ببین سیستم اینجوریه که حالم بده ولی چون ایده آل نیست که سر این موضوع غصه ناک باشم، دارم ایگنورش میکنم .
امروز روز صب از پله ها لیز خوردم و با کله رفتم تو در خونه، دیر رسیدم سر کلاس، فائزه زنگ تفریح برام کادوی تولد اورد و برای واقعی روزمو ساخت و بعد پرنیان اومد پیشمون نشست . زنگ هندسه با ملیکا تست هندسه زدیم و :)) وقتایی که باهم میخندیم احساس میکنم واقعا خوشحالم . معلم شیمیمون یه حرفی زد که فک نمیکردم هیچ معلمی تو زندگیش حتی بلد باشه ، ظهر دم در مدرسه تصادف شد ، بابام دیر اومد دنبالم و ناهار غذاییه که دوست ندارم . چیزیو جا ننداختم؟
عجب .
امروز روز صب از پله ها لیز خوردم و با کله رفتم تو در خونه، دیر رسیدم سر کلاس، فائزه زنگ تفریح برام ک
بابا اینهمه اتفاقات افتاده هنوز ساعت دوازدهه