مدرسه گفت صداتون میزنیم بیاین کتاب درسی بگیرین
اول دهمو صدا زدن
بعد از اونا گفتیم حتما و قاعدتاً ماییم دیگه چون بعد ده، یازدهه . رفتیم تو صف نذری وایسادیم گفتن برین الان میخوایم دوازدهمو بدیم"
من قبلاً شک داشتم ولی الان فهمیدم که از نظر علمی ما موجودات خار داری هستیم، دیگه به پاشون افتادیم گفتیم این زن داره برا ما تاریخ امتحان حسابان مشخص میکنه هاا، پشماشون ریخت کتابا رو دادن.
معلم زبانمون جدید بود
و جوون
و خوشحال
زیاد خوشحال ، اونقدری که من و تو و ما نمیتونیم خوشحال باشیم، لااقل تو این تاریخ-
گفت تا جای ممکن اینگیلیسی🦧 خودتونو معرفی کنین و سرگرمیاتونو بگین
منم اسم و فامیلو پسوندمو خیلی خارجکی گفتم
بعد گفت عه بغداد آباد که مال مهریزه
منم گفتم آره، ولی قبلاً فک میکردم مال خود بغداده، روزی روزگاری من کوچیک بودم و سر کلاس درس حاتم طایی یا تایی رسیدیم به اینجا که داش گلم بغدادی بوده و همه کلاس منو نگا کردن و منم سیس گرفتم که آره منم مال شهر حاتم اینام
همه به چرت و پرتام خندیدن
بعدم گفتم من تو زندگیم قلاب بافی میکنم
زیاد قلاب بافی میکنم
بچه هام گفتن آره بقیه ام بهشون سرایت کرده تو کلاس همه شروع کردن قلاب بافی
بعد من یه بشکن زدم گفتم بگوو کی شروع کردد؟
بعد همه به افتخار من و افتخاراتی که از سالهای دور تا کنون جمع کردم دست زدن
عجب .
این وسطا به یه کوچک بچه این کاردستی جهنمی که درست کردمو دادم و بهم گفت خوشحاله که باهام دوسته و قلبم
خوش به حال کوچک بچه که دوستی مثل تو داره🥲🫂🤍🤍
عجب .
خوش به حال کوچک بچه که دوستی مثل تو داره🥲🫂🤍🤍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا