#ماهنقرهای🔹
#داستانواقعی 🦚
#پارتسیصدسیپنجم
آتاش عصبی فریاد کشید:-ولم کن اورهان برای من قصه نباف هیچکس بهتر از من نمیدونه تو از مردنم چقدر خوشحال شدی،از این که بلاخره زن مورد علاقت نصیبت شده،لازم نیست ادای داداشای مهربون رو برام در بیاری،فقط ولم کن بذار برم گندی که بالا آوردمو خودم درستش کنم!
اورهان کهبا تموم زورشو صرف نگه داشتن آتاش کرده بود با چهره کبود شده اش نالید:-خیال کردی من از مردنت خوشحال شدم؟من این دختری که ازش حرف میزنی رو قبل از این که وادارش کنن با تو ازدواج کنه و اون بلا رو سرش بیاری دوست داشتم،اگه دوستش داشتی و اونم راضی بود به والله قسم دیگه کاری به کارتون نداشتم،میدونی با مردنت داشتی چه بلایی سرش میاوردی،میخواستن بدنش به آوان،فقط برای اینکه هنوزم گرویی خواهرت بمونه،مجبور شدم کاری که تو باهاش کردی رو من گردن بگیرم!
بی آبرو شدم و آش و لاش یه روز تموم توی اون طویله موندم تا ببینم خان برای بی آبرویی که کردم و نظر ناپاک به زن برادرم انداختم چه حکمی برام میبره،حتی شب عقدمون به جای اینکه سر آسوده روی بالشت بذارم با نامه ای که به دستم رسید همه چیز رو رها کردمو شبونه راه افتادم دنبال قاتلت، اما بعد فهمیدم برام تله گذاشتن چند نفر ریختن سرمو انداختنم توی کلبه ای که حتی نمیدونستم کجاس اگه ساواش به دادم نمیرسید معلوم نبود چه بلایی به سرم بیارن،کودوم گوری بودی که همه اینا از چشمت مخفی مونده و فقط خوشی هامونو دیدی؟
آتاش با شنیدن این حرفا کم کم دست از تقلا برداشت و متعجب نگاهی به اورهان انداخت و در حالیکه نفس نفس میزد نشست روی زمین،اورهان وقتی تسلیم شدنش رو دید فشار دستشو کمتر کرد و کنارش روی زمین نشست،هر دوشون نفس نفس میزدن و من مثل تکیه یخی نشسته بودم روبه رو و از سرمایی که به جونم افتاده بود دندونام بهم میخورد!
آتاش سرشو میون دستاش گرفته بود و کم مونده بود بزنه زیر گریه شاید اگه منو اورهان نبودیم اشکاش سرازیر شده بود تا حالا اینقدر عاجز ندیده بودمش!
با صدای گریه و زاری که از سمت حیاط به گوش میرسید چشم از آتاش گرفتم زیور هق هق کنان نزدیک اومد و کنار پای پسرش زانو زد و دست زخمیشو گرفت توی دستش و بوسید و میون کریه هاش لب زد:-چه بلایی سر خودت آوردی پسر،میدونی اگه یه مو از سرت کم بشه من و خواهرت چی به روزمون میاد؟
مرد ما تویی،باید همیشه محکم باشی،مقصر هیچ کودوم از اینا تو نیستی،باید قبول کنی که خواهرت بیوه شده چه اصغر خان بود و چه نبود آقات بچشو نگه نمیداشت چند روزه توی گوشم میخونه که بچه که به دنیا اومد حتی به فرحناز نشون نداده بدم به یکی که از این ده ببرتش بیرون،به خدا قسم راست میگم پسرم،بلند شو نذار اینجوری ببینمت!
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻
✋️ #سلامی_به_مولایم
أَلسَّلامُ عَلى مَنازِلِ الْبَراهینِ
سلام بر آن جایگاههاى براهین و حجج الهى
شبتون حسینی❤️
#آقاجانسلام
#عاشقانِامامرضا
@emame_mehraban
🕊🕊🕊🕊
یه کانال پر از
🦋حدیث_های_ناب
🦋عکس_نوشته_های_بی_نظیر
🦋حرف_های_دل
🦋کیلیپ_های_دلنشین_وتاثیرگذار
🦋مداحی_های_بسیار_زیبا
حرف های دلت رو برامون ارسال کن با نام خودت تو کانال قرار میگیره
#نیای_ضرر_کردی_خود_دانی
اینم لینکش👇👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3848601639C18dab506c9
تا دلت بخواد مسابقه داریم با جوایز نقدی🎁🎁🎁🎁
واااااااااای چه کانالیه این کانال😊🌻
خدائی نیای ضرر کردی😔😊
از #معجزات گرفته تا #شعر #دلنوشته #خاطرات #حديث #روایت
کلا برای خودش #حرمیه
#امامرضائی باشی و نیای تو این کانال☺️
از محالاته😊
eitaa.com/joinchat/3378184385Cded59ab28c
امام رضائی ها کجائید📣📣📣📣📣
در خون غلتید چادرش...
به یادِ چادرِ مادرش، زهرا💔
#شیراز_تسلیت
#تلنگرانه
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کانالکمالبندگی
@hedye110
🔸🔶🔹🔷🌹🔷🔹🔶🔸
┄┅─✵💝✵─┅┄
#بسم_الله_الرحمن_الرحیم
بنامدوست﷽
گشاییم دفترصبح را
به فر عشق فروزان کنیم محفل را
بسم الله النور
روزمان را بانام زیبایت آغازمیکنیم
دراین روز بما رحمت وبرکت ببخش
وکمکمان کن تازیباترین روز را
داشته باشیم
سلام صبحتون بخیر
الهی به امید تو💚
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
@delneveshte_hadis110