صبح تا یک ساعت و نیم بعد از اینکه بیدار شدم کف زمین دراز کشیده بودم و عملا هیچ کاری کردم.
عجب .
صبح تا یک ساعت و نیم بعد از اینکه بیدار شدم کف زمین دراز کشیده بودم و عملا هیچ کاری کردم.
الانم مجددا دارم همین کارو انجام میدم
امسال
بهترین سفر زندگیمو با بابام دوتایی رفتیم و من با کلی خانومی دانشجویی که ازم پنج شش سال بزرگ ترن دوست شدم و خیلی خوش گذشت خیلی زیاد
عادت کتاب خوندنو دوباره تو زندگیم جا کردم و از دی که طاقچه نصب کردم ۲۸۰۰ دقیقه کتاب خوندم.
قلاب بافی مو جدی گرفتم و شش تا لباس بافتمم و کلی عروسک که اکثرشونو کادو دادم و الان همه خیلی خوشحالن پیش صاحباشون .
بلاخره چنل زدم برای قلاب بافیام و شروع کردم عکس گرفتن ازشون و همین شروع کردن به نظرم خوب بود.
دوستای جدید پیدا کردم و با ملیکا و آناهیتا و فاطمه صمیمی تر شدم و کلی باهم خندیدیم.
با یکی از بزرگ ترین ترس های زندگیم روبرو شدم ، خیلی وقت بود که اینقدر غمگین نبودم و اینقد احساس پوچی نکرده بودم،
بلند شدم و ادامه دادم.
دو ماه آخر امسال به طرز عجیبی متظاهر بودم ، متظاهر . حتی نمیتونم تشخیص بدم کی واقعی بودم و کی نه-
به چند نفر آسیب زدم ، خواسته یا ناخواسته .