من خودمو نمیشناسم. نمیفهمم تو سرم چه اتفاقی می افته که میرسم به این نقطه و دلمم نمیخواد بدونم . بعضی وقتا از خودم و رفتارام میترسم یا متنفرم ولی حتا نمیدونم دقیقا از کدومشون . یه لحظه پر از زندگی ام و لحظه ی دوم، به این فکر میکنم که غرق شدن چه احساسی داره؟
کارای آدما اذیتم میکنه ولی حتا نمیدونم کدوم کارشون . عذاب وجدان دارم و میدونم که خودم به بقیه عذاب وجدان میدم و از این حالم بهم میخوره که رفتارای سمی دارم . دلم میخواد همه چیزو حل کنم ولی شاید فقط باید تند تند سعی کنم همه چیزو رد کنم. دارم عجیب میشم و معنی همه چیز داره تغییر میکنه. چیزای قبلی خوشحالم نمیکنن ، چیزای کوچیک عذابم میدن و من خیلی اوقات احساس میکنم نیاز به کمک دارم.
نمیدونم چرا دارم اینا رو اینجا مینویسم ولی فقط الان دلم نمیخواد با کسی صحبت کنم و میترسم که تنها ام باشم . همه چی داره متناقض میشه و من نمیتونم احساسشو توصیف کنم( شاید کسیم ازم نخواست این کارو بکنم )