به زور از خواب بیدار شدم ، مجبور شدم زود تر برم مدرسه چون بابام کار داشت و هول هولکی آماده شدم و خودکار آبیمو جا گذاشتم. کلی وقت تو کلاس تنها نشستم و زنگ تفریح یه دختره داشت با کولر میزد بهم و نزدیک بود دعوامون بشه چون گفت چرا پشت سرتو نیگا نکردی، معلم حسابانمون گفت چرا ته کلاس نشستم و نزدیک بود بلند بگم که از دست تو فرار کردم-
عجب .
قیافم:😐
😭😂با پریا گالری سمی گوشیمو دیدیم و خندیدیم .
همچنان باپریا سه هزار بار رفتیم آب خوری و تو راه زنبور دیدیم و سر کلاس حسابان باهم فشار خوردیم :>