۰۴/۰۶
مرتب کردن اتاقم بلاخره تموم شد و کاموا هامو از اول گلوله کردم. رزین های جدیدم و قالب انگشترم رسیدن. دارم کتاب خدمتکارو میخونم . عصر رفتیم خرید و رفتیم میوه فروشی و جلوی آقای میوه فروش گفتم مامان گوجه هاش خیلی چلوسن. (این حرفم وایب این دخترای تیتیش مامانیو میده نه؟) رفتیم مغازه ی مورد علاقم و یک گل رندوم خیلی گوجی بوجی خریدم ، رفتیم شیرینی فروشی و به آقاهه گفتیم پنجاه تا شیرینی میخوایم ، آقاهه گفت جعبه های شیرینیم چهل تایی ان و هیییچ جوری نمیتونم پنجاه تا بدم ، و دو ثانیه بعدش ۱۰ تا دیگه گذاشت تو یه ظرف دیگه و بهمون داد (شیرینی فروش مودی-) .