دلم براش تنگ شده، دوست داشتم الان که طفلکیه پیشش بودم و مثل قبلا میتونست یه کم از غصه هاشو بهم بگه. دلم براش تنگ شده و دوباره دارم خوابشو میبینم و دوباره تو خواب گریه میکنم و دلم براش تنگ شده. دلم برای اینکه بتونم دوستش داشته باشم تنگ شده. دلم برای حرف زدن باهاش تنگ شده و خسته شدم از بس با خودم چونه زدم که بهش پیام بدم و مامانم بهم بگه بی ارادهم ولی من فقط دلم براش تنگ شده و دلم نمیخواد احساس تنهایی کنه ، دلم نمیخواد تنهایی استرس داشته باشه و دلم نمیخواد کسی اذیتش کنه. حتا دیگه دلم نمیخواد همه چی رو درست کنم فقط میخوام در مورد ناراحتیاش باهم صحبت کنیم و من اینهمه دلم براش تنگ نشده باشه. احتمالا برای همین چیزاست که خیلی رندوم دارم گریه میکنم الکی.
۰۴/۱۴
امروز درس خوندم کمی، ماگ بهشتی مو تموم کردم و یک قورباغه دارد توش. کتاب ماتیلدا رم تموم کردم 🤏🏻. رفتم عشق و حال و اونجا زن گرفتم و عشق و حال. وقتی داشتیم برمیگشتیم محمد سجاد سرشو گذاشته بود روی شونم و خوابش برده بود و من اینجوری بودم که🤏🏻🤏🏻🤏🏻