هدایت شده از اینستای انقلابی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
سخن گفتن به زبان شیطان
حرف زدن بلدنیستی،حرف نزدن هم بلدنیستی؟!
💬 #khiabani74
@insta_enghelabi
هدایت شده از 🇮🇷روزی یک حدیث🇵🇸
اهل خیر هستی؟
🖌 حضرت #امام_باقر (ع) فرمود: هر گاه خواستى بدانى در تو خوبی هست یا نه، به دلت توجه کن، اگر اهل طاعت خدا را دوست دارد و با اهل معصیت خدا دشمنی دارد، در تو خوبی هست و خدا هم تو را دوست دارد... .
🖌 عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ إِذَا أَرَدْتَ أَنْ تَعْلَمَ أَنَّ فِیكَ خَيْراً فَانْظُرْإِلَى قَلْبِكَ فَإِنْ كَانَ يُحِبُّ أَهْلَ طَاعَةِ اللَّهِ وَ يُبْغِضُ أَهْلَ مَعْصِيَتِهِ فَفِیكَ خَيْرٌ وَ اللَّهُ يُحِبُّك... .
📚 اصول کافى جلد ۳ صفحه: ۱۹۲ روایة: ۱۱
#حدیث #دوستی
@hadith_daily
هدایت شده از اینستای انقلابی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
شک کنی نمازت باطله!
💬 #ahkam_tv3
@insta_enghelabi
هدایت شده از سالن مطالعه
🇮🇷🇮🇷 وقتی مهتاب گم شد 🇮🇷🇮🇷
✒قسمت چهل و ششم
قسمت قبل:https://eitaa.com/salonemotalee/474
فصل چهارم
نبرد تا آزادی خرمشهر(۶)
دشمن از پشت با تانک و نیروی پیاده ما را دور زده بود.
یعنی همان بلایی که ما نیمه شب گذشته بر سر تانکهایشان آورده بودیم.
حالا دژ داشت به دست آنها میافتاد که رگبار یک تیربار سبک یکی از تانکها پهلویم را شکافت و از کتفم بیرون آمد.
فکر کردم دارم شهید میشوم.
چشمانم سیاهی رفت.
همه جا تیره و تار شد.
یکی بالای سرم آمد .
فکر کردم عراقی است که آمده تا تیر خلاص بزند، اما فرشته نجاتم، مثل همیشه، حبیب بود.
همان که همه بچههای گردان را مثل بچه خودش تر و خشک میکرد.
با آن پای مجروح تا به خودم بیایم دستش را دور مچ پایم پیچید و با سختی روی زمین کشید و جایی پشت دژ خواباند .
تمام کمرم و پیراهنم یک تکه خیس بود و داغ.
حبیب مرا به امدادگر سپرد.
امدادگر چشمش به زخم باز شده پهلویم افتاد.
شر شر خون از آن سرازیر بود.
یک باند سفید با دست رد کرد داخل زخم، اما فشار زخم و شدت خونریزی باند را که پر از خون بود پس زد.
عراقیها از سه طرف ما را محاصره کرده بودند.
مثل نقل و نبات از آن طرف دیگر نارنجک به این طرف پرتاب میکردند.
جز آن تا چند تانک به پشت سر ما بودند بقیه جرئت نمیکردند به این سوی کانال بیایند که دیدم چیزی مثل سنگ سیاه میان آسمان چرخید و پایین آمد و بالای سرم افتاد و قل خورد و افتاد پایین.
متوجه شدم نارنجک است که درست نرسیده به روی به سرم روی یک بلندی خاکریز منفجر شد و ترکش ها زوزه کشان بالای سرم حرکت کردند.
حبیب آن تحرک قبل را نداشت.
کنار من نشسته بود و با بی سیم ور میرفت تا آخرش موفق شد با شهبازی تماس بگیرد.
شهربازی داد می زد: "بیا عقب حبیب! بیا! نمیتوانی مقاومت کنی! بیا عقب!"
حبیب هم میگفت:"ممکن نیست. اصلاً این همه مجروح و شهید را چه کار کنم؟"
دلم برای حبیب سوخت.
سخت ترین حادثهای که ممکن بود برای یک فرمانده گردان اتفاق بیفتد برای او پیش آمده بود.
بیشتر نیروهایش شهید و مجروح شده بودند، به من گفت: "اگر میتوانی برو عقب."
بلند شدم.
دلم میخواست حبیب هم بیاید، اما او میلنگید.
فکر کردم از زخم تیر کالیبر مرحله اول است و نمی دانستم او نیز در این معرکه دوباره از پا تیر خورده است.
با اندوه و غصه رهایش کردم و به عقب برگشتم.
از دور دیدم که عراقیها میرفتند آن سوی دژ و با تانک از روی مجروحان و شهدا رد میشدند...
◀️ ادامه دارد ...
هر روز با ما باشید با یک قسمت از خاطرات قهرمان ملی "علی خوشلفظ" از جانبازان و شهدای همدانی در کتاب "وقتی مهتاب گم شد"؛ https://eitaa.com/salonemotalee/308
هدایت شده از 🇮🇷روزی یک حدیث🇵🇸
کدام برتر است؟
🖌 حضرت #امام_صادق (ع) فرمود: دو مسلمان یکدیگر را ملاقات می کنند، برترین آنها همان است که دیگری را بیشتر دوست دارد.
🖌 عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ إِنَّ الْمُسْلِمَيْنِ يَلْتَقِيَانِ فَأَفْضَلُهُمَا أَشَدُّهُمَا حُبّاً لِصَاحِبِهِ .
📚 اصول کافى جلد ۳ صفحه: ۱۹۳ روایة: ۱۴
#حدیث #دوستی
@hadith_daily