eitaa logo
سالن مطالعه
197 دنبال‌کننده
10.2هزار عکس
2.7هزار ویدیو
1هزار فایل
امروز کتابخوانی و علم‌آموزی نه تنها یک وظیفه‌ی ملّی، که یک واجب دینی است. امام خامنه‌ای مدیر: @Mehdi2506
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷❣ شهدا عاشق‌ترند❣🌷 ✒قسمت ۳ قسمت قبل: https://eitaa.com/salonemotalee/388 اصلا باورم نمیشد...هیچ ذوقی و حسی نسبت به طلبیدن نداشتم ولی از بچگی دوست داشتم تو همه‌ی مسابقات برنده باشم و الانم حس یه برنده رو داشتم... تا فردا دل تو دلم نبود... فردا شد و رفتم سمت محل جلسه و دیدم دخترا همه چادری، نشستن یه سمت و پسرا هم یه سمت. و دارن کلیپی از مشهد پخش می‌کنن.. مجری برنامه رفت بالا و یکم صحبت کرد و در آخر گفت آقا سید بفرمایین... دیدم همون پسر ریشوی اونروزی با قد متوسط رفت پشت میکروفون. اینجا فهمیدم که جناب فرمانده، سید هم هستند. خلاصه؛ روز اعزام شد... بدو بدو رفتم سمت اتوبوس و وارد شدم که دیدم عهههه...یه عده ریشو توی ماشین نشستن تازه فهمیدم اشتباهی اومدم... داشتم پایین میرفتم که دیدم آقا سید داره لوازم سفر رو تو صندوق ماشین جا می‌زنه یهو منو دید...و اومد جلو: - لا اله الا الله... خواهر شما اینجا چه می‌کنید؟؟ - هیچی اشتباهی اومدم... - آخه بنر به اون بزرگی زدیم جلوی اتوبوس... - خیلی خوب... حالا چیزی نشده که... - بفرمایین...بفرمایین تا دیر نشده... ساکم رو گذاشتم رو صندلیم، ...که گوشیم زنگ خورد: دوستم مینا بود می‌گفت بیا آخره کلاسه و استاد لج کرده و می‌خواد غائبا رو حذف کنه - اخه من تو اتوبوسم. مینا...! - بدو بیا ریحانه...حذف شدی با خودته ها... از ما گفتن ◀️ ادامه دارد ... قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/384
🇮🇷🇮🇷 وقتی مهتاب گم شد 🇮🇷🇮🇷 ✒قسمت هجدهم قسمت قبل: hhttps://eitaa.com/salonemotalee/389 فصل دوم پایگاه راه خون (۷) ... کم کم از دور سر و صدای یک تویوتا پیدا شد که عراقی‌ها با چند گلوله خمپاره به استقبال او آمدند. جلو یک راننده بسیجی نشسته بود و بغل دستش یک افسر ارتشی که احتمالاً سرهنگ دوم بود. سرهنگ ارتشی کامل مردی بود. خوش رو با لهجه آشنا که با یک سلام و احوالپرسی ساده لو رفت که اهل اصفهان است. ناهیدی را از قبل می‌شناخت. اما از اینکه نوجوان کم سن و سالی مثل من را برای آموزش دیده بانی می‌دید، یکه خورد. این را از سوالی که از ناهیدی پرسید فهمیدم. - باید در خدمت ایشان باشم؟ ناهیدی جواب داد: سه نفر دیگر هم الساعه می‌رسند. البته آنها برای تجربه بیشتر برای کار با خمپاره پای درس شما خواهند بود. ارتشی، اول پای تانکر آب وضو گرفت و به چند آیه قرآن خواند تا بقیه بچه ها هم رسیدند. من هم مثل یک شاگرد مدرسه، کاغذ و قلم به دست گرفتم. احساس کردم اولین بار است می‌خواهم یک درس را با اشتیاق تمام یاد بگیرم. ارتشی به جای مباحث آموزش دیده بانی سر صحبت را اینطور باز کرد: برادران! اینجا کشور امام رضاست. خاک میهن ما بیمه امام رضاست. ما به تکلیف‌مان عمل کنیم، بقیه کارها دست خود آقاست. من ناقابل همه چیزم را از امام رضا دارم. زنم. تنها بچه‌ام. محبت شما. در هر جمله که میگفت نام مبارک امام رضا علیه‌السلام را تکرار می‌کرد. مهر او نیز به دلم نشست. روزها آموزش می‌دیدم و شبها نگهبانی. بعد از ۱۴ روز آموزش دیده بانی به همت آن افسر مومن و دوست داشتنی، من با یک بی‌سیم داخل دیدگاه ماندم و آن سه نفر پای قبضه رفتند. همان روز کار اجرای آتش روی مواضع دشمن را شروع کردم. در آغاز پرت و پلا می‌زدم. اما کم کم تجربه‌ام بیشتر شد و گلوله خمپاره به دشمن نزدیکتر. آن چند روز همواره در این فکر بودم که ای کاش فقط با روبرو می‌جنگیدیم. اما این یک آرزوی محال بود. یک شب مسئول محور از من خواست برای تپه پشت سر تقاضای خمپاره منور کنم. یعنی همان‌جا که دموکرات‌ها روی ارتفاعات پشت سر ما آمده بودند. فردای همان روز یک نفر از سمت روبرو بدون اسلحه و با شتاب به سمت دیدگاه آمد. سرباز عراقی بود و اهل نجف که خودش را تسلیم ما کرد و اطلاعات زیادی از موقعیت عراقی ها به فرمانده محور داد. چند روز بعد سر و کله یک جیپ که از جاده عقب به سمت محور می‌آمد، پیدا شد. یک راست پشت سنگر دیدگاه ایستاد. چند نفر پیاده شدند. فرمانده محور به سمت آنها دوید و با ادب تمام به آن‌ها خیرمقدم گفت. چهار نفرشان سپاهی بودند. از میان آنها فقط ناهیدی را دیده بودم و یک نفر ارتشی که حالا درجه او را می‌شناختم. سرهنگ تمام بود. تمامی‌شان داخل دیدگاه آمدند و با دوربین منطقه را دید زدند. من هم گوش تیز کردم از حرف‌هایشان پیدا بود که خبرهایی است. شاید یک عملیات بزرگ! لابلای صحبت، همدیگر را خیلی مودبانه خطاب می‌کردند؛ برادر احمد! برادر صیاد! و ... ◀️ ادامه دارد ... با ما همراه باشید با هر روز یک قسمت از داستان زندگی قهرمان ملی همدانی در کتاب "وقتی مهتاب گم شد" قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/308 -------------- 🖋سالن مطالعه محله زینبیه، با کلی کتاب، مقاله و ... مفید و خواندنی @salonemotalee
سلام و عرض ادب در این کانال کتابها و داستانهایی با هدف معرفی سبک زندگی اسلامی ایرانی بصورت روزانه یک قسمت ارائه می‌شود. امیدواریم راهگشا باشد و تا آخر همراه‌مان باشید. قسمت اول داستان واقعی، درس‌آموز و پر از هیجان "بی تو هرگز": https://eitaa.com/salonemotalee/5 قسمت اول "رنگ عشق"، داستان جذاب از زندگی دانشجوی کانادایی: https://eitaa.com/salonemotalee/84 قسمت اول داستان آموزنده و تکان دهنده "اعترافات یک زن از جهاد نکاح" https://eitaa.com/salonemotalee/96 قسمت اول داستان نوجوان ۱۶ساله در زندان اسارت عراق، کتاب بی‌نظیر "پایی که جا ماند": https://eitaa.com/salonemotalee/111 قسمت اول "دختر ست‌پوشی که سرباز حاج قاسم شد" https://eitaa.com/salonemotalee/218 قسمت اول "لالایی فرشته‌ها"؛ داستانهای قرآنی گویا برای بچه‌ها https://eitaa.com/salonemotalee/250 خاطرات علی خوش‌لفظ از جانبازان و شهدای همدانی در کتاب "وقتی مهتاب گم شد"؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/308 داستان عاشقانه دانشجوی مدافع حرم؛ "شهدا عاشق‌ترند"؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/384 ارتباط با مدیر کانال: Mehdi2506@
🌷❣شهدا عاشق‌ترند❣🌷 ✒قسمت چهارم قسمت قبل: https://eitaa.com/salonemotalee/391 - الان میام الان میام.. سریع رفتم و از شانس گندم اسمم اواخر لیست بود... تا اسمم رو خوند بدو بدو دویدم به طرف در دانشگاه ولی ولی از اتوبوس خبری نبود... خیلی دلم شکست، گریه‌ام گرفته بود. الان چه جوری برگردم خونه؟! چی بگم بهشون؟! آخه ساکمم تو اتوبوس بود... بیچاره مامانم که برای راه غذا درست کرده بود برام. تو همین فکرها بودم که دیدم از دور صدای جناب فرمانده میاد. بدو بدو رفتم سمتش و نفس نفس زنان گفتم: سلام. ببخشید.. هنو حرفم تموم نشده بود که گفت: -اااا. خواهر! شما چرا نرفتید؟! - از اتوبوس جا موندم - لا اله الا الله... اخه چرا حواستون رو جمع نمی‌کنید؟ اون از اشتباهی سوار شدن، اینم از الان. - حواسم جمع بود ولی استادمون خیلی گیر بود. - متاسفم براتون. حتما آقا نطلبیده بود شما رو. - وایسا ببینم. چی‌چی رو نطلبیده بود. من باید برم - آخه ماشین‌ها یه ربعه راه افتادن. - اصلا شما خودتون با چی میرید؟! منم با اون میام. - نمیشه خواهرم! من با ماشین پشتیبانی می‌رم. نمیشه شما بیاید. - قول می‌دم تا به اتوبوس‌ها برسیم، حرفی نزنم. - نمی‌شه خواهرم. اصرار نکنید. اینو گفت و با راننده سوار ماشین شد و راه افتاد. و منم با گریه همونجا نشستم - اگه منو نبرید شکایتتون رو به همون امام رضایی می‌کنم که دارید می‌رید پیشش. - میگم نمی‌شه، یعنی نمی‌شه.. یا علی هنوز یه ربع نشده بود که دیدم یه ماشین جلو پام وایساد و اقا سید یا همون اقای فرمانده پیاده شد و بدون هیچ مقدمه‌ای، گفت: - لا اله الا الله... مثل اینکه کاری نمی‌شه کرد... بفرمایین. فقط سریع‌تر سوار شین. ◀️ ادامه دارد... قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/384
🇮🇷🇮🇷 وقتی مهتاب گم شد 🇮🇷🇮🇷 ✒قسمت نوزدهم قسمت قبل: https://eitaa.com/salonemotalee/392 فصل دوم پایگاه راه خون (۸) ... از میان این اسمها نام "احمد" کمی برایم آشنا بود. در سپاه مریوان شنیده بودم فرمانده سپاه فردی‌ست مقتدر و شجاع و با صلابت به نام حاج احمد متوسلیان. وقت نماز بود. وضو گرفتم و خودم را به صف آن چند نمازگزار رساندم. قبل از نماز آن جوان لاغر اندام که احمد صدایش می‌کردند، کنارم نشست و با خوش‌رویی گفت: "خسته نباشی دلاور! اهل کجایی؟" -- همدان -- ماشاالله. چند وقت است که اینجایی؟ -- نزدیک دو ماه. نگذاشتم سوال دیگری بپرسد، گفتم: "کارم دیده‌بانیه. کار با خمپاره ۱۲۰ را هم بلدم و البته هر کار دیگری که جبهه لازم داشته باشد، انجام میدهم. اینجا می‌خواهد عملیات بشود؟" صدای موذن که بلند شد دستی روی سرم کشید و رو به قبله ایستاد. بین دو نماز بلند شد و در مقابل هفت نفری که نشسته بودیم شروع به صحبت کرد. اول به همان سرهنگ ارتشی که نامش صیادشیرازی بود خیر مقدم گفت و سپس از پیروزی اسلام بر کفر گفت و ... خودش بود. حاج احمد متوسلیان که ذهنیت موهوم من از او یک آدم گنده با لباس و هیبت خاص بود. احمد متوسلیان به گونه‌ای از درماندگی نیروهای ضد انقلاب حرف می‌زد که ترس را مثل باران از دلم شست. دیگه شک نکردم که در آینده نزدیک عملیات بزرگی در این منطقه اتفاق خواهد افتاد. چند روز از این واقعه نگذشته بود که دیدم بچه‌ها در سنگرهای خط، شیرینی پخش می کنند. یه نفر از رادیو شنیده بود که بنی صدر از فرماندهی کل قوا عزل شده و مجلس شورای اسلامی به بی‌کفایتی او رای داده است. بیش از دو ماه بود که در خط مقدم بودم و برای دو چیز دلتنگ؛ یکی برای پسرخاله‌ام سعید و دیگری برای "نوشابه". در این وانفسای تیر و ترکش هوس خوردن نوشابه مثل خوره به جانم افتاده بود. تنها کسی که دیدنش افکار بچه گانه و بازیگوشی‌های پنهان دوره کوچه و محل را از ذهنم خارج می‌کرد، ناهیدی بود. وقتی با او هم‌کلام می‌شدم، پدر و مادر و پسر خاله و "نوشابه" را فراموش می‌کردم. یک روز گفت: "چند وقت است که عقب نرفته‌ای؟ -- اصلا عقب نرفته‌ام. -- گفت کجا حمام می‌کنی؟ -- پای یک چشمه، کنار آن تپه. -- لازم است به شهر بروی و یه دوش گرم و جانانه بگیری و زود برگردی. بعد از ۲ ماه به مریوان برگشتم چشمم دنبال شیشه های زرد نوشابه کانادا بود. اما برای اینکه پاسخ دلم را ندهم به سپاه مریوان رفتم و داخل کانکس های آن یک حمام حسابی گرفتم. فردا صبح در خیابانهای مریوان پرسه زدم و از قضا چشمم به نوشابه افتاد. کمی پول داشتم. سه تا نوشابه خریدم و با سه بیسکویت. کنار جدول خیابان نشستم و با ولع تمام خوردم. فروشنده‌ی کرد تا اشتهای مرا دید، پرسید: "از بچه های کاک‌احمد هستی؟ نوشابه و بیسکویت گلویم را بسته بود. با سرم جواب دادم: "بله" خندید و گفت: "این ها همه مال کاک احمده. تو هم مهمان کاک‌احمد هستی. نوش جانت. بیشتر از نگرفتن پول از این که حاج احمد توانسته بود در دل این مردم اینقدر جا باز کند، خوشحال شدم. به خط برگشتم ناهیدی هم آنجا بود. ◀️ ادامه دارد ... قسمت اول خاطرات علی خوش‌لفظ از جانبازان و شهدای همدانی در کتاب "وقتی مهتاب گم شد"؛ https://eitaa.com/salonemotalee/308
🌷❣شهدا عاشق‌ترند❣🌷 ✒قسمت پنجم قسمت قبل: https://eitaa.com/salonemotalee/396 - سریع اشکامو پاک کردم و پرسیدم چی شد؟! شما که رفته بودین؟! - هیچی فقط بدونید امام رضا خیلی هواتونو داره. هنوز از دانشگاه دور نشده بودیم که ماشین پنچر شد. فهمیدم اگه جاتون بذاریم، سالم به مشهد نمی‌رسیم. راننده که سرباز بود پشت فرمون نشست و آقا سید هم جلوی ماشین و منم پشت ماشین. توی راه هم همش داشتن مداحی گوش میدادن... (کرب و بلا نبر زیادم/جوونیمو پای تو دادم/) حوصله‌ام سر رفت... هنذفریم که تو جیبم بود رو برداشتم و گذاشتم تو گوشم و رفتم تو پوشه اهنگ قدیمی‌هام و یه آهنگ رو پلی کردم... خوشگلا باید برقصن... خوشگلا باید برقصن😆 یهو دیدم آقا سید با چشمهای از حدقه بیرون زده برگشت و منو نگاه کرد. یه نگاه به هنذفری کردم. دیدم یادم رفته وصلش کنم به گوشیم!!... آروم عذرخواهی کردم. زیاد به روی خودم نیاوردم. آقا سیدم باز زیر لب طبق معمول یه لا اله الا الله گفت و سرشو برگردوند... توی مسیر بودیم و منم در حال گوش دادن به اهنگام ولی همچنان حوصلم سر می‌رفت. آخه من یه آدمی هستم که نمی‌تونم یه جا ساکت باشم و باید حرف بزنم. اینا هم که هیچی، دو تا چوب خشک جلو نشسته بودن. - آقای فرمانده پایگاه - بله؟! - خیلی مونده برسیم به اتوبوس ها ؟! - ان شاالله شب که برای غذا توقف می‌کنن بهشون می‌رسیم. - اوهوووم. باشه. باهاش صحبت می‌کردم ولی بر نمی‌گشت و نگامم نمی‌کرد. دوست داشتم گوشیم رو بکوبم تو سرش. تو حال خودم بودم و یکم چشمامو بستم که دیدم ماشین وایساد ... ◀️ ادامه دارد... داستان عاشقانه دانشجوی مدافع حرم؛ "شهدا عاشق‌ترند"؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/384
🇮🇷🇮🇷 وقتی مهتاب گم شد 🇮🇷🇮🇷 ✒قسمت بیستم قسمت قبل: https://eitaa.com/salonemotalee/397 فصل دوم پایگاه راه خون (۹) ... ناهیدی گفت: "به موقع آمدی. عملیات جلو افتاده است" مرا با موقعیت منطقه روی نقشه توجیه کرد. تلاش اصلی عملیات روی ارتفاعی به نام قوچ سلطان بود و عملیات تا جبهه چپ ما و تا محور پاوه امتداد می‌یافت جایی که حاج ابراهیم همت در آنجا فرماندهی می‌کرد. عصر عملیات یک کامیون ۵ تنی مهمات آوردند و در خط تقسیم کردند. بخش زیادی از آن، خمپاره ۱۲۰ بود که به دلیل نبودن جاده ماشین رو بردن مهمات خمپاره تا پای قبضه ها ممکن نبود. چند نفر شروع کردیم و یکی‌یکی جعبه‌های خمپاره را روی دوش انداختیم و از یک مسیر ۵۰۰ متری تا پایین تپه تا قبضه‌های خمپاره بردیم. قریب ۴۰۰ جعبه. قبل از نماز ناهیدی و آن مربی ارتشی خودشان را به دیدگاه رساندند. سرهنگ ارتشی دیده بان شد. من بیسیم‌چی او و آقای ناهیدی هم مسئول تطبیق آتش. عملیات چهار صبح شروع شد. نیروهای پیاده از محورهای مقابل درگیر شدند و سلاح های منحنی زن عقبه‌ی دشمن را زیر آتش گرفتند. سرهنگ تا ساعت ۱۰ صبح یکسره از قبضه آتش خواست قریب سیصد گلوله بر سر دشمن ریختیم. ساعت ۱۱ چند قاطر از محورهای جلو و سنگرهای فتح شده دشمن به سمت ما آمدند. روی هر کدام شهیدی را بسته بودند که خون از سر و بدن آنها روی زمین می ریخت. با بی‌سیم به آقای ناهیدی گفتم: "اجازه بده من جلو بروم" گفت: "از جناب سرهنگ اجازه بگیر" جناب سرهنگ موافقت کرد و گفت آن جلو به مهمات سبک و آب نیاز دارند. هرچقدر می‌توانی با خودت فشنگ و آب ببر. چند قطار فشنگ به خودم بستم و دو دبه آب پر کردم و راهی جلو شدم. یک ساعت و نیم راه تا خط فتح شده بود. وقتی رسیدم دشمن داشت برای بازپس گیری سنگرهای از دست رفته‌اش پاتک می‌زد. دبه های آب و فشنگ را داخل یک سنگر کنار چند رزمنده گذاشتم. همونجا چشمم به یک پیراهن چهار جیب خوشگل و تن‌نرفته عراقی افتاد. پیراهن را برداشتم. بلافاصله یک خمپاره زوزه کشید و دم سنگر منفجر شد. موج انفجار مرا به عمق سنگر پرتاب کرد. گرد و خاک راه افتاد. پیراهن هنوز در دستم بود. به خودم نهیب زدم؛ میخواهی شهید راه پیراهن شوی؟! پیراهن را کنار انداختم. گیج و منگ از موج انفجار از سنگر بیرون آمدم. همانجا مسئول محور قله فتح شده را دیدم قیافه‌اش آشنا بود و گوش شکسته‌اش مرا به خاطره آن چند همراه که با حاج احمد متوسلیان و صیادشیرازی به دیدگاه آمده بودند، برد. نامش حسین قجه‌ای بود و همه گوش به فرمانش. مرا شناخت و اثر موج گرفتگی را در چهره‌ام دید. به من گفت: "اسلحه که می توانی به عقب ببری؟ هر چقدر می‌توانی بردار و برو عقب" هشت قبضه کلاش عراقی برداشتم و به خودم آویزان کردم و بی هیچ اتفاقی به عقب برگشتم. عملیات با تلفات سنگین دشمن و آزادی چند ارتفاع مهم و به دست آوردن غنایم زیادی از سلاح های سبک و نیمه سنگین به پایان رسید. با دو قبضه خمپاره ۶۰ و ۸۱ میلیمتری موضع جدیدی ایجاد کردیم و آقای ناهیدی گفت: "حالا تو مسئول موضع خمپاره‌انداز هستی." او هم مرا به خوبی شناخته بود و هم می‌دانست که پای من یک جا بند نمی شود لذا مسئولیت یک موضع را به من سپرد تا بیشتر احساس وظیفه کنم. خمپاره ۶۰ در خط مستقر شد و خمپاره ۸۱ در کنار دو خمپاره ۱۲۰ قبلی کمی عقب تر از خط ◀️ ادامه دارد ... با ما همراه باشید با هر روز یک قسمت از داستان زندگی قهرمان ملی همدانی در کتاب "وقتی مهتاب گم شد" قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/308 -------------- 🖋سالن مطالعه محله زینبیه، با کلی کتاب، مقاله و ... مفید و خواندنی @salonemotalee
🌷❣شهدا عاشق‌تراند❣🌷 ✒قسمت ششم قسمت قبل: https://eitaa.com/salonemotalee/401 - چی شد رسیدیم؟!. - نه برای نماز نگه داشتیم - خوب می‌ذاشتین همون موقع شام خوردن، نمازتون رو بخونین. - خواهرم فضیلت اول وقت یه چیز دیگست. شما هم بفرمایین - کجا بیام؟! - مگه شما نماز نمی‌خونین؟! - روم نمی‌شد بگم که بلد نیستم. گفتم: نه من الان سرم درد می‌کنه. میذارم اخر وقت بخونم که سر خدا هم خلوت‌تره - لا اله الا الله... اگه قرصی، چیزی هم برا سردرد می‌خواین تو جعبه امدادی هست. - ممنون - پیاده شدم و رفتم نزدیک مسجد. یکم راه رفتم. آقا سید و سرباز داشتن وضو می‌گرفتن، ولی وقتی می‌خواستن داخل مسجد برن دیدن در مسجده بسته بود. مسجد تو مسیر پرتی تو یه میانبر به سمت مشهد بود، مجبورا چفیه‌هاشون رو روی زمین پهن کردن و مشغول نماز خوندن شدن. سرباز زودتر نمازش رو تموم کرد و رفت سمت ماشین و باد لاستیک ها رو چک می‌کرد. ولی آقا سید از نمازش دست نمی‌کشید. بعد نمازش سجده رفت و تو سجده زار زار گریه می‌کرد و داشت با خدا حرف می‌زد. اولش بی خیال بودم ولی گفتم برم جلو ببینم چی می‌گه اخه... آروم آروم جلو رفتم و اصلا حواسم نبود که رو به روش وایسادم. گریه‌هاش قلبم رو یه جوری کرده بود. راستیتش نمی‌تونستم باور کنم اون پسر با اون غرورش داره اینطوری گریه می‌کنه. برام جالب بود همچین چیزی. تو حال خودم بودم که یهو سرش رو از سجده برداشت و باهام چشم تو چشم شد. سریع اشک‌هاش رو با آستینش پاک کرد و با صدای گرفته که به زور صافش می‌کرد، گفت: ... ◀️ ادامه دارد... داستان عاشقانه دانشجوی مدافع حرم؛ "شهدا عاشق‌ترند"؛ قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/384
🇮🇷🇮🇷 وقتی مهتاب گم شد 🇮🇷🇮🇷 ✒قسمت بیست و یکم قسمت قبل: https://eitaa.com/salonemotalee/402 فصل دوم پایگاه راه خون (۱۰) ... ناهیدی با تمام زوایای آشکار و پنهان روح من آشنا بود. بیشتر از همه روحیه ماجراجویی‌ام او را نگران می‌کرد و لذا نصیحتم می‌کرد؛ "برادر خوش لفظ! درست است که سن و سالت کم است اما حالا یک مسئول هستی و باید احساس مسئولیت کنی. به هیچ وجه برای یک نفر دشمن یک خمپاره سنگین مصرف نکن. مهمات را برای ستون دشمن و سنگرهای اجتماعی‌شان خرج کن. دوم اینکه به مواضع هم سرکشی داشته باش و از مسئول قبضه‌های آن دائم وضعیت بگیر و راهنمایی‌شان کن. پیگیر کمبودها از تغذیه و مهمات آنها باش. اگر یک وقت غذا دیر رسید، باغات این نزدیکی پر از میوه است. از نظر شرعی استفاده از آنها برای مصرف رزمندگان بلامانعه." نمی دانم چرا از این پیشنهاد آخر خیلی خوشم آمد. یک قاطر هم در اختیار من گذاشت. روزهای اول تذکرات ناهیدی آویزه گوشم بود. مهمات به اندازه مصرف می‌شد. یک روز ستونی از دشمن را در کنار شهر طویله عراق به گونه‌ای زدیم که فردا خبر آن را از رادیو سراسری شنیدیم. حرف از رفتن به باغ‌ها برای آوردن میوه همچنان قلقلکم میداد. بالاخره یک روز سوار قاطر شدم و با خورجینی خالی رفتم که از باغاتی که بین ما و عراقی‌ها بود میوه بیاورم. بیشتر از همه یک درخت بزرگ توت شرابی نگاهم را دزدید انگار که در باغ آجی‌جان هستم. خورجینم را زمین گذاشته و از درخت بالا کشیدم. دل سیری از عزا درآوردنم که یک باره یه صدای خش‌خش پا روی زمین نگاهم را از بالا به پایین آورد. تا به خودم بیایم چند نفر پشت یک درخت کمین کرده بودند. یکی‌شان به زبان فارسی داد زد: "بیا پایین مزدور وطن فروش." آرام آرام از درخت پایین آمدم و خودم را در اسارت دیدم. لباس آنها شبیه لباس‌های خودمان بود. کمی آرام شدم اما همچنان دستانم به علامت تسلیم بالا بود. یکی پرسید: "اینجا چه کار می‌کنی!؟" خیلی راحت گفتم: "دیده‌بانم. آمدم توت بخورم." عصبانی شد و فریاد کشید: "ای خائن به بهانه توت، قایم شدی لای درختا و توپ می‌ریزی روی سر ما!؟" مطمئن شدم که آنها خودی‌اند و از بچه های تهران و نیروی پیاده در خط بودند که به تازگی خط را از گروه قبلی تحویل گرفته بودند. مسئول آنها با اخم گفت: "اینجا جبهه هست، نه باغ عمو و خالت!!" قاه‌قاه خندیدم و گفتم: "اتفاقاً من به نیت باغ خاله‌ام آمده بودم اینجا." بعد از عملیات وضعیت جبهه به یک رکود و بی‌تحرکی رسید که کلافه‌ام می‌کرد. به فکر افتادم ابتکاری به خرج بدهم و از خمپاره های عمل نکرده دشمن که دور و برمان ریخته بود استفاده مجدد کنم اما نه برای شلیک مجدد که این کار ممکن نبود. با بیل و کلنگ اطراف خمپاره‌های عمل نکرده را خالی می‌کردم و آنها را از زمین بیرون می‌کشیدم. چاشنی خمپاره هنگام پرتاب عمل کرده بود اما ماسوره یعنی قسمت سر، و پیشانی جنگی آن سالم و البته فوق العاده حساس و قابل انفجار بود. خمپاره‌ها را بر می‌داشتم. روی دوش می‌انداختم و می‌بردم به مسیری که شنیده بودم محل تردد عراقی‌هاست. خمپاره را تا گردن داخل خاک می‌گذاشتم و ماسوره آن را با سیمی آزاد به درخت یا سنگی وصل می‌کردم. فقط مسئول محور از این‌کار با خبر بود که اگر نیروهای گشتی خودی از این مسیر عبور کردند پایشان به تله‌ها گیر نکند. ◀️ ادامه دارد ... قسمت اول خاطرات علی خوش‌لفظ از جانبازان و شهدای همدانی در کتاب "وقتی مهتاب گم شد"؛ https://eitaa.com/salonemotalee/308 -------------- 🖋سالن مطالعه محله زینبیه، با کلی کتاب، مقاله و ... مفید و خواندنی @salonemotalee