عجب .
-با اینهمه پروانه توی قلبم چی کار کنم؟
درحال زندگی کردن هستم.
هیچ تمایلی به حضور در اجتماع ندارم. میخواهم تا ابد آدمها را درد بدانم. -احتمالا تاسف بار است - اما همچنان میخندم ، دوست میدارم و دوست داشته میشوم :"چرا وقتی حالت خوب نیست نمیای پیشم؟ "
خواستم از او متنفر باشم و خواستم دشمن شوم ،اما، رخ نداد.
پروانه ها مرده اند. شاید هم پنهانی نفس میکشند و انگار که با تلاش برای مرگشان ، برای زندگی مصمم تر می شوند. پس ، اجازه میدهم زمان من را ترمیم کند .
همه چیز حذف شده، پس تمام هم باید بشود. قاعده این است . گفتند " بی حسی از بیرون شروع میشود نه از درون " و بله. من یک بی حس متظاهر هستم .
گاهاً احساس ناامنی میکنم. از قضاوت ها ترسیده شده ام ولی،
"عیب نداره خب؟ کاش میتونستم بغلت کنم"
عجب .
نرو مریم میدونی عاشق چشماتم
تا حالا از همه مریم های زندگیم بدم میومده و بدم میاد.