ناگهان شعر
🌴🎋🌷
به دل جمع درین دایره گامی نزدم
گرچه پرگار شدم دور تمامی نزدم
آهی از دل ندواندم به سر راه سحر
گلی از ناله خود بر سر شامی نزدم
ضعف تن سایه صفت داشت زمین گیر مرا
بوسه چون پرتو مه بر لب بامی نزدم
ساز افتاده ز کوکم خجلم ای مطرب
که به دلخواه تو یک بار مقامی نزدم
خصلت من چو دگرگونه شد از گشت زمان
طعنه از پختگی خویش به خامی نزدم
تشنه شهرت بیهوده نبودم چو عقیق
زخم بر دل به طلبکاری نامی نزدم
راه بردم ز قناعت چو به چشم و دل سیر
بر سر خوان فلک لب به طعامی نزدم
من که با شور سخن شعله دماندم از سنگ
در دلت آتشی از سوز کلامی نزدم
گرچه ای غنچه دهن تشنه بوسی بودم
لب خواهش نگشودم در کامی نزدم
سرگران از من مخمور گذر کردی دوش
رفتی و از می دیدار تو جامی نزدم
🍁 زنده یاد محمد قهرمان
♦️نامه رییس نظام پزشکی ۶ شهرستان به استاندار اصفهان/ به خاطر بدهی تامین اجتماعی از شنبه آزاد حساب میکنیم
در این نامه خطاب به استاندار اصفهان آمده است:
🔹کلیه مراکز تشخیص درمانی استان اصفهان شامل بیمارستان ها، درمانگاه های عمومی و تخصصی، آزمایشگاه ها و مطب های بخش خصوصی ( به جز موارد اورژانس ) از روز شنبه مورخ ۱۴۰۳/۱۲/۰۴ بیماران تحت پوشش بیمه تأمین اجتماعی را بصورت آزاد پذیرش و برای آنان صورت حساب صادر خواهند کرد.
🔰از دلار 90هزارتومان تا قطع خدمات درمانی بیمه تامین اجتماعی تنها در 6 ماهه اول دولت پزشکیان!
ضمنا این بی کفایتی حاصل انتصابات سیاسی است، مدیرکل تامین اجتماعی اصفهان حدود ۴۰ روز قبل با فشار اصلاح طلبان نادان، تغییر کرد!
#سرطان_اصلاحات
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🖌 این کارا رو انجام بدید ، ملائکه تو خونتون حضور پیدا میکنند و شیطان میره بیرون...
🎥 استاد عالی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
به کجا چنین شتابان!!!
🔰 دیگی که برای من نجوشه ...
این ضرب المثل ریشه در فرهنگ کشاورزی قدیم دارد.
در گذشته، در برخی از مناطق، غذا به صورت دسته جمعی در دیگهای بزرگ پخته میشد و اگر دیگی برای کسی غذا نمیپخت، به این معنی بود که از آن جمع طرد شده است.
به همین دلیل، فرد احساس میکرد که هیچ ارزشی برای آن جمع ندارد و برای همین آرزو میکرد چون دیگی برای او غذایی ندارد هیچ غذای قابل خوردنی در آن نباشد.
🔰 آخرین مشتری
در یک گوشه دورافتاده از شهر، مغازهای کوچک و قدیمی وجود داشت که صاحب آن، پیرمردی بود که به فروش محصولات دستی خود میپرداخت.
پیرمرد که سالها در این مغازه زحمت کشیده بود، این روزها خریداران کمتری داشت. هر روز صبح در مغازهاش را با امیدی تازه باز میکرد، اما مشتریانش بیشتر از کنار مغازهاش عبور میکردند بدون این که نگاهی به محصولاتش بیندازند.
یکی از این روزهای سرد زمستانی، پیرمرد از پشت پیشخوان به خیابان نگاه میکرد و احساس تنهایی میکرد.
ساعتها میگذشت و هیچ کسی وارد مغازه نمیشد. تا این که شب رسید و تصمیم گرفت مغازهاش را ببندد. وقتی دستش به سوی چراغ خاموشی دراز کرد، صدای زنگوله بالای در مغازه به گوشش رسید. با تعجب به سمت در برگشت و مردی جوان و خوشرو با لبخندی بر لب وارد مغازه شد. پیرمرد سلام کرد و پرسید: «درخدمتم، چطور میتوانم کمکتان کنم؟»
مرد جوان به اطراف نگاه کرد و با علاقه گفت: «همه این محصولات را شما ساختهاید؟» پیرمرد با افتخار جواب داد: «بله، همهشان کار دست من هستند.» مرد جوان نگاهی به محصولات انداخت و سپس با اطمینان گفت: «من همه این ها را میخرم.» پیرمرد با دهانی باز و چشمانی پر از شگفتی پرسید: «همهشان؟» مرد جوان لبخندی زد و گفت: «بله، همهشان. میخواهم این محصولات زیبا را در فروشگاه اینترنتی خودم بفروشم.» پیرمرد که هنوز در شوک بود، با دقت محصولات را بستهبندی کرد و به مرد جوان تحویل داد. مرد جوان با پرداخت پول، در حالی که داشت با لبخندی گرم از مغازه خارج میشد گفت: «من ماه دیگر هم به شهر شما میآیم. امیدوارم باز هم از این محصولات داشته باشید.»
آن شب، پیرمرد با دلی پر از شادی و امید به خانه برگشت. او فهمید که همیشه امیدی وجود دارد و شاید در زمان و مکانی که کمترین انتظار را دارد، معجزهای رخ دهد.
✅ برای استراحت دادن به کبد چه کار کنیم؟
👈وعده ناهار را حذف کنید👉
اولویت این است که در وعده ناهار چیزی نخورید و گرسنگی را تحمل کنید اما اگر خیلی گرسنه میشوید میوههای فصل، مویز و خرما میل کنید.
✿●•۰▬▬▬▬▬▬▬