چند ماه پیش یه پاکت لوبیا ی نو رو باز کردم ریختم تو کاسه و توش پر از سوسکای کوچک بود و مامانم همشونو ریخت تو باغچه
و الان به قدریییی باغچمون سرسبز شده که به قصه لوبیای سحر آمیز ایمان اوردم
امروز روز خوبی بود، دوستامو بعداز یه هفته دیدم ، دسته گل قلاب بافی که سفارش گرفته بودمو تحویل دادم، با معلم مورد علاقم کلاس داشتیم( البته کلمه ای از درسشو متوجه نشدم )، با ملیکا خندیدیم، پرنیان برام دستبند سوغاتی آورده بود ، احساس کردم ملیکا انگشتری که بهش دادمو دوست داره، معلم شیمی مون درس نپرسید و کتابو تموم کرد، فاطمه رو دستم قلب کشید و همزمان گفت ازم بدش میاد 😔، فائزه گوجی بوجیم کرد، خانومی کتابدار مدرسمونو دوبار دیدم و حالمو پرسید، نمره فارسیمو خوب شدم ، دم در منتظر بابام نشسته بودم که خانوم فارسیمون گفت اخی ؛ میخوای برسونمت؟