eitaa logo
رسانه اجتماعی مسجد و محله
395 دنبال‌کننده
12.5هزار عکس
5.3هزار ویدیو
489 فایل
رسانه اجتماعی و کانال رسمی مسجد حضرت زینب سلام الله علیها قم، شهرک شهید زین الدین، خیابان شهید پائیزان انتهای خ دکتر حسابی کدپستی3739115659 شناسه ملی 14013514594 حساب حقوقی درآمد وجاری مسجد 5892107047156958 💳 IR050150000003101103064788
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از بصائر
15.49M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴️ آینده برجام چه خواهد شد؟ 🔹سناریوها و تحلیل های مختلف برای برجام چیست؟ ✍️بیداری ملت @bidariymelat
هدایت شده از سالن مطالعه
🇮🇷🇮🇷 وقتی مهتاب گم شد 🇮🇷🇮🇷 ✒قسمت هفدهم قسمت قبل: hhttps://eitaa.com/salonemotalee/385 فصل دوم پایگاه راه خون (۶) ... کمی پایین تر از آن ارتفاع، تپه کوچکی بود که یک قبضه خمپاره با چند خدمه آنجا مستقر بودند. ظاهراً من باید آنجا کار می‌کردم. کار با خمپاره کار ساده ای نبود. سواد ریاضی که ناهیدی می‌خواست، اینجا به کار می‌آمد. من خودم می‌دانستم که این کاره نیستم. لذا در آغاز با باز کردن جعبه خمپاره، پاک کردن گریس یا بستن خرج خمپاره خودم را مشغول می‌کردم. کم‌کم با همان قد کوتاه گلوله‌های خمپاره را داخل لوله می‌انداختم و سعی می‌کردم موقع پرتاب گوشم را هم نگیرم و این را تمرینی برای نترسیدن از سر و صدای انفجار می‌پنداشتم. یک روز به محض خارج شدن خمپاره از لوله، شعله ناشی از سوختن خرج خمپاره در دهانه لوله، تمام صورتم را گرفت و موهای سرم برای یک لحظه مثل پنبه مقابل آتش گر گرفت. با داد و فریاد به سمت آب دویدم. خدمه‌های خمپاره که هیچ چیزی جز خاک دم دستشان نبود. خاک بر سر و صورتم می‌ریختند. عصر همان روز ناهیدی برای سرکشی پای قبضه خمپاره آمد. وقتی ابروهای گز خورده و موهای سوخته مرا دید، با کنایه گفت: "معلومه که پیشرفت خوبی داشتی حالا نوبت آموزش دیده‌بانی است. فردا بیا دیدگاه روی قله." صبح علی الطلوع خودم را به قله رساندم. احساس خوبی داشتم. از آنجا می‌توانستم موقعیت دشمن، اعم از سنگرهای انفرادی و رفت و آمدها با خودرو و پیاده را دید بزنم و با همان خمپاره روی آنها اجرای آتش کنم. دیدگاه مشرف به شهر طویله عراق در استان سلیمانیه بود. داخل دیدگاه منتظر آموزش ناهیدی بودم. با اینکه خودش یک استاد تمام عیار بود، اما گفت: "کار آموزش را یک افسر ارتش انجام میدهد از آن ارتشی‌هایی که میانه خوبی با بنی‌صدر ندارد و برای همین می‌خواهد به بهانه مرخصی پیش ما بیاید." از این حرف ناهیدی و تعریف او شگفت زده شدم و پرسیدم: "مگر او و امثال او برای این مملکت نمی‌جنگند؟ پس چرا پنهانی!؟" گفت: "چرا! ولی جناب فرمانده کل قوا، به تقویت سپاه در این جنگ معتقد نیست؛ برای همین همکاری این برادر ارتشی و تعدادی از سایر افسران ارتش با ما، علنی و آشکار نیست." تازه متوجه شدم که جنگ چقدر پیچیدگی دارد. او گفت: "جنگ ما جنگ غریبانه و مظلومانه‌ایست. با این همه کمبود امکانات و مشکلات، ما فقط با عراقی‌ها نمی‌جنگیم. شما که می‌خواهی دیده‌بانی کنی، باید خوب متوجه باشی‌ که آن مقابل عراقی ها هستند، اما از چپ و راست و پشت سر ما گروه‌های دموکرات و کومله و رزگاری کمک کار صدام‌اند." دیدبانی از این نوع کار ساده ای نبود. باید تمام وجود آدم، چشم می‌شد تا حضور این مزدوران را در پشت سر و عراقی‌ها را در روبرو ببیند. ◀️ ادامه دارد ... قسمت اول خاطرات علی خوش‌لفظ از جانبازان و شهدای همدانی در کتاب "وقتی مهتاب گم شد"؛ https://eitaa.com/salonemotalee/308 --------------- 🖋سالن مطالعه محله زینبیه، با کلی کتاب، مقاله و ... مفید و خواندنی @salonemotalee
نزدیکتر به خدا 🖌 حضرت (ع) فرمود: خداى عزوجل می فرماید: اگر روزی بنده مؤمنم را تنگ گیرم، غمگین شود در صورتی که در آن حالت نزدیکتر به من است. 🖌 عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ يَحْزَنُ عَبْدِيَ الْمُؤْمِنُ إِنْ قَتَّرْتُ عَلَيْهِ وَ ذَلِكَ أَقْرَبُ لَهُ مِنِّى . 📚 اصول کافى جلد ۳ صفحه: ۲۱۱ روایة: ۵ @hadith_daily
با عرض سلام و احترام و تسلیت سالروز شهادت غریبانه حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها از همه ی عزیزانی که قدم رنجه فرمودند و یا با تماس و پیام خود؛ موجبات شادی روح مرحومه والده اینجانب و نیز تسلای خاطر بازماندگان شدند؛ کمال تشکر را دارم. امیدوارم که خداوند به بزرگواران جزای خیر عنایت فرماید. إن شاء الله که پاسخگوی محبت دوستان در شادی هایشان باشیم. با سپاس. والهی
هدایت شده از سالن مطالعه
🇮🇷🇮🇷 وقتی مهتاب گم شد 🇮🇷🇮🇷 ✒قسمت هجدهم قسمت قبل: hhttps://eitaa.com/salonemotalee/389 فصل دوم پایگاه راه خون (۷) ... کم کم از دور سر و صدای یک تویوتا پیدا شد که عراقی‌ها با چند گلوله خمپاره به استقبال او آمدند. جلو یک راننده بسیجی نشسته بود و بغل دستش یک افسر ارتشی که احتمالاً سرهنگ دوم بود. سرهنگ ارتشی کامل مردی بود. خوش رو با لهجه آشنا که با یک سلام و احوالپرسی ساده لو رفت که اهل اصفهان است. ناهیدی را از قبل می‌شناخت. اما از اینکه نوجوان کم سن و سالی مثل من را برای آموزش دیده بانی می‌دید، یکه خورد. این را از سوالی که از ناهیدی پرسید فهمیدم. - باید در خدمت ایشان باشم؟ ناهیدی جواب داد: سه نفر دیگر هم الساعه می‌رسند. البته آنها برای تجربه بیشتر برای کار با خمپاره پای درس شما خواهند بود. ارتشی، اول پای تانکر آب وضو گرفت و به چند آیه قرآن خواند تا بقیه بچه ها هم رسیدند. من هم مثل یک شاگرد مدرسه، کاغذ و قلم به دست گرفتم. احساس کردم اولین بار است می‌خواهم یک درس را با اشتیاق تمام یاد بگیرم. ارتشی به جای مباحث آموزش دیده بانی سر صحبت را اینطور باز کرد: برادران! اینجا کشور امام رضاست. خاک میهن ما بیمه امام رضاست. ما به تکلیف‌مان عمل کنیم، بقیه کارها دست خود آقاست. من ناقابل همه چیزم را از امام رضا دارم. زنم. تنها بچه‌ام. محبت شما. در هر جمله که میگفت نام مبارک امام رضا علیه‌السلام را تکرار می‌کرد. مهر او نیز به دلم نشست. روزها آموزش می‌دیدم و شبها نگهبانی. بعد از ۱۴ روز آموزش دیده بانی به همت آن افسر مومن و دوست داشتنی، من با یک بی‌سیم داخل دیدگاه ماندم و آن سه نفر پای قبضه رفتند. همان روز کار اجرای آتش روی مواضع دشمن را شروع کردم. در آغاز پرت و پلا می‌زدم. اما کم کم تجربه‌ام بیشتر شد و گلوله خمپاره به دشمن نزدیکتر. آن چند روز همواره در این فکر بودم که ای کاش فقط با روبرو می‌جنگیدیم. اما این یک آرزوی محال بود. یک شب مسئول محور از من خواست برای تپه پشت سر تقاضای خمپاره منور کنم. یعنی همان‌جا که دموکرات‌ها روی ارتفاعات پشت سر ما آمده بودند. فردای همان روز یک نفر از سمت روبرو بدون اسلحه و با شتاب به سمت دیدگاه آمد. سرباز عراقی بود و اهل نجف که خودش را تسلیم ما کرد و اطلاعات زیادی از موقعیت عراقی ها به فرمانده محور داد. چند روز بعد سر و کله یک جیپ که از جاده عقب به سمت محور می‌آمد، پیدا شد. یک راست پشت سنگر دیدگاه ایستاد. چند نفر پیاده شدند. فرمانده محور به سمت آنها دوید و با ادب تمام به آن‌ها خیرمقدم گفت. چهار نفرشان سپاهی بودند. از میان آنها فقط ناهیدی را دیده بودم و یک نفر ارتشی که حالا درجه او را می‌شناختم. سرهنگ تمام بود. تمامی‌شان داخل دیدگاه آمدند و با دوربین منطقه را دید زدند. من هم گوش تیز کردم از حرف‌هایشان پیدا بود که خبرهایی است. شاید یک عملیات بزرگ! لابلای صحبت، همدیگر را خیلی مودبانه خطاب می‌کردند؛ برادر احمد! برادر صیاد! و ... ◀️ ادامه دارد ... با ما همراه باشید با هر روز یک قسمت از داستان زندگی قهرمان ملی همدانی در کتاب "وقتی مهتاب گم شد" قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/308 -------------- 🖋سالن مطالعه محله زینبیه، با کلی کتاب، مقاله و ... مفید و خواندنی @salonemotalee