پرنیا رو دیدم، امتحان فیزیکم تموم شد، رفتم خونه دیدم مامانم خوشحاله، کتابام که اینترنتی سفارش داده بودم رسید، خوابیدم، رفتم جلسه اولیا مربیان داداشم و خودمو جای مامانم جا زدم، پیاده رفتم تا مغازه ی مورد علاقم و چیز میزای خیلییی رندوم خریدم که قراره بدم به مردم مورد علاقم، اینجوری بودم که لیلای شجاعی باش و تونستم زیر یک دقیقه تصمیم بگیرم و در موقعیت مناسب ازخیابون رد بشم .
پسر داستایوفسکی به تازگی در اثر سقوط فوت کرده و مرگ ناگهانی فرزند، داستایوفسکی را ناراحت میکند، اما چیزی که او را آزار میدهد این است که پسرش در حال سقوط "میدانست مرگش در راه است." با این وجود هیچ کاری نمیتوانست انجام دهد تا پسرش را از دانستن این حقیقت تلخ دور کند. چیزی که نمیتواند تحمل کند تصور پاول در لحظه سقوط است که میدانست هیچ چیز نمیتواند او را نجات دهد و میمیرد.