عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله قسمت شصت و سوم دو هفته بعد... ساعت سه و نیم بامداد، ساختمانی
قسمت شصت و چهارم
عمار رفت و من هم به صفحه خیره شدم. کمتر از یک دقیقه عقیل و عمار باهم برگشتند. عقیل، مسئول ارتباطات و پشتیبانی میدانی حزبالله آمد و عمار هم یکبار توجیهاش کرد. بلافاصله دست به اسلحه کمریاش برد و با تحکم رو به من ایستاد، گفت: «حاجی، باید همین الان اینجا رو تخلیه کنیم. پروتکل روشنه و اگر حتی یک نود مشکوک بشه، زیرزمین ظرف ۱۲ دقیقه تخلیه و پاکسازی میشه. رضوان نباید دوباره دست اونها بیفته! همونطور هم شما. به نظرم موساد داره ضد میزنه به معاون ضدجاسوسی و میخواد ما و اون و یک جا باهم ببرن زیر ضربه. هفت سال اسارت بس نبود؟ اگر یک موشک نقطهزن این سقف بتنی رو بشکافه، کل زحمات این چند ماه خاکستر میشه.»
خیلی شوکه شدم. تصمیم برای من حالا سخت شده بود. صدای اذان بلند شد. گفتم: «من میرم نماز... شما هم برید برای نماز. همه بچههای این مقر زیر زمینی و بیدار کنید. آماده باش صد در صدی داریم. بعد از نماز جماعت، همه میاید اینجا توی اتاق عملیات.»
عقیل و عمار رفتند. من ایستادم روی سجادهام، قامت بستم... الله اکبر. بسمالله الرحمن الرحیم... دیگر مال خودم نبودم. من عبد بودم. عبد همان خدایی که موسی را از نیل عبور دارد و ابراهیم را از آتش و یوسف را از قعر چاه. من که عددی نبودم. من و تیمم فقط باید تلاش میکردیم، بقیهاش با خدا بود...حمد و سوره را خواندم، به رکوع و سجود رفتم. آنقدر از دنیا و آدمهایش خسته بودم که دلم میخواست در همان سجده همه چیز تمام شود. برخاستم و رکعت دوم و قنوت... در قنوت گیر کردم... هر دعایی بلد بودم خواندم. شاید پنج دقیقه فقط دعا خواندم و به رکوع رفتم و سپس به سجده. سجده آخر، گیر کردم. مثل همیشه...یاد مناجات مادرم با خداوند افتادم... شاید حدود پنجاه بار سبحان ربی الاعلی و بحمده را در سجده دوم تکرار کردم. تشهد را خواندم و سلام دادم و تمام. دستانم را روی سرم گذاشتم، الهی عظم البلاء را خواندم... به الغوث که رسیدم، صدای عاصف و راشد و عمار و رضوان و صلاح و عقیل را شنیدم که داشتند فوری به سمت اتاق عملیات میآمدند.
وقتی بچهها آمدند، من و عمار شرایط را تشریح کردیم. چندنفر از بچهها با عقیل هم نظر بودند که باید مقر زیر زمینی ما زودتر تخلیه شود. تنش بالا گرفته بود و مرز میان حفظ امنیت تیم و ادامه دادن عملیات، به باریکی یک تار مو رسیده بود. رضوان در سکوت، پشت میز نقشه نشسته بود و به دستهای لرزانش که یادگار شکنجههای دوران اسارتش بود نگاه میکرد.
من چند قدم جلو رفتم، با کف دست محکم کوبیدم روی میز و نگاهم را میان چشمهای نگران عقیل و عمار و دیگر رفقایم گرداندم. گفتم: «من مخالفم. میدونم ازم دلخور میشید اما وسط عملیات جای دلخوری نیست. اگر الان بدویم بیرون، دقیقاً بازی رو باختیم. تخلیه سراسیمه یعنی فعال کردن تلههای حرارتی و شناسایی چهره در تقاطعهای بیروت. 24 ساعته داره بالای سر لبنان، بخصوص بیروت، پهپادهای صهیون میچرخه. ما جایی نمیتونیم بریم فعلا. به جای پاک کردن صورت مسئله، به فکر حلش باشید. موساد هنوز جای دقیق این زیرزمین رو پیدا نکرده؛ اونها فقط فهمیدن سرنخ پرونده عاموس از بیروت کلید خورده و دارن با پرتاب سنگ در تاریکی، ما رو وادار به واکنش و جابهجایی کور میکنند. ما از اینجا تکون نمیخوریم...»
سیدعاصف گفت: «حداقل یک رد جعلی براشون بسازیم تا چشمهاشون رو به نقطه اشتباه بدوزیم و تمرکزشون از روی ما برداشته بشه.»
گفتم: «پیشنهاد خوبی دادی.» سپس رو به رضوان برگشتم، گفتم: «رضوان، کاتس متخصص تله بود. مطمئنم اون وقتی فهمیده عاموس بازداشت شده و پایگاههای سایبری به تکاپو افتادن، بدجوری ترسیده. به نظرت اولین واکنشش چیه؟»
رضوان سرش را بالا آورد، صدایش از ته چاه خاطرات هفت سالهاش بیرون آمد: «کاتس یک ترسوئه متخصصه... اون به سیستم اعتماد نداره. همیشه میگفت اگر روزی پرونده بیروت باز بشه، تنها جایی که بهش پناه میبره ویلای مخفیاش در شیبهای کوه کارمل در حیفاست؛ جایی که خودش سیستمهای هشدار اولیه و تلههای مادون قرمز رو طراحی کرده بود. کاتس اگر حس کنه سیستم داره مهرهها رو پاکسازی میکنه، فرار میکنه.»
لبخندی سرد زدم و رو به عمار گفتم: «دقیقاً همین جا ضربه دوم فرود میاد. ما دو تا کار رو همزمان انجام میدیم. اول با استفاده از دسترسی آریل زئوی، یک پیام هشدار فوق محرمانه با مهر فوریت میز پاکسازی داخلی به سیستم ارتباطی شخصی کاتس میفرستیم که عاموس اعتراف کرده و نام شما در لیست بازداشت ساعت ۶ صبح است. خانه امن کارمل فعال شد.»
عمار گرفت: «و دومی؟»
گفتم: «و دومی... سیگنال رادیویی جعلی بیروت رو به سمت یک آپارتمان خالی در طرابلس شیفت میدیم تا پهپادها و تحلیلگرهای موساد فکر کنن منشأ نشت اطلاعات به شمال لبنان منتقل شده.»
عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله قسمت شصت و سوم دو هفته بعد... ساعت سه و نیم بامداد، ساختمانی
کاتس در تلآویو، با دریافت پیام ساختگی، دقیقاً در همان تلهای افتاد که باید میافتاد. شاید حدود بیست دقیقه بعد از دریافت آن پیام بود که او سراسیمه با یک خودروی اجارهای ناشناس، بدون تلفن همراه و با اسناد جعلی به سمت مخفیگاه کوهستانیاش در کارمل به راه افتاد؛ در حالی که گمان میکرد دارد از چنگال ضدجاسوسی فرار میکند. اما حقیقت این بود که کدهای دسترسی به سیستم هوشمند و امنیتی ویلای کارمل، ساعتی قبل توسط آریل استخراج شده و تغییر یافته بود. کاتس در تاریکی شب وارد دژ اختصاصی خودش شد. جایی که تمام درها به صورت خودکار با ورود او قفل شدند، سیستم تهویه با نقص فنی عمدی گاز سمی بیبو را به داخل مکید و کاتس در تلهای که سالها برای دیگران ساخته بود، آرام و بیصدا محبوس شد.
در اتاق زیرزمین بیروت، چراغ مانیتوری که تحت کنترل عمار بود، همان صبح تا ظهر که این عملیات زمان برد، از حالت قرمز به زرد تغییر وضعیت داد. رد رادیویی دشمن به سمت شمال منحرف شده بود بدون شلیک حتی یک گلوله، پرونده نفر دوم ضربه به افسران اطلاعاتی ایران و حزبالله و ربایش رضوان، بسته شد.
به شرط حیات ادامه دارد
#امشب.
لحظات حساس و نفسگیری در درگیری میان سیستم امنیتی ایران و اسراییل روایت خواهد شد.
عاکف سلیمانی
کاتس در تلآویو، با دریافت پیام ساختگی، دقیقاً در همان تلهای افتاد که باید میافتاد. شاید حدود بیست
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله
قسمت شصت و چهارم
سکوت بعد از سقوط کاتس در ویلای کارمل، از جنس آرامش نبود. از جنس افتادن یک وزنه صدتنی در باتلاقی بیصدا بود که حبابهای گاز متان زیر آن، تازه داشتند به سطح میآمدند. روی یکی از مانیتورهای اتاق عملیات ، خطوط قرمز رله ماهوارهای میان تلآویو، کریا و مقرهای شینبت (سازمان امنیت داخلی) در حال دیوانه شدن بودند. حجم تبادل کدهای رمزنگاریشده در شبکه سرویس امنیتی موساد، به بالاترین حد طی سه سال اخیر رسیده بود. مرگ کاتس را رسماً مشکوک به خودکشی در شرایط انزوای روانی ثبت کرده بودند، اما در لایههای طبقهبندیشده، معاون ضدجاسوسی اسراییل داشت دیوانهوار پروندهها را شخم میزد تا مطمئن شود هیچ نخی به کتوشلوار اتوکشیده خودش در موساد گره نمیخورد.
من دستهایم را پشت کمرم حلقه کرده بودم و نگاهم روی تصویر تاریک سهبعدی اتوبان شماره ۲ ساحلی سرزمین اشغالی متوقف بود. نوار سیاهی که حیفا را به تلآویو میدوخت و دریای مدیترانه در سمت چپ آن مثل مخملی مرده موج میزد.
رو به رضوان و عمار گفتم: «سارونی گرگ خاکستری میدانه. مثل عاموس غرق در لابیهای سیاسی کنست نیست، مثل کاتس هم پشت مانیتورهای سنسور قایم نمیشه. سارونی مرد جنگ و گلوله و کشتن و شوک ناگهانی و خون روی آسفالته. وقتی خبر بیفته که عاموس در سلول انفرادی سرفههای خونی میکنه و کاتس هم در دژ خودش خفه شده، سارونی منتظر حکم احضار نمیمونه. اون حس بویایی یک شکارچی رو داره و میفهمه پرونده سازی شده و قراره قربانی بشه برای کشته شدن رضوان؛ میفهمه که سیستم داره پایههای قدیمی خودش رو اره میکنه تا سرپا بمونه. سارونی فرار نمیکنه؛ اون اسلحه دست میگیره تا قبل از اینکه ببلعندش، گلو پاره کنه. فقط باید ما حواسمون باشه وقتی اونارو درگیر کردیم، خودمون رکب نخوریم.»
راشد در گوشه تاریک اتاق، قنداق تاشوی ام۴ بینشانش را چک کرد و با صدایی بم و پر از هشدار گفت: «حاج عاکف، زمان داره علیه ما لخته میشه. رد فرکانسی شمال در طرابلس فقط تا چهل دقیقه دیگه پهپادهای شناسایی دشمن رو سرگرم نگه میداره. همین الان دو فروند هرمس ۴۵۰ با تجهیزات پایش طیف الکترومغناطیسی از پایگاه رامات دیوید بلند شدن و روی خط مرزی ناقوره در حال گردش هستند. پنجره بسته شدن این پرونده بیشتر از نیمساعت باز نیست. اگر کار سارونی تموم نشه، خودت و رضوان رو باید همین الان با اسکورت سنگین از مسیر وادیبقاع به سمت دمشق ببریم.»
گفتم: «راشد، یا کنارم باش، یا بزن کنار و تماشا کن. من بدون هماهنگی با سیدمحمد نمیتونم این اتاق عملیات و تخلیه کنم. چون اونم بدون هماهنگی با سیدحسن، نمیتونه اقدامی کنه. دستور سید اینه تا ته این بازی رو باید بریم.»
عمار سرش را از روی کنسول برداشت. چشمانش از فرط کمخوابی و تمرکز شدید، رگههای قرمز برداشته بود، گفت: «کدهای سیستم مدیریت ناوگان اختصاصی موساد تخلیه شد. آریل کار رو تا ته رفته، ولی یک مشکل وحشتناک داریم.»
به سمتش چرخیدم، گفتم: «فوری بگو چه مشکلی؟»
عمار تبلت را روی نقشه سُر داد به سمتم، گفت: «آریل فهمیده. اون مثل موش توی تله افتاده داره دستوپا میزنه. وقتی خبر مرگ کاتس روی خطوط داخلی رفت، آریل فهمید این یک تصفیه اداری ساده برای اعاده حیثیت خودش نیست. اون متوجه شده که ما داریم کل بازوهای عملیات هفت سال پیش بیروت رو ریشهکن میکنیم. روی خط ارتباطی امن با آریل، سه بار پیام هشدار انتحاری فرستاده؛ تهدید کرده که اگر هویت واقعی کانال ما رو نفهمه، خط رو قطع میکنه و اسناد باقیمانده رو به صورت عمومی روی وب تاریک پخش میکنه تا شینبت بریزه سر وقتش و حداقل با معامله قضایی زنده بمونه. زئوی داره میشکنه عاکف... پارانویا داره خفهاش میکنه. نگرانی راشد هم درسته. نگرانی منم باید درک کنی. تو مسئول این عملیاتی. ما بهت گفتیم الان، بعدا از ما گلایه نکن.»
سکوت سنگینی روی اتاق آوار شد. صدای نفسهای کشدار رضوان را از پشت سرم میشنیدم. اگر زئوی در این ثانیهها کنترلش را از دست میداد، نهتنها دسترسی به ECU خودروی سارونی قطع میشد، بلکه کل زنجیره طراحیشده مثل باروت منفجر میشد و معاونت موساد میفهمید که تمام این سناریوی خیانت، یک بازی مهندسیشده از اتاق عملیات بیروت و تهران بوده است.
عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله قسمت شصت و چهارم سکوت بعد از سقوط کاتس در ویلای کارمل، از جنس
قسمت شصت و پنجم
رو به عمار گفتم: «خط صوتی مستقیم با رمزگذاری پرش فرکانسی رو با آریل باز کن. فقط صدای من.»
عمار ثانیهای مکث کرد، کلید ترانزیت صوت را فشرد و هدست را روی میز به سمتم چرخاند. صدای نفسنفس زدن عصبی آریل زئوی از آن سوی خط، با خشخش دیجیتال شنیده میشد. زئوی در یک اتاق هتلی نمور در قبرس مثل بیماری در حال مرگ کلمات عبری را تندتند تکرار میکرد: «شما کی هستید؟! کاتس مرد! عاموس توی سیاهچاله هست! این اعاده حیثیت من نبود! شما دارید همه رو سلاخی میکنید! من مهره ترور نیستم... من خودم رو تسلیم میکنم، میفهمید؟ همین الان تلفن رو برمیدارم و به میز حفاظت زنگ میزنم.»
دستگاه تغییر صدا فعال بود، دهانم را به میکروفون نزدیک کردم و با لحنی سرد، شمرده، و به شدت قاطع به زبان عبری سلیس گفتم: «آریل... گوش کن و خوب درک کن که کجای تاریخی که داری توش نفس میکشی و ایستادی. اگر حتی به شمارهگیری میز حفاظت فکر کنی، اولین گلولهای که شلیک میشه مغز خودت رو در همون اتاق قبرس متلاشی میکنه، اما نه توسط ما... توسط همون معاونتی که فکر میکنی بهت رحم میکنه. فکر کردی چرا کاتس مرد؟ چرا عاموس در انفرادی داره آخرین روزهای عمرش رو میگذرونه؟ برای اینکه سیستم موساد هیچ شاهدی رو زنده نگه نمیداره. تو فکر میکنی ما تو رو بازی دادیم؟ ما تنها کسانی هستیم که تا این لحظه اجازه دادیم اکسیژن وارد ریههات بشه. تو سالها تحقیر شدی، اخراجت کردن، پروندهات رو با لکه ننگ بستن و حالا که دستهای خیانتکار بالادستیهات دارن همدیگه رو پاره میکنن، میخوای برگردی التماسشون کنی؟»
صدای هقهق خفهشده و لرزان آریل از پشت خط قطع شد. فقط صدای نفسهای سنگینش میآمد. ادامه دادم گفتم: «سارونی داره حرکت میکنه. اگر سارونی به تلآویو برسه و کنترل میز عملیات رو بگیره، اولین اسمی که برای قربانی کردن و شستن ردپاها روی میز میگذاره، آریل زئویه. چون تو ضعیفترین حلقهای. کد تزریق نرمافزار رو وارد کن. پچ ترمز و قفل هیدرولیک رو فعال کن و بعد، مدارک هویت جدیدت در وین آماده هست. یا کد رو بفرست و آزاد شو، یا منتظر تیم ضربت معاونت ضدجاسوسی موساد در برون مرزی باش که به زودی سرت رو توی وان حمام هتل فرو ببرن. تصمیم با توئه.»
پنج ثانیه سکوت محض در خط حاکم شد. پنج ثانیهای که انگار پنج سال طول کشید. بعد، صدای ضربه انگشتان لرزان زئوی روی کیبورد آمد. یک بوق کوتاه ممتدد: «تزریق بسته داده به شبکه تلهماتیک خودرو تأیید شد.»
خط قطع شد. عمار با شگفتی نگاهم کرد: «کد نشست روی سیستم خودروی سارونی. لندکروزر ضدگلوله V8 مشکی، پلاک دولتی. دقیقاً سه کیلومتر مانده به تقاطع نتانیا در اتوبان ساحلی، با سرعت ۱۳۵ کیلومتر در حال حرکت به سمت جنوب.»
من ماژیک قرمز را برداشتم و به تصویر سارونی روی مانیتور نگاه کردم. چشمهای خشن و بیرحمی که هفت سال پیش روی صورت حبیب و سجاد و هادی شلیک کرده بود، حالا پشت شیشههای ضدگلوله خودرویی نشسته بود که کنترلش دیگر دست خودش نبود.
گفتم: «سارونی خیال میکنه زره فولادی و شیشههای ضدانفجار ماشینش، سپر تقاص هفت سالهاند...»
عاصف که آن طرف تر پشت مانیتورش نشته بود، گفتم: «سیدعاصف، پچ رو اجرا کن.»
عاصف کلید اینتر را فشرد. مایکل سارونی پشت فرمان لندکروزر زرهی، بیسیم دستیاش را با خشم فشرده بود و بر سر رئیس دفتر عملیات فریاد میکشید: «به اون حرومزاده توی معاونت ضدجاسوسی بگو اگر دستش به من بخوره کل تلآویورو روی سرش خراب میکنم! من الان خودم دارم میام مقر...»
عاکف سلیمانی
قسمت شصت و پنجم رو به عمار گفتم: «خط صوتی مستقیم با رمزگذاری پرش فرکانسی رو با آریل باز کن. فقط صدا
قسمت شصت و ششم
ناگهان چراغهای پشت آمپر خودرو با یک شوک شدید الکتریکی خاموش و روشن شدند. عقربه سرعتسنج روی ۱۴۵ کیلومتر قفل شد. پیام خطای سرخرنگ روی صفحه ناوبری چشمک زد و سارونی پای راستش را با تمام قدرت روی پدال ترمز کوبید. پدال مثل یک قطعه سنگ جامد تکان نخورد؛ هیدرولیک ترمزها با دستور نرمافزاری کامپیوتر مرکزی به طور کامل مسدود شده بود. او با وحشت فرمان را کشید تا به شانه خاکی بزند، اما فرمان الکتریکی خودرو ناگهان با زاویه بیست درجه به سمت چپ، به سمت گاردریل فلزی حاشیه صخرههای مشرف به دریا قفل شد و دیگر تکان نخورد. سارونی در آخرین ثانیههای زندگیاش، بوی مرگ را حس کرد؛ مرگی که نه از لوله تفنگ یک تکتیرانداز، بلکه از مدارها و چیپهای خودروی زرهی خودش بالا میآمد. لندکروزر با سرعت نزدیک به ۱۵۰ کیلومتر بر ساعت، مثل یک خمپاره فولادی دو تنی به گاردریل کوبیده شد و حفاظهای ضخیم فولادی را مثل شاخه خشک درخت شکافت و در میان تاریکی شب و صدای مهیب انفجار باک بنزین، از ارتفاع صخره به درون موجهای سنگین مدیترانه سقوط کرد.
اتاق عملیات در اضطراب بود که چه میشود. چراغ قرمز موقعیت خودروی سارونی روی نقشه مانیتور ناگهان خاکستری شد و به علامت اخطار سیگنال مفقود تغییر یافت. بلند شدم رفتم مقابل تخته وایتبرد ایستادم و روی تصویر سارونی هم ضربدر قرمز زدم.
عاموس: محبوس در انفرادی و منتظر تسویه بیصدای سیستم.
کاتس: خفه شده در دژ هوشمند کارمل.
سارونی: متلاشی در صخرههای ساحلی.
مثلث هفت سال پیش برای همیشه بسته شد. خون شهدای ما روی زمین نماند، و حتی یک سرنخ مستقیم از ما بر جای نماند؛ موساد در شوک یک خودخوری وحشتناک و کودتای ساختگی داخلی فرو رفته بود. دیگر فرصتی نداشتیم و آژیر ملایم رله اضطراری به صدا درآمده بود و رد جعلی طرابلس منقضی شده بود. فوری باسیدمحمد تماس گرفتم. وضعیت را تشریح کردم. سید با دفتر سیدعربی بزرگ و دیدبان انقلاب اسلامی در بیروت تماس گرفت. وضعیت اضطراری را تشریح کرد و وضعیت عملیات را هم تشریح کرد، دستور تخلیه صادر شد. رو به راشد و صلاح چرخیدم و با لحنی برنده و فوری دستور دادم: «عملیات بیروت تموم شد. راشد، سیستمهای امحای حرارتی هاردها رو فعال کن. رضوان باید ظرف ده دقیقه داخل ون با پوشش کاروان تجاری به سمت گذرگاه مصنع حرکت کنه. عمار و عاصف، تمامی نودهای ارتباطی رو آتش بزن. ما پنج دقیقه دیگه برای همیشه از این زیرزمین خارج میشیم. مقصد بعدی: دمشق، و بعد پرواز به سمت خانه.»
رضوان به سمت من آمد. بغض هفتسالهاش شکسته بود، اما در نگاهش نوری از آرامش نشسته بود. دست روی شانهاش گذاشتم و در حالی که مانیتورها یکی پس از دیگری در سیاهی فرو میرفتند، گفتم: «برادر، وقت برگشتنه. پرونده بسته شد.»
به شرط حیات ادامه دارد
عاکف سلیمانی
قسمت شصت و ششم ناگهان چراغهای پشت آمپر خودرو با یک شوک شدید الکتریکی خاموش و روشن شدند. عقربه سرعت
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله
قسمت شصت و هفتم
حالا وقت خروج بود. وقت جدا شدن تیمی که هفت سال با یک زخم مشترک و یک پرونده باز، مثل ارگانهای یک بدن زیسته بودند. من وسط اتاق، در سیاهی موقتی که فقط با نور سرخرنگ چراغ اضطراری بالای درب خروج روشن میشد، ایستاده بودم. کاپشن تیره و بینشانم را محکم کردم. رضوان چند قدم آنطرفتر بود؛ با چشمانی که چروکهای دور آن قصه هفت سال تاریکی، بازجوییهای شبانه و سلولهای انفرادی موساد را فریاد میزدند.
عاصف کلت خود با صداخفهکن را داخل غلاف مخفی زیر کاپشنش کشید و جلوی من ایستاد. چهرهاش مثل همیشه مصمم بود، اما لحن صدایش حسابی تغییر کرده بود و بریده، کمحرف، و پر از اقدامات عملیاتی بود.
گفتم: «عاصف... راه ما از این زیرزمین جدا میشه. مسیر وادیبقاع به دمشق رو باید تو و صلاح باز کنید...»
صلاح جلو آمد. او که طولانیترین شبهای شیفت پایش الکترونیک و ردگیری سیگنالها را دوشبهدوش عمار گذرانده بود، دست عمار را در تاریکی فشرد. هیچ کلمهای رد و بدل نشد. در کار ما، وقتی دست برادر را فشار میدهی، یعنی اگر در مسیر خروج تیر خوردم، برنگرد؛ پرونده نباید لو بره.»
صلاح رو به من گفت: «حاج عاکف، ون حمل سبزیجات تجاری با پلاک جبللبنان دم کوچه پشتی استقرار پیدا کرده. رضوان رو لای دیوارههای کاذب انتهای ون جا میدیم. مدارک هویت جدیدش به اسم یک تاجر محلی اهل زحله کاملاً در سیستم ثبت احوال سوریه و لبنان رزونانس داره. اگر گذرگاه مصنع رد بشه، دمشق دیگه خط امنه. با بچههای دمشق هماهنگیم.»
به رضوان نگاه کردم. نزدیکش شدم. دستم را روی شانه ناتوان اما استوارش گذاشتم. صدای رضوان میلرزید، اما نه از ترس. گفت: «عاکف... حبیب و سجاد نیستن که ببینن... هادی نیست...»
ناراحت شدم. یاد رفیقان شهیدم افتادم و در حالی که نگاهش میکردم، گفتم: «هستن رضوان. تمام این سالها و روزها، اونا روی همین صندلیها کنار ما نشسته بودن. اونا بودن که ترمز ماشین سارونی رو قفل کردن، اونا بودن که کاتس رو در ویلاش حبس کردن. تو زنده برگشتی تا گواه این باشی که هیچ قطره خونی در شبکه اطلاعاتی ما بیجواب نمیمونه. حالا وقتشه بری خانه امن جدیدت. زن و بچهات منتظرتن...»
رضوان سری تکان داد. بغلش کردم. محکم سینه به سینه شدیم. طوری که خستگیمان در برود. عاصف زير بغل رضوان را گرفت. در آلومینیومی و سنگین انتهای راهرو با صدای جیرجیر خفهای باز شد. عاصف، صلاح و رضوان، مثل سه سایه بینام، در تاریکی مطلق کوچه ذوب شدند. در بسته شد. حالا فقط من مانده بودم، عمار و راشد.
راشد قنداق سلاحش را روی دوش جابهجا کرد. او مأمور خروج سخت ما بود. کسی که اگر رد جعلی طرابلس میسوخت و پهپادهای هرمس ۴۵۰ به سقف این ساختار میرسیدند، باید با کور کردن گشتیهای حریف، زمان میخرید تا ما بسوزیم و مدارک نسوزند.
راشد به عمار گفت: «گذرگاه مرزی پایگاه حمیمیم سوریه یا خروج هوایی از فرودگاه رفیق حریری؟»
عمار تبلت سختافزاری امحاشده را داخل کیف فلزی ضدضربه قفل کرد و کابل متصل به باتریهای لیتیومی را برید، گفت: «پوشش هوایی رفیق حریری صفر شده. موساد بعد از سقوط سارونی تمام پروازهای خروجی به مقصد نجف، بغداد و استانبول رو تحت پایش بیومتریک قرار داده. عاکف نباید از خطوط عادی عبور کنه. دشمن هنوز نمیدونه عاموس و کاتس چطور از داخل متلاشی شدن، اما شک و تردیدهای اونها باعث شده تمام شبکه اسکن چهره فرودگاه بیروت مستقیم به سرورهای تلآویو متصل بشه. عاکف باید با تانکر سوخت ترانزیت از مسیر فرعی الهرمل وارد حومه حمص بشه و از اونجا با پرواز اختصاصی کارگو به تهران برگرده.»
عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله قسمت شصت و هفتم حالا وقت خروج بود. وقت جدا شدن تیمی که هفت س
قسمت شصت و هشتم
راشد سری به نشانه تایید تکان داد و گفت: «پس من خط پوشش رو از پل اوضاع تا ابتدای اتوبان زهرانی میکشم تا اگر تیمهای عملیات ویژه شینبت یا موساد خواستن بزنن به ضاحیه، با رد جعلی ردگیری فرکانسی درگیر بشن. عاکف... عمار... خداحافظ...»
راشد هم رفت. اتاق زیرزمین حالا کاملاً خالی شده بود. فقط صدای جیزجیز خفیف یکی از قطعات داغشده روی میز میآمد. من و عمار تنها ماندیم.
عمار کت برزنتش را پوشید، فلشمموری حاوی آخرین اعترافات زئوی و کدهای ناوگان موساد را لای لایه داخلی یقه کت جا داد و گفت: «حاج عاکف، این فلش خدمت شما. مستقیم برسه به دست حاجکاظم. هیچ سریالی نباید روی خطوط مخابراتی منتقل بشه. موساد تا چند ساعت دیگه میفهمه که سقوط لندکروزر سارونی تصادف نبوده. وقتی بدنه ماشین از آب کشیده بشه و پچ نرمافزاری رو روی ECU پیدا کنن، طوفان شروع میشه. اونا تمام ایستگاههای استراق سمع در شرق مدیترانه رو روشن میکنند.»
دست به جیب بردم. پاسپورت شبکهای با هویت پوششی مهندس تجهیزات پزشکی پرواز حمص را کشیدم بیرون و نگاهش کردم.
به عمار گفتم: «تو میری قبرس؟»
عمار لبخندی زد، گفت: «بله، دقیقا. من باید بپرم روی ایستگاه زمینی قبرس. آریل زئوی هنوز توی هتلش توی لاراناکا منتظر مدارک جدیدشه. اگر من خطش رو قطع کنم، از ترسش میره سمت سفارت و کل سناریو لو میره. من باید تا فردا صبح در بیروت بمونم و رد زئوی رو در سیستمهای مهاجرتی اروپا طوری پاک کنم که انگار هیچوقت وجود نداشته.»
لحظهای سکوت بین ما کش آمد. خطر کار عمار کمتر از ماندن در خط مقدم نبود. اگر موساد خط قبرس را میزد، عمار در ضاحیه گیر میافتاد. دست چپم را روی شانه عمار گذاشتم. محکم فشار دادم، گفتم: «تو نباید بسوزی عمار. نقطه صفر هنوز به دادههای تو نیاز داره.»
عمار با صدایی آرام و پر از ایمان پاسخ داد: «کسی که توی سایه متولد شده، از تاریکی نمیترسه عاکف. تو فقط رضوان و اسناد رو سالم به تهران برسون. جواب خانواده شهدای هفت سال پیش، توی اون کیف فلزیه.»
عمار کلید امحای نهایی برق زیرزمین را زد.
دو ساعت بعد...
تانکر کهنه بنزین با پلاک معطلشده حمص، در میان جاده خاکی و کوهستانی الهرمل، نزدیک مرز سوریه میخزید. صدای ناله موتور دیزل در میان تپهها میپیچید. باران تندی شروع به باریدن کرده بود و برفپاککنهای کهنه، گل و لای را روی شیشه جلو پهن میکردند.
من روی صندلی شاگرد نشسته بودم. چفیه سیاهم را تا زیر چشمانم بالا کشیده بودم. دستم روی بدنه سرد کیف فلزی مدارک بود. از شیشه عقب، نگاهی به تاریکی انتهای جاده انداختم؛ جایی که ضاحیه و بیروت در میان مه و باران محو شده بودند.
در ذهن من، تصویر سه ضربدر قرمز میدرخشید. عاموس در سلول تاریکش، کاتس در ویلای مجللش، و سارونی در عمق آبهای مدیترانه. تلفن ماهوارهای کوچک و تاشو در جیبم سه بار لرزید. بدون اینکه آن را باز کنم، از روی الگوی ویبره فهمیدم: «رضوان از مرز عبور کرد. مسیر دمشق امن است...»
نفسم را آهسته بیرون دادم. تانکر از خط مرزی رد شد و وارد خاک سوریه شد. یک ساعت بعد، در تاریکی باند پرواز پایگاه نظامی، بدنه سیاه یک فروند هواپیمای ترابری یاس-۷۴ بدون هیچ چراغ روشنی منتظر بود. وقتی پا روی پلههای آهنی هواپیما گذاشتم و درب هیدرولیک پشت سرم با صدای بلندی بسته شد، موتورهای توربوپراپ با نالهای سنگین شروع به چرخیدن کردند.
هواپیما کند شد، از روی باند کنده شد و تاریکی آسمان شام را شکافت. به سمت شرق؛ به سمت تهران.
به شرط حیات ادامه دارد
عاکف سلیمانی
قسمت شصت و هشتم راشد سری به نشانه تایید تکان داد و گفت: «پس من خط پوشش رو از پل اوضاع تا ابتدای اتو
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله
قسمت شصت و نهم
ساعت سه و نیم بامداد بود. فرودگاه امام خمینی در سکوتی سنگین و وزش بادهای پاییزی فرو رفته بود. وقتی پرواز نشست، جکهای هیدرولیکی باز شدند و هوای خشک، سرد و آشنای تهران به صورتم خورد، ریههایم بعد از یک سال دوباره طعم خاک وطن را چشید.
پایین پلهها، یک دستگاه پژو پارس سفید بدون برچسب با شیشههای ۱۰۰ درصد دودی منتظر بود. دیدم یک نفر از خودرو پیاده شد، دقت کردم، فهمیدم حاج کاظم است و رانندهاش. از پلهها پایین رفتم و آغوشش را باز کرد:
«خسته نباشی پسرم. بفرمایید بالا...»
در عقب را باز کردم و سوار شدم، حاج کاظم نشست کنارم. پرده بین صندلی عقب و جلو را کشید و در تاریکی مطلق فرو رفتیم. گفت: «اول یک ایستگاه فرعی داریم.»
چیزی نگفتم. کیف فلزی حاوی اسناد و هارد رمزگذاریشده بیروت را محکم بین پاهایم فشردم. داخل ماشین بوی عطر گل محمدی و چرم خنک میداد. بویی که انگار از دنیایی دیگر آمده بود.
ماشین از گیتهای حفاظتی چندلایه عبور کرد. تهران را از پشت شیشه دودی، زیر نور زرد و کمرمق تیرهای برق اتوبان داشتم میدیدم و داشتم جان تازهای میگرفتم. در منطق نبردهای اطلاعاتی و امنیتی، افسری که زنده از دل آتش بیرون میآید، تا زمانی که تمام خطوط پشت سرش پاک نشده باشد، یک «شبح نامرئی» است. برای سیستم اداری و برای مردم و خانوادهام، یک سال پیش در جاده فرودگاه بغداد، در اصابت ترکشهای هدفمند آمریکایی به همراه حاج قاسم و ابومهدی به شهادت رسیده بودم؛ برایم سنگ قبری نمادین در یکی از قطعههای بهشتزهرا درست شده بود و مادرم در آن یک سال هر عصر پنجشنبه روی آن سنگ آب و گلاب میریخت.
ماشین به سمت منطقهای حفاظتشده در شمال غرب تهران پیچید. ساختمانی آجری و ویلایی در میان کاجهای بلند که هیچ پلاک و نشانهای نداشت، خانه امن و قرنطینه من قرار بود بشود.
وقتی وارد پارکینگ آپارتمان شدیم، به طبقه منفی رفتیم. راننده ماشین را خاموش کرد و پیاده شد. آنقدر فضا تاریک بود که صورت حاج کاظم را که در کنارم نشسته بود، نمیدیدم. حاجی گفت: «پروتکل سطح یک اجرا شده عاکف. هیچ تلفن همراهی در شعاع پانصد متری روشن نیست. دوربینهای شهری مسیر انتقال مادر با لوپ آفلاین جایگزین شدن. مادر فکر میکنه برای تحویل گرفتن برخی وسایل تفحصشده بغداد به دفتر ایثارگران داره میاد. بیست دقیقه وقت دارید. نباید از خط زمان، مأموریت و وضعیت پرونده کلمهای رد و بدل بشه. بعد از اون، مستقیم به اتاق قرنطینه ستاد منتقل میشی.»
سرم را تکان دادم. قلبم که در بدترین کمینهای بیروت با ضربان پنجاه در دقیقه میزد، حالا به دیواره سینهام میکوبید. مادرم، همه زندگیام را قرار بود ببینم.
پایم را روی سنگفرش خنک طبقه منفی گذاشتم. به سمت آسانسور حرکت کردیم با حاج کاظم. حاجی دکمه آسانسور را برای رفتن به طبقه پنجم فشرد.
وقتی رسیدیم، در باز شد. وارد واحد شدیم. به اتاق رفتم و نشستم روی صندلی. دقایقی گذشت و به سرویس بهداشتی رفتم... مقابل آیینه ایستادم. چقدر عوض شده بودم. محاسنم بلند شده بود و چهرهام تغییر کرده بود. دست و صورتم را شستم. آمدم بیرون و روی مبل نشستم.
صدای زنگ واحد به صدا آمد. در باز شد، به سمت چپم نگاه کردم، مادرم را دیدم... مادرم مرا نشناخت، سرش پایین بود و از کنار در اتاق عبور کرد... بغضم شکست. اما فوری خودم را جمع کردم. صدا زدم، «حاج خانم، سلام. نرو وایسا ...»
از اتاق زدم بیرون، مادرم ایستاده بود، حاج کاظم هم نزدیکش. مادرم برگشت نگاهم کرد. چادر مشکیاش را زیر چانه محکم گره زده بود، با دستانی استخوانی و لرزان که دانههای تسبیح شاهمقصود را یکییکی رد میکرد، بدون توجه به من چیزی به حاج کاظم گفت و حاجی هم در پاسخش گفت: بفرمایید بنشینید روی صندلی.
وقتی نشست، رفتم روبرویش ایستادم. دیدم بهت زده دارد نگاهم میکند.
عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله قسمت شصت و نهم ساعت سه و نیم بامداد بود. فرودگاه امام خمینی
قسمت هفتاد
نزدیکش، یکی از برادران حفاظت با احترام و فاصلهای استاندارد ایستاده بود تا سکوت و امنیت محیط حفظ شود.
گرد پیری، چینهای عمیقی بر صورتش نشانده بود؛ چینهایی که هر کدام سهم یک شب گریستن برای پسری بود که هرگز پیکرش بازنگشته بود.
ایستادم. زبانم قفل شده بود. تمام آموزشهای بازجویی، فن بیان، حفظ خونسردی و کنترل زبان بدن، جلوی آن قامت خمیده مادرم فرو ریخت.
حاج کاظم به آن برادر امنیتیمان اشاره زد بیرون برود. وقتی رفت، آهسته و به طوری که انگار میترسیدم این تصویر شیشهای با یک صدا بشکند، زمزمه کردم: «مادر... من و نشناختی؟ محسن هستم...»
تسبیح از میان انگشتانش افتاد. سرش را آرام بالا آورد. چشمهای کمسویش روی تاریکی چهرهام افتاد. چند ثانیه سکوت محض بود؛ سکوتی کشندهتر از صدای انفجار در اتاقهای امنیتی. گفت: «صدات صدای محسن هست، اما چرا چهرهات انقدر تغییر کرده؟ تو واقعا محسن منی؟»
حاج کاظم سری به نشانه تایید تکان داد... مادرم با ناتوانی از جا کنده شد. دستهای لرزانش را جلو آورد و صورتم را بین دستانش گرفت. دستانش را بوییدم و بوسیدم. چشمانش هنوز در ناباوری میان خواب و بیداری میسوخت. زانو زدم. درست روبروی پاهایش، روی زمین نشستم.
دستهای چروکیدهاش را روی شقیقهها و صورتم کشید و تمام خون در رگهایم را به جریان انداخت...
صدایش مثل نالهای که یکسال سال در گلو خفه شده بود، شکست:
«محسن...؟ واقعا تویی مادر...؟ یا دارم توی خواب میبینمت؟... گفتن شهید شدی... گفتن تکهای از لباست هم نمونده...»
به حاج کاظم نگاه کرد گفت: «پس اون قبر...؟»
بغض سنگینی راه گلویم را بست. طبق پروتکل نباید میگفتم کجا بودم، نباید میگفتم این یکسال و اندی در کدام دخمهها و زیرزمینها برای بستن پرونده داشتم میجنگیدم، نباید میگفتم که هویت من حتی اکنون هم برای حفظ جان او باید مخفی بماند.
دستهای سرد و استخوانیاش را گرفتم و روی چشمانم گذاشتم. عطر چادرش مستم کرد. گفتم: «منم مادر... محسن هستم... زندهام. حلالم کن که هر پنجشنبه با سنگ سرد حرف زدی... حلالم کن که پیرت کردم. حلالم کن که زندگیت و خراب کردم...»
مادر سرم را در آغوش کشید. چادرش مثل سایهبانی امن روی سرم افتاد. اشکهای داغش روی گردنم میچکید؛ گریهای نه از جنس سوگ، بلکه از جنس حیاتی دوباره. شانههای نحیفش میلرزید اما دستش را پشت سرم محکم گرفته بود، انگار میترسید اگر دست بردارد، دوباره ناپدید شوم.
گریه میکرد و میگفت:
«فدای غربتت بشم... فدای اون چشمات... میدونستم... قلب مادر دروغ نمیگه... هر وقت سر مزارت مینشستم، دلم گواهی میداد تنت زیر خاک نیست... چرا چشمات تغییر کرده؟ چرا گونه و بینی و صورتت انقدر تغییر کرده...»
حاج کاظم که چشمانش خیس شده بود، نگاهی کوتاه به ساعتش انداخت و آرام سر تکان داد: «پنج دقیقه تا پایان پنجره زمانی. حاج خانم، باید زودتر تمومش کنید. محسن باید بره قرنطینه.»
به چشمهای خیس و خسته مادرم نگاه کردم. دستهایش را بوسیدم. گفتم: «مادر... الهی دور سرت بگردم، من باید برم. هنوز کارم تموم نشده. هیچکس نباید بدونه، میترا و حسنا و صائب و از طرف من ببوس... هیچ کسی نباید بفهمه من زندهام. نه خاله، نه همسایهها، نه فامیل. اگر بفهمن، کار خراب میشه. تا روزی که بهت بگم، من همون شهیدی هستم که ازم پیکری نموند... تو فقط برام دعا کن مادر. دعای تو همیشه من و نجات داده. برام نماز بخون. برام استغفار کن. من دیوونهی تو هستم. قول میدم به زودی هم و بازم ببینیم. فقط کسی نفهمه.»
مادر با چشمانی پر از اشک، اما این بار با همان صلابت مادرانه زنهای باحیا و عفیف و غیور ایران، گوشه چادرش را روی صورتش کشید. اشکهایش را پاک کرد و با صدایی که استوار شده بود، گفت:
«برو مادر... برو به امان خدا و صاحبالزمان. دست مهدی فاطمه روی سرت. پسری که وقف این راه شده، مال مادرش نیست... مال این کشوره. فقط بدون، دیگه سر خاکت گریه نمیکنم؛ از امشب هر بار دلم تنگ شد، رو به قبله میشینم و برات آیةالکرسی میخونم تا از تو تاریکیها سالم برگردی.»
ایستادم. دوباره کلاه کاپشنم را روی سرم کشیدم و ماسکم را کشیدم روی صورتم. مادرم را با احترام بدرقه کردند. در بسته شد. دقایقی بعد، به پارکینک برگشتیم. کیف فلزی اسناد را برداشتم و سوار ماشین شدم.
راننده دنده را جا زد، بدون هیچ حرفی گاز داد و خودرو به سمت طبقه چهارم خیابان پاستور شتاب گرفت.
حالا نوبت تحویل بزرگترین محموله اطلاعاتی به قلب نظام بود.
پایان
یا حیدر مدد
اللهم عجل لولیک الفرج
عاکف سلیمانی
قسمت هفتاد نزدیکش، یکی از برادران حفاظت با احترام و فاصلهای استاندارد ایستاده بود تا سکوت و امنیت
❌لطفا مستند داستانی را کپی نکنید و اگر برای کسی یا گروهی میفرستید فورواد کنید. چون رضایت ندارم شرعا. باید لینک و نام کانال در آن باشد.
کانال ایتای عاکف سلیمانی 👇
https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7
@akef_soleimany
👇👇👇👇👇👇👇👇
کانال عاکف سلیمانی در تلگرام
https://t.me/+tS4ah1kzCqgxMDVk
@akefsoleimany