«شب، ردای مخملی سکون است. چراغهای شهر، در اقیانوسی از تاریکی، دانههایی درخشاناند و ماه، نگهبان رویاها...
این سکوت، نشانهٔ آرامش است؛ زمانی که جهان نفسهایش را حبس میکند تا صدای پنهان خیال را بشنود.»
از ما میخواهند شب را با خفتن سپری کنیم...
اما مگر میشود، این سکوتِ سرشار از آرامش را رها کرد..!؟
𝒜𝓃ℴ𝓃𝓎𝓂ℴ𝓊𝓈ℯ°•♡
...
در سکوتِ این ابرها، معنای تماشای یک بغضِ سنگین را مینگرم؛ آسمانی که لبریز از گریه است، اما هنوز راهی برای باریدن ندارد:)
میدانم چقدر سنگین است؛ اما بدان که حتی در این بیانصافیها هم، تکیهگاه تو، درکِ کسی است که در سکوت، کنار تو ایستاده است..
دردِ نادیده گرفته شدن، تلخترین نوع تنهایی است؛ اما من میبینم، حتی اگر کسی برایت فریاد نکشد...
«دنیا گاهی بیرحم است..اما این بیعدالتیها هم نمیتوانند ریشههای درون تو را از بین ببرند؛ فقط بدان که در این تاریکی، تو تنها نیستی.»
عجیب است!
چرا همیشه از سوی پناهگاه، طوفان میآید!؟
ضربهی شمشیر شاید تن را ببرد، اما بیمهری نزدیکان، روح را منجمد میکند..
حالا دیگر، در من فقط سکوت و سرمای یک زمستانِ ناگهانی باقی مانده است.:)