر...
آنیکی داد میزند که:همه منتظرن مادرش برسه..
دیگری با حزن و صدای گرفته میگوید:
قُتِلَ الحُسَین بِالسَّیفِ وَ السَّنان، وَ الحَجَرِ وَ العَصا،
مظلومٌ عطشانٌ بکربلا..؛
جان میرود و این مصیبت عظمای عاشورا به حق هم جانگیر است.
#سورهیبارآن / عاشورای ۱۴۴۸.
عقـیـقِعشــق؛ | سورهیبارآن
-
💔.
یکی مرا به خیابان کشور دوست برساند،
آنجا روضه ی قتلگاه ، جانگدازتر است.
؛
۱/۲
آنجا یعنی خیابان جمهوریاسلامی، تقاطع شهید کشوردوستِ محله ی آذربایجان،
روزی، پناهگاهِ دل های زیادی بود.
همه، آن خیابان را به اعتبار یکی از ساکنانش میشناختند.
یکی که برابر همه بود. یکی که جانِ همه بود. همه ی همه. شخصِ اولِ اول.
و آن همه، برای یک لبخند او، جان گرو میگذاشتند.
به وقت دیدارها، ساعت ها پشت درهای حسینیه امام خمینی به انتظار مینشستند
فقط برای چند دقیقهای که چشم هایشان نورانیت امام جامعه را به نظاره بنشیند.
سال ها در آرزوی قسمت این دیدار،
در رویای هدیهای شبیه چفیه، انگشتر، یا سجاده ای که فقط نشانی از او داشته باشد برای یادگاری، میماندند
اما امان از آن روز...
روضه، گریز نمیخواهد که؛
وسطِ روز. آقای روزه دار ما، با لب های تشنه، درحال زمزمه ی آیات خدا،
خانه اش، بیت مکرمش، قتلگاهش شد.
من به هیچ روضهای گریز نمیزنم
الا قتلگاه...
گفتم همه متفق القول میگویند
«مقتل» چه معنایی می دهد.
«مضجع»و «مشهد» و «مذبح» هم.
مضجع آقای شهید ما، شریف است.
شرافتش را از اقتدا به جدش بهدست آورده و عمامه ی مشکیاش، شاهد گویایی است.
پسرِ فاطمه، هزار و چهارصد سالِ بعد
در خانه و کاشانهاش، در محل کارش،
در حوالی همان حسینیهای که
دست کم، همه ی ما یکبار
با آن زیلوهای آبی اش ، با آن سادگی اش
از قابِ رسانه های ملی آن را دیدهایم،
شهید شد .
هرسال، همین ایام، شب عاشورا که میرسید، سیدحسننصرالله،
با امام امت تجدید عهد میکرد و
میفرمود: ما ترکناک یابن الحسین(ع)!
حالا، امسال تقاطع خیابان کشور دوست
مقتلِ فرزند حسین است در جنگ با یزید زمان.
حوالی حسینیه ی به خاک نشسته در سوگ او،
کربلای کوچکی برای ایران شده و
ما، با همه اشک های روان شده،
همه ی روضه های شنیده،
روضه ی مجسمی مقابل چشم هایمان جان گرفت و سوخت.
دل های به خون نشستهمان، زیر آوارهای حسینیه ماند.
چشم هایمان هم به پرده هایش تا از پس آن مردی از تبار حسین(ع)، ظاهر شود...
مدام از این خرابه ها، که شبیه ارثیه ای از خیمه های عاشورا سوخته اند،
پرسیده ایم آقای ما کجارفته است و
اگر رفته، ما از بهر چه جان نداده ایم؟!
عاشورای سال ۱۴۰۵ ، محرم الحرام ۱۴۴۸
غریبانه تر از هرسال، فرارسید و
صندلی خالیِ روضه دارِ خیابان کشور دوست، ما بچهیتیمان آقا را بیشتر به آتش شبیه کرد.
آتشی که جای سوزاندن، خودش میسوزد.
میسوزد و حرارت نفسگیرش عالم را میسوزاند.
بگذریم...
روزهای تقویم ،می گوید آقای ما،
از تهران، خیابان کشور دوست دارد برای همیشه نقل مکان میکند به «مشهد» ، درون دلهای کشوردوست؛
مشهدِ محل شهادت،نه...
مشهدی که قراراست زین پس،
در لغتنامه ی دلهای ما، معنای محلِ آرام و قراردل، «مرقدِ»مطهر آقای شهید نام بگیرد.
البته، اگر در تشییعش جان ندادیم و زنده ماندیم؛
فیالحال،
یکی مرا به خیابان کشور دوست برساند،
آنجا روضه ی قتلگاه ، جانگدازتر است...
#سورهیبارآن / عاشورای۱۴۴۸.
+ یک جمله روضه:
در چشم اگر گرد و غبار برود،
اشک که بریزی، تا اعماق جان میسوزاند.
حالِ خواهرت در گردو خاک به پاشده از زیر پای اسبها چگونه است؟!
#سورهیبارآن
+ برای اینکه بدانی چه خسته ام ز فراق
مرور میکنم خواب های امالی را..
اگرچه نیستم من لایق دیدار
نگاه میکنم رافت امامی را ...
#سورهیبارآن /
هدایت شده از به وقت شاعری
شاعری که نرفته بود به بیت
حسرت شعر در دلش مانده
میکُشد شاعران آقا را
حسرت شعرهای ناخوانده..
#محمدجواد_جلالی