eitaa logo
سالن مطالعه
197 دنبال‌کننده
10.2هزار عکس
2.7هزار ویدیو
1هزار فایل
امروز کتابخوانی و علم‌آموزی نه تنها یک وظیفه‌ی ملّی، که یک واجب دینی است. امام خامنه‌ای مدیر: @Mehdi2506
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷🇮🇷 وقتی مهتاب گم شد 🇮🇷🇮🇷 ✒قسمت شانزدهم قسمت قبل: https://eitaa.com/salonemotalee/380 فصل دوم پایگاه راه خون (۵) ... از همه عجیب تر قیافه غلط انداز یک آدم کت و شلواری سفید و اتو کشیده بود که دور تر از بقیه با یک ساک در محوطه سپاه مریوان ایستاده بود. انگار به پیک نیک آمده است. سیمای ظاهری اش داد میزد که اهل رزم نیست. بالاخره ناهیدی بعد از کلی وراندازی قد و قامت‌مان و چند سوال در گوشی از چند نفر، ما را تقسیم کرد. به من که رسید، پرسید: کلاس چندی پسر؟ گفتم: سوم راهنمایی گفت: پیداست که ریاضی خوبی داری؟ سرم را به علامت مثبت تکان دادم. اما خودم می‌دانستم که ریاضی‌ام افتضاحه. گفت: تو را با خودم می‌برم برای آموزش خمپاره و دیده‌بانی. نیروها که تقسیم شدن یک آن دلم گرفت. سعید پسر خاله‌ام و یکی دو نفر دیگر به جای دیگری رفتند. من ماندم و آقای ناهیدی که مرا سوار تویوتای جنگی خودش کرد و به سمت خط حرکت کرد. ناهیدی گرم رانندگی خودش بود و حرف نمی‌زد اما من یک دنیا سوال داشتم. بالاخره سر صحبت را باز کردم و گفتم: برادر ناهیدی! اسم جایی که می‌ریم چیه؟ با خنده گفت: پایگاه راه خون! از خندیدن او و این اسم عجیب و نامأنوس به این فکر افتادم که مرا دست انداخته و سر به سرم می گذارد. گفتم: ما توی همدان پایگاه انتقال خون داریم. آنجایی که اداره است که مردم به آدمهای نیازمند خون اهدا میکند. این پایگاه هم یکی از آآنهاست؟ با جدیت گفت: شاید. گفتم: جا قحط بود که مسئولان اداره خون این جاده را برای اهدای خون انتخاب کرده‌اند؟ این دفعه خندید و با لحن معنی‌داری گفت: آری برادرم اینجا هم جایی برای اهدای خون است. اما نه از آن اداره‌هایی که شما می‌گویید. این راه این جاده این مسیر، مسیر راه خون است . وی دلیل اینکه این نام برای این جاده انتخاب شده است، گفت: این مسیر با لودر و بلدوزر باز نشده. بلکه با خون باز شده است و به خط مقدمی میرسد که بچه ها آنجا را پایگاه راه خون را می‌نامند. از شک و تردیدم شرمنده شدم. او تعریف می‌کرد و من لذت می بردم. لذتی آکنده از حسرت و حسرتی سرشار از شرمندگی. به نزدیکی خط که رسیدیم از حجم برف‌ها کم شد و سرخی لاله‌های بهاری نگاهمان را به سمت خود کشید. آنجا یک دکل مخابراتی بود که عراقی ها برای ساقط کردن آن مهمات زیادی مصرف می کردند اما دکله همچنان کشیده و بلند ایستاده بود. یک تویوتا از خط مقدم آمد. پشت آن پیکر یک شهید بود که کاملاً سر نداشت با آن قد و قامت شاید هم سن من بود. راننده که دوستش بود با گریه می‌گفت علی جان شهادتت مبارک. ماشین که به سمت عقب می‌رفت نگاه من همچنان به پیکر شهید خیره مانده بود. وقتی پیدا کردم و اولین وصیت نامه‌ام را نوشتم. خطم چندان خوب نبود و اصلا نمی‌دانستم چه باید بنویسم. فقط حس دیدن آن شهید مرا به نوشتن وصیت نامه وادار کرده بود. وقت نماز مغرب و عشا شد. کنار دکل مخابراتی یک سنگر اجتماعی بزرگ بود که حکم مسجد داشت. روحانی جوانی بین دو نماز از مناقب حضرت علی علیه‌السلام گفت و از رسالت شیعه بودن. بعد از نماز عشا گوشه‌ای نشستم و این بار خطاب به خانواده‌ام نامه‌ای نوشتم، با این مضمون: با سلام خدمت پدر و مادر مهربان و عزیزتر از جانم! حال من خوب است... ... اما یک نگرانی دارم؛ از این پس نام من جمشید نیست. اسم من علی است. علی خوش لفظ. این را به همه فامیل و قوم و خویش و دوستانم بگویید. اگر کسی مرا جمشید صدا بزند با او قهر خواهم کرد. به امید پیروزی رزمندگان اسلام در سراسر جبهه‌ها بر کفر جهانی علی خوش لفظ ◀️ ادامه دارد ... با ما همراه باشید با هر روز یک قسمت از داستان زندگی قهرمان ملی همدانی در کتاب "وقتی مهتاب گم شد" قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/308
🌷❣شهدا عاشق‌ترند ❣🌷 ✒قسمت دوم قسمت قبل: https://eitaa.com/salonemotalee/384 - شما مثل اینکه اصلا براتون مهم نیست یه خانم داره باهاتون حرف میزنه...چرا در و دیوار رو نگاه می‌کنید..اصلا یه دیقه واینمیستید ادم حرفشو بزنه.. - بفرمایید بنده گوش می‌دم. - نه اصلا با شما حرفی ندارم...بگید رییستون بیاد.. - با اجازتون من فرمانده این پایگاه هستم...کاری بود در خدمتم.. - بیچاره پایگاهی که شما فرماندشین! - لا اله الا الله یهو دیدم سرشو پایین انداخت و رفت با قفسه کتابها مشغول شد.. رومو سمتش کردم و با یه پوزخندی گفتم: - خلاصه آقای فرمانده من شمارمو نوشتم و گذاشتم روی میز. هر وقت قرعه کشیتونو کردید، خبرم کنید. - چشم خواهرم... ان شا الله آقا شما رو بطلبه - خوبه! بهانه‌ای برای کارهاتون دارین... رفیق رفقای خودتونو قبول می‌کنین و به ما می‌گین نطلبید... باشه... منتظریم! - خواهرم به خدا اینجور نیست که شما می‌گید... یک هفته بعد که اصلا موضوع مشهد تقریبا یادم رفته بود، دیدم گوشیم زنگ می‌خوره و شماره نا آشناست.. - الو...بفرمایین دیدم یه دختر جوان با لحن شمرده شمرده پشت خطه: - سلام. خانم تهرانی شما هستین ؟! - بله خودم هستم. - می‌خواستم بهتون خبر بدم اقا شما رو طلبیده و اسمتون تو قرعه کشی مشهد در اومده. فردا جلسه هست اگه می‌شه تشریف بیارین. ساعت و محل جلسه رو گفت و قطع کرد... ◀️ ادامه دارد... قسمت بعد:https://eitaa.com/salonemotalee/391
🇮🇷🇮🇷 وقتی مهتاب گم شد 🇮🇷🇮🇷 ✒قسمت هفدهم قسمت قبل: hhttps://eitaa.com/salonemotalee/385 فصل دوم پایگاه راه خون (۶) ... کمی پایین تر از آن ارتفاع، تپه کوچکی بود که یک قبضه خمپاره با چند خدمه آنجا مستقر بودند. ظاهراً من باید آنجا کار می‌کردم. کار با خمپاره کار ساده ای نبود. سواد ریاضی که ناهیدی می‌خواست، اینجا به کار می‌آمد. من خودم می‌دانستم که این کاره نیستم. لذا در آغاز با باز کردن جعبه خمپاره، پاک کردن گریس یا بستن خرج خمپاره خودم را مشغول می‌کردم. کم‌کم با همان قد کوتاه گلوله‌های خمپاره را داخل لوله می‌انداختم و سعی می‌کردم موقع پرتاب گوشم را هم نگیرم و این را تمرینی برای نترسیدن از سر و صدای انفجار می‌پنداشتم. یک روز به محض خارج شدن خمپاره از لوله، شعله ناشی از سوختن خرج خمپاره در دهانه لوله، تمام صورتم را گرفت و موهای سرم برای یک لحظه مثل پنبه مقابل آتش گر گرفت. با داد و فریاد به سمت آب دویدم. خدمه‌های خمپاره که هیچ چیزی جز خاک دم دستشان نبود. خاک بر سر و صورتم می‌ریختند. عصر همان روز ناهیدی برای سرکشی پای قبضه خمپاره آمد. وقتی ابروهای گز خورده و موهای سوخته مرا دید، با کنایه گفت: "معلومه که پیشرفت خوبی داشتی حالا نوبت آموزش دیده‌بانی است. فردا بیا دیدگاه روی قله." صبح علی الطلوع خودم را به قله رساندم. احساس خوبی داشتم. از آنجا می‌توانستم موقعیت دشمن، اعم از سنگرهای انفرادی و رفت و آمدها با خودرو و پیاده را دید بزنم و با همان خمپاره روی آنها اجرای آتش کنم. دیدگاه مشرف به شهر طویله عراق در استان سلیمانیه بود. داخل دیدگاه منتظر آموزش ناهیدی بودم. با اینکه خودش یک استاد تمام عیار بود، اما گفت: "کار آموزش را یک افسر ارتش انجام میدهد از آن ارتشی‌هایی که میانه خوبی با بنی‌صدر ندارد و برای همین می‌خواهد به بهانه مرخصی پیش ما بیاید." از این حرف ناهیدی و تعریف او شگفت زده شدم و پرسیدم: "مگر او و امثال او برای این مملکت نمی‌جنگند؟ پس چرا پنهانی!؟" گفت: "چرا! ولی جناب فرمانده کل قوا، به تقویت سپاه در این جنگ معتقد نیست؛ برای همین همکاری این برادر ارتشی و تعدادی از سایر افسران ارتش با ما، علنی و آشکار نیست." تازه متوجه شدم که جنگ چقدر پیچیدگی دارد. او گفت: "جنگ ما جنگ غریبانه و مظلومانه‌ایست. با این همه کمبود امکانات و مشکلات، ما فقط با عراقی‌ها نمی‌جنگیم. شما که می‌خواهی دیده‌بانی کنی، باید خوب متوجه باشی‌ که آن مقابل عراقی ها هستند، اما از چپ و راست و پشت سر ما گروه‌های دموکرات و کومله و رزگاری کمک کار صدام‌اند." دیدبانی از این نوع کار ساده ای نبود. باید تمام وجود آدم، چشم می‌شد تا حضور این مزدوران را در پشت سر و عراقی‌ها را در روبرو ببیند. ◀️ ادامه دارد ... قسمت اول خاطرات علی خوش‌لفظ از جانبازان و شهدای همدانی در کتاب "وقتی مهتاب گم شد"؛ https://eitaa.com/salonemotalee/308 --------------- 🖋سالن مطالعه محله زینبیه، با کلی کتاب، مقاله و ... مفید و خواندنی @salonemotalee
🌷❣ شهدا عاشق‌ترند❣🌷 ✒قسمت ۳ قسمت قبل: https://eitaa.com/salonemotalee/388 اصلا باورم نمیشد...هیچ ذوقی و حسی نسبت به طلبیدن نداشتم ولی از بچگی دوست داشتم تو همه‌ی مسابقات برنده باشم و الانم حس یه برنده رو داشتم... تا فردا دل تو دلم نبود... فردا شد و رفتم سمت محل جلسه و دیدم دخترا همه چادری، نشستن یه سمت و پسرا هم یه سمت. و دارن کلیپی از مشهد پخش می‌کنن.. مجری برنامه رفت بالا و یکم صحبت کرد و در آخر گفت آقا سید بفرمایین... دیدم همون پسر ریشوی اونروزی با قد متوسط رفت پشت میکروفون. اینجا فهمیدم که جناب فرمانده، سید هم هستند. خلاصه؛ روز اعزام شد... بدو بدو رفتم سمت اتوبوس و وارد شدم که دیدم عهههه...یه عده ریشو توی ماشین نشستن تازه فهمیدم اشتباهی اومدم... داشتم پایین میرفتم که دیدم آقا سید داره لوازم سفر رو تو صندوق ماشین جا می‌زنه یهو منو دید...و اومد جلو: - لا اله الا الله... خواهر شما اینجا چه می‌کنید؟؟ - هیچی اشتباهی اومدم... - آخه بنر به اون بزرگی زدیم جلوی اتوبوس... - خیلی خوب... حالا چیزی نشده که... - بفرمایین...بفرمایین تا دیر نشده... ساکم رو گذاشتم رو صندلیم، ...که گوشیم زنگ خورد: دوستم مینا بود می‌گفت بیا آخره کلاسه و استاد لج کرده و می‌خواد غائبا رو حذف کنه - اخه من تو اتوبوسم. مینا...! - بدو بیا ریحانه...حذف شدی با خودته ها... از ما گفتن ◀️ ادامه دارد ... قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/384
🇮🇷🇮🇷 وقتی مهتاب گم شد 🇮🇷🇮🇷 ✒قسمت هجدهم قسمت قبل: hhttps://eitaa.com/salonemotalee/389 فصل دوم پایگاه راه خون (۷) ... کم کم از دور سر و صدای یک تویوتا پیدا شد که عراقی‌ها با چند گلوله خمپاره به استقبال او آمدند. جلو یک راننده بسیجی نشسته بود و بغل دستش یک افسر ارتشی که احتمالاً سرهنگ دوم بود. سرهنگ ارتشی کامل مردی بود. خوش رو با لهجه آشنا که با یک سلام و احوالپرسی ساده لو رفت که اهل اصفهان است. ناهیدی را از قبل می‌شناخت. اما از اینکه نوجوان کم سن و سالی مثل من را برای آموزش دیده بانی می‌دید، یکه خورد. این را از سوالی که از ناهیدی پرسید فهمیدم. - باید در خدمت ایشان باشم؟ ناهیدی جواب داد: سه نفر دیگر هم الساعه می‌رسند. البته آنها برای تجربه بیشتر برای کار با خمپاره پای درس شما خواهند بود. ارتشی، اول پای تانکر آب وضو گرفت و به چند آیه قرآن خواند تا بقیه بچه ها هم رسیدند. من هم مثل یک شاگرد مدرسه، کاغذ و قلم به دست گرفتم. احساس کردم اولین بار است می‌خواهم یک درس را با اشتیاق تمام یاد بگیرم. ارتشی به جای مباحث آموزش دیده بانی سر صحبت را اینطور باز کرد: برادران! اینجا کشور امام رضاست. خاک میهن ما بیمه امام رضاست. ما به تکلیف‌مان عمل کنیم، بقیه کارها دست خود آقاست. من ناقابل همه چیزم را از امام رضا دارم. زنم. تنها بچه‌ام. محبت شما. در هر جمله که میگفت نام مبارک امام رضا علیه‌السلام را تکرار می‌کرد. مهر او نیز به دلم نشست. روزها آموزش می‌دیدم و شبها نگهبانی. بعد از ۱۴ روز آموزش دیده بانی به همت آن افسر مومن و دوست داشتنی، من با یک بی‌سیم داخل دیدگاه ماندم و آن سه نفر پای قبضه رفتند. همان روز کار اجرای آتش روی مواضع دشمن را شروع کردم. در آغاز پرت و پلا می‌زدم. اما کم کم تجربه‌ام بیشتر شد و گلوله خمپاره به دشمن نزدیکتر. آن چند روز همواره در این فکر بودم که ای کاش فقط با روبرو می‌جنگیدیم. اما این یک آرزوی محال بود. یک شب مسئول محور از من خواست برای تپه پشت سر تقاضای خمپاره منور کنم. یعنی همان‌جا که دموکرات‌ها روی ارتفاعات پشت سر ما آمده بودند. فردای همان روز یک نفر از سمت روبرو بدون اسلحه و با شتاب به سمت دیدگاه آمد. سرباز عراقی بود و اهل نجف که خودش را تسلیم ما کرد و اطلاعات زیادی از موقعیت عراقی ها به فرمانده محور داد. چند روز بعد سر و کله یک جیپ که از جاده عقب به سمت محور می‌آمد، پیدا شد. یک راست پشت سنگر دیدگاه ایستاد. چند نفر پیاده شدند. فرمانده محور به سمت آنها دوید و با ادب تمام به آن‌ها خیرمقدم گفت. چهار نفرشان سپاهی بودند. از میان آنها فقط ناهیدی را دیده بودم و یک نفر ارتشی که حالا درجه او را می‌شناختم. سرهنگ تمام بود. تمامی‌شان داخل دیدگاه آمدند و با دوربین منطقه را دید زدند. من هم گوش تیز کردم از حرف‌هایشان پیدا بود که خبرهایی است. شاید یک عملیات بزرگ! لابلای صحبت، همدیگر را خیلی مودبانه خطاب می‌کردند؛ برادر احمد! برادر صیاد! و ... ◀️ ادامه دارد ... با ما همراه باشید با هر روز یک قسمت از داستان زندگی قهرمان ملی همدانی در کتاب "وقتی مهتاب گم شد" قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/308 -------------- 🖋سالن مطالعه محله زینبیه، با کلی کتاب، مقاله و ... مفید و خواندنی @salonemotalee
سلام و عرض ادب در این کانال کتابها و داستانهایی با هدف معرفی سبک زندگی اسلامی ایرانی بصورت روزانه یک قسمت ارائه می‌شود. امیدواریم راهگشا باشد و تا آخر همراه‌مان باشید. قسمت اول داستان واقعی، درس‌آموز و پر از هیجان "بی تو هرگز": https://eitaa.com/salonemotalee/5 قسمت اول "رنگ عشق"، داستان جذاب از زندگی دانشجوی کانادایی: https://eitaa.com/salonemotalee/84 قسمت اول داستان آموزنده و تکان دهنده "اعترافات یک زن از جهاد نکاح" https://eitaa.com/salonemotalee/96 قسمت اول داستان نوجوان ۱۶ساله در زندان اسارت عراق، کتاب بی‌نظیر "پایی که جا ماند": https://eitaa.com/salonemotalee/111 قسمت اول "دختر ست‌پوشی که سرباز حاج قاسم شد" https://eitaa.com/salonemotalee/218 قسمت اول "لالایی فرشته‌ها"؛ داستانهای قرآنی گویا برای بچه‌ها https://eitaa.com/salonemotalee/250 خاطرات علی خوش‌لفظ از جانبازان و شهدای همدانی در کتاب "وقتی مهتاب گم شد"؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/308 داستان عاشقانه دانشجوی مدافع حرم؛ "شهدا عاشق‌ترند"؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/384 ارتباط با مدیر کانال: Mehdi2506@
🌷❣شهدا عاشق‌ترند❣🌷 ✒قسمت چهارم قسمت قبل: https://eitaa.com/salonemotalee/391 - الان میام الان میام.. سریع رفتم و از شانس گندم اسمم اواخر لیست بود... تا اسمم رو خوند بدو بدو دویدم به طرف در دانشگاه ولی ولی از اتوبوس خبری نبود... خیلی دلم شکست، گریه‌ام گرفته بود. الان چه جوری برگردم خونه؟! چی بگم بهشون؟! آخه ساکمم تو اتوبوس بود... بیچاره مامانم که برای راه غذا درست کرده بود برام. تو همین فکرها بودم که دیدم از دور صدای جناب فرمانده میاد. بدو بدو رفتم سمتش و نفس نفس زنان گفتم: سلام. ببخشید.. هنو حرفم تموم نشده بود که گفت: -اااا. خواهر! شما چرا نرفتید؟! - از اتوبوس جا موندم - لا اله الا الله... اخه چرا حواستون رو جمع نمی‌کنید؟ اون از اشتباهی سوار شدن، اینم از الان. - حواسم جمع بود ولی استادمون خیلی گیر بود. - متاسفم براتون. حتما آقا نطلبیده بود شما رو. - وایسا ببینم. چی‌چی رو نطلبیده بود. من باید برم - آخه ماشین‌ها یه ربعه راه افتادن. - اصلا شما خودتون با چی میرید؟! منم با اون میام. - نمیشه خواهرم! من با ماشین پشتیبانی می‌رم. نمیشه شما بیاید. - قول می‌دم تا به اتوبوس‌ها برسیم، حرفی نزنم. - نمی‌شه خواهرم. اصرار نکنید. اینو گفت و با راننده سوار ماشین شد و راه افتاد. و منم با گریه همونجا نشستم - اگه منو نبرید شکایتتون رو به همون امام رضایی می‌کنم که دارید می‌رید پیشش. - میگم نمی‌شه، یعنی نمی‌شه.. یا علی هنوز یه ربع نشده بود که دیدم یه ماشین جلو پام وایساد و اقا سید یا همون اقای فرمانده پیاده شد و بدون هیچ مقدمه‌ای، گفت: - لا اله الا الله... مثل اینکه کاری نمی‌شه کرد... بفرمایین. فقط سریع‌تر سوار شین. ◀️ ادامه دارد... قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/384
🇮🇷🇮🇷 وقتی مهتاب گم شد 🇮🇷🇮🇷 ✒قسمت نوزدهم قسمت قبل: https://eitaa.com/salonemotalee/392 فصل دوم پایگاه راه خون (۸) ... از میان این اسمها نام "احمد" کمی برایم آشنا بود. در سپاه مریوان شنیده بودم فرمانده سپاه فردی‌ست مقتدر و شجاع و با صلابت به نام حاج احمد متوسلیان. وقت نماز بود. وضو گرفتم و خودم را به صف آن چند نمازگزار رساندم. قبل از نماز آن جوان لاغر اندام که احمد صدایش می‌کردند، کنارم نشست و با خوش‌رویی گفت: "خسته نباشی دلاور! اهل کجایی؟" -- همدان -- ماشاالله. چند وقت است که اینجایی؟ -- نزدیک دو ماه. نگذاشتم سوال دیگری بپرسد، گفتم: "کارم دیده‌بانیه. کار با خمپاره ۱۲۰ را هم بلدم و البته هر کار دیگری که جبهه لازم داشته باشد، انجام میدهم. اینجا می‌خواهد عملیات بشود؟" صدای موذن که بلند شد دستی روی سرم کشید و رو به قبله ایستاد. بین دو نماز بلند شد و در مقابل هفت نفری که نشسته بودیم شروع به صحبت کرد. اول به همان سرهنگ ارتشی که نامش صیادشیرازی بود خیر مقدم گفت و سپس از پیروزی اسلام بر کفر گفت و ... خودش بود. حاج احمد متوسلیان که ذهنیت موهوم من از او یک آدم گنده با لباس و هیبت خاص بود. احمد متوسلیان به گونه‌ای از درماندگی نیروهای ضد انقلاب حرف می‌زد که ترس را مثل باران از دلم شست. دیگه شک نکردم که در آینده نزدیک عملیات بزرگی در این منطقه اتفاق خواهد افتاد. چند روز از این واقعه نگذشته بود که دیدم بچه‌ها در سنگرهای خط، شیرینی پخش می کنند. یه نفر از رادیو شنیده بود که بنی صدر از فرماندهی کل قوا عزل شده و مجلس شورای اسلامی به بی‌کفایتی او رای داده است. بیش از دو ماه بود که در خط مقدم بودم و برای دو چیز دلتنگ؛ یکی برای پسرخاله‌ام سعید و دیگری برای "نوشابه". در این وانفسای تیر و ترکش هوس خوردن نوشابه مثل خوره به جانم افتاده بود. تنها کسی که دیدنش افکار بچه گانه و بازیگوشی‌های پنهان دوره کوچه و محل را از ذهنم خارج می‌کرد، ناهیدی بود. وقتی با او هم‌کلام می‌شدم، پدر و مادر و پسر خاله و "نوشابه" را فراموش می‌کردم. یک روز گفت: "چند وقت است که عقب نرفته‌ای؟ -- اصلا عقب نرفته‌ام. -- گفت کجا حمام می‌کنی؟ -- پای یک چشمه، کنار آن تپه. -- لازم است به شهر بروی و یه دوش گرم و جانانه بگیری و زود برگردی. بعد از ۲ ماه به مریوان برگشتم چشمم دنبال شیشه های زرد نوشابه کانادا بود. اما برای اینکه پاسخ دلم را ندهم به سپاه مریوان رفتم و داخل کانکس های آن یک حمام حسابی گرفتم. فردا صبح در خیابانهای مریوان پرسه زدم و از قضا چشمم به نوشابه افتاد. کمی پول داشتم. سه تا نوشابه خریدم و با سه بیسکویت. کنار جدول خیابان نشستم و با ولع تمام خوردم. فروشنده‌ی کرد تا اشتهای مرا دید، پرسید: "از بچه های کاک‌احمد هستی؟ نوشابه و بیسکویت گلویم را بسته بود. با سرم جواب دادم: "بله" خندید و گفت: "این ها همه مال کاک احمده. تو هم مهمان کاک‌احمد هستی. نوش جانت. بیشتر از نگرفتن پول از این که حاج احمد توانسته بود در دل این مردم اینقدر جا باز کند، خوشحال شدم. به خط برگشتم ناهیدی هم آنجا بود. ◀️ ادامه دارد ... قسمت اول خاطرات علی خوش‌لفظ از جانبازان و شهدای همدانی در کتاب "وقتی مهتاب گم شد"؛ https://eitaa.com/salonemotalee/308