هدایت شده از Ai-! | هرچی کاترینا گفت
ғᴏʀ ʏᴏᴜ ;)✰
آیدا: 🃑 | ریچل: سیاه - اتش - ستاره
« چشماش..اون چشماش خاص بودن »
هدایت شده از Ai-! | هرچی کاترینا گفت
ғᴏʀ ʏᴏᴜ ;)✰
آیدا: 🃁 | ریچل: روباه - عینک - لاک
« خنده به لب ادما اوردن کار مورد علاقم بود چون خودمم با خندشون شادمیشدم.) »
هدایت شده از Ai-! | هرچی کاترینا گفت
شما تو سه تا چنل عضو میشید + از ۱ تا ۱۲۰ یه عدد رندوم میگید. ماهم باتوجه به اکانتتون:
آیدا :
یه عکس اینجوری + جمله با نویسندش بهتون میدم.
نمک :
از یک تا ۱۲۰ یه عدد میگین تا باتوجه به عدد بهتون کتاب معرفی کنم/خلاصه کتابو بگم + بگم وایب چه حیوونی میدین.
ریچل :
اکتونو به سه تا کلمه ی رندوم + دوتا رنگ مکمل تشبیه کنم.
سمیه:
میگم بین ماه / ستاره / خورشید وایب کودومو میدید + چند درصد درونگرا/برونگرایید.
پیویم: @بس
چنل اول:
https://eitaa.com/riri_377
چنل دوم:
https://eitaa.com/uraltt
چنل سوم:
https://eitaa.com/ai7_ai
برای ~ @MissxMoon
سمیه: خورشید | 50%درونگرا 50%برونگرا
ریچل: سیاه/شرابی | مجله - پیشی - نسکافه
نمک: گربه ی صحرایی
کتاب دسته چهارم(جناح چهارم)
خلاصه: « یه دختر ظریف و استخوانشکسته که مامانش فرمانده کل ارتشه، مجبور میشه بره کالج اژدهاسواری. اونجا قانونش اینه: یا اژدها قبولت میکنه یا میمیری — وسطش هم یه پسر مرموز و خطرناک به اسم زیدن هست که همش باهاش کل کل داره. همهش هم جنگ و جاسوسی و خیانت در میونه و آخرش میفهمن که دنیای بیرون پر از هیولاهاییه که بهشون دروغ گفتن. »
آیدا: « باید خودمان نوری بر تاریکیمان بتابانیم،
این را هیچکس دیگری برای ما انجام نخواهد داد؛
شاید نور چندان نباشد که گفتهاند
اما آنقدر هست که از پسِ تاریکیات برآید. »
-چارلز بوکفسکی
برای ~ @Pv_Niri
سمیه: خورشید | 80%درونگرا 20%برونگرا
ریچل: سفید/مشکی | بافت مو - نقاشی - اسمون
نمک: خرگوش
کتاب سایههای میان ما
خلاصه: « آلیسا یه دختر جاهطلب و بیرحمه که تصمیم میگیره با پادشاه خوشتیپ ولی بیرحم کشور ازدواج کنه، نه برای عشق، بلکه برای به دست آوردن قدرت. نقشهاش اینه که شاه رو بکشه و خودش ملکه بشه! اما هرچی بیشتر باهاش وقت میگذره، دلش میخواد و متوجه میشه که پشت پرده خیلی چیزا هست. این وسط کلی خیانت، دسیسهچینی، و عشق بینشون شکل میگیره که معلوم نیست کی به کی خیانت میکنه. »
آیدا: « امروز کارهای زیادی دارم؛ باید حافظهام را سلاخی کنم، روحام را منجمد کنم و سپس بیاموزم که دوباره زندگی کنم. »
-آنا آخماتووا
برای ~ @Mitstksktcfoyditdoydti
سمیه: ستاره | 60%برونگرا 40%درونگرا
ریچل: قهوه ای تیره/مشکی | گربه - طوطی - دلقک
نمک: طوطی
کتاب مسخ(کافکا)
خلاصه: « یه پسر خانوادهدوست که خرج همه رو میده، یکدفعه میشه یه سوسکِ گنده! خانواده اولش ازش میترسن، بعدش بهش رحم میکنن، آخرش ازش خسته میشن و با بیتفاوتی ولش میکنن تا بمیره. گرگور هم که دیگه به درد هیچکس نمیخوره، آروم آروم از زندگی کنار میکشه و میمیره. »
آیدا: « در موردِ چیزهایی که نمیخوای بدانی، هر قدر کمتر بدانی، همان قدر کمتر دلت به درد میآید، همان قدر کمتر عذاب میکشی، این طوری که به قضیه نگاه کنی، نادانی آن قدرها هم بد نیست. »
-الیف شافاک
برای ~ @Em0chi
سمیه: خورشید | 90%درونگرا10%برونگرا
ریچل: صورتی/مشکی | ابنبات چوبی - بیسکویت - خرس
نمک: گورخر
کتاب دختر بد خوب
خلاصه: « فرانکی یه مادر سالمند که توی خونهی نگهداری از سالمندان زندگی میکنه و با دخترش قطع رابطه کرده.
· کلویی دختر فرانکی که مدیر یه زندان زنانهست و تازه مادر شده.
· پت یه زن جوان که توی همون خونهی سالمندان کار میکنه ولی یه راز تاریک پنهان کرده.
· ایمی یه دختربچهی ۲۰ سالهای که از یه مادر سمی فرار کرده و دنبال شروع تازهایه.
ماجرا از یه قتل شروع میشه: یه زن توی خونهی سالمندان کشته میشه و همه مظنونن! هرکدوم از این ۴ زن یه انگیزه دارن، ولی همشون یه راز مشترک دارن که نمیخوان فاش بشه. کتاب بین گذشته و حال پرت میشه و در نهایت همهی نخها به هم گره میخورن. »
آیدا: « تنها چیزی که مادر و پدرم برایم به ارث گذاشتند، دلی حساس بود. این دل حساس مایه خوشبختی آنان شده بود و حال آنکه در زندگی من، سرچشمه همه سیهروزیهایم گردید. »
-ژان ژاک روسو
برای ~ @Nanaa_ss
سمیه: خورشید | 40%درنگرا 60%برونگرا
ریچل: قهوه ای/سفید | گربه - اکسسوری - وسایل چوبی
نمک: جغد
کتاب فنتزما
خلاصه: « اوفیلیا دختری که مادرش مرده و خواهرش ناپدید شده، برای پیدا کردن خواهر وارد فنتزما میشه – یه عمارت تسخیرشده و شوم که هر ۱۰ سال یهبار در میاد و هرکی واردش بشه، باید از ۹ طبقهی پر از توهم، هیولا و معما جان سالم بهدر ببره. اگه زنده بیرون بیاد، هر آرزویی که داره برآورده میشه. اوفیلیا توی این راه با بلکول، یه روح یا موجود مرموز و جذاب، مواجه میشه که کمکش میکنه ولی هر لحظه ممکنه بهش خیانت کنه. بینشون عشقی پرخطر و کشنده شکل میگیره که توی هر طبقه حسابی اوج میگیره. »
آیدا: « حتی وقتی فکر میکنی کسی را میشناسی، فقط در حال نگاه کردن به بخشی از او هستی که اجازه داده دیده شود. بقیهاش همیشه در سایه میماند. مثل دریاچهای که عمقش را هیچ وقت نمیبینی. »
-بنانا یوشیموتو