eitaa logo
(راهی بسوی تکامل)
391 دنبال‌کننده
8.4هزار عکس
22.9هزار ویدیو
531 فایل
🌷اکبررحیمی 🌱(خیلی زود دیرمیشه):🌱 اجتماعی ، سیاسی ، مذهبی،اعمال ونماز های تاکید شده،داستانهای مذهبی وبه اشتراک گذاش
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🍃🌸🍃 : : 5⃣ : ✍حضرت ادریس(ع) نیمه شب مشغول مناجات با خدای خود شد و به درگاه حضرتش عرضه داشت: 🤲خداوندا! عالم در آتش خشم و جهل می سوزد. حاکمان جور خود را فرزندان خدا می خوانند. مردم به جای قیام علیه ظلم این جباران، ایشان را به خدایی پذیرفته و پرستش می کنند. 🀄️بنی آدم به دست خویش قلاده ای از جهل به گردن آویخته و خود را به بردگی شیطان در آورده است و به این بردگی می بالد! 🌀دنیا چنان آدمیان را مسحور خود ساخته که هیچ صدای مخالفی را بر نمی تابد. مومنان را به قتل می رسانند و دنیا پرستان را به مسند قدرت می نشانند، شاید که از سفره ی پر زرق و برق ایشان تکه نانی نصیب خود سازند. 💢دیگر نه قتل پدری دلی را می سوزاند، نه زجه های مادری گوشی را می آزارد و نه مرگ کودکی در فقر خاطری را مکدر می سازد! ⁉️بارالها! دیگر صدای هیچ فریادی در گوش کر این جماعت طنین انداز نمی گردد! به کدامین موعظه این دل های مرده را زنده کنم؟! چگونه نور رحمتت را بر جماعتی نمایان سازم که چشمان خود را بسته اند؟! 🤲یا رب العالمین! سیلی محکمی باید! شاید که این مردگان را رستاخیزی در رسد. ☄خداوند در آن شب به ادریس نبی(ع) وعده ی عذابی سهمگین را داد. عذابی که شایسته ظلم ظالمان و خون بهای مظلومان باشد. سپس به ادریس فرمود: تو و یارانت در این غار مستقر شوید و زین پس به شهر رفت و آمد نکنید. هر شب فرشته ای از بهشت نزد شما خواهد آمد و مایحتاج شما را همراه خود خواهد آورد. منتظر بمانید و سرنوشت ظالمان را بنگرید. 📚منابع: برداشت آزاد از: راوندی، قصص الانبياء، ج1 ،ص 240. مجلسي، بحار الانوار،ج11 ص 271. (راهی بسوی تکامل) ایتا https://eitaa.com/akbarrahimi520
✨بسم الله الرحمن الرحیم ✨ 📖 رمان فطرس در قتلگاه همانطور که به حسین خیره بودم چشمان خود را گشود تا به خودم آمدم دیدم مرا می نگرد و با نگاهش مرا به سوی خود می خواند. بال های ریخته و شکسته ام را باز کردم تا حسین را در آغوش بگیرم و آنها را به قنداقه آن مولود خجسته بمالم اما نگاهم مجذوب حسین بود ناگاه صدای فرشتگان را شنیدم که مشتاقانه مرا به تعجیل در این کار می خواندند. حسین لبخند می زد، با دیدن تبسم حسین بال های خود را به کشتی نجات حسین سپردم. بوی سیب مشامم را پر کرد. نمی توانستم نگاهم را از حسین بردارم انگار تازه خلق شده بودم تمام ناراحتی ها از من دور شده بود نمی توانستم از حسین دور شوم تا آنکه صدای تکبیر و شادی فرشتگان مرا به خود آورد. بال هایم همانند چتری برافراشته شده بود از شدت خوشحالی به سجده افتادم و از درگاه خداوند منان به خاطر عنایتی که به سبب حسین بر من شده بود سپاسگزاری کردم سپس از جای خود برخاستم و حسین را در آغوش گرفتم و با بالهای خود او را نوازش کردم و از رسول خدا بابت لطفی که در حق من نموده بودند تشکر کردم. فرشتگان به من تبریک گفتند و مرا در آغوش گرفتند رسول خدا فرمودند: ای فطرس تو آزاد شده حسین هستی پس با خیالی آسوده به جایگاه خود بازگرد و مشغول خدمت به پروردگار باش. از شدت خوشحالی سر از پا نمی شناختم و برای بازگشت لحظه شماری می کردم. دیگر زمان بازگشت فرا رسیده بود و فرشتگان آماده عروج بودند و مرا به سوی خود می خواندند امام من نمی توانستم حسین را رها کنم تمام توجه ام به او بود و از اینکه باید او را ترک می کردم اندوهناک بودم. حسین در آغوش رسول خدا بود و با جبرئیل مشغول به نجوا رسول خدا را می دیدم که مدام اعضاء و جوارح حسین را می بوسید و با جبرئیل سخن می گفت دلهره ای عجیب وجودم را گرفت می دانستم که رازی در این بوسه های عاشقانه رسول خداست اما نمی دانستم چیست...... 🔻 ادامه دارد...... 🔰قسمت اول رمان👇 https://eitaa.com/rozehasrat/798 ✍ نویسنده: حسین ولی ابرقویی 🌏 (راهی بسوی تکامل) ایتا https://eitaa.com/akbarrahimi520