eitaa logo
❀شَـھٖـید؏‍ٰـݪاءحَـسَـݩ‌نِـجـمِـہْ❀🇵🇸
472 دنبال‌کننده
4.2هزار عکس
1.7هزار ویدیو
14 فایل
وقتےبراےِدنیاےِبقیہ‌ازدنیاٺ‌گذشتے میشےدنیاےِیھ‌دنیاآدم! آره همون‌قضیه‌«عزّتِ بعدِ شھادت» اینجا‌ دعوت‌ شدہ‌ۍ‌خو‌د‌ِ شھیدی🌱🌻 اطلاعاتمونھ⇩ @alahassanenajmeh_ir نـٰاشنـٰاسمونہ⇩ https://harfeto.timefriend.net/16639225622260
مشاهده در ایتا
دانلود
❀شَـھٖـید؏‍ٰـݪاءحَـسَـݩ‌نِـجـمِـہْ❀🇵🇸
📚 رمان زیبای #هرچی_تو_بخوای 🌈 ✨ #قسمت_شصت_ونه تابستان بود.هوا خیلی خوب بود. روی تخت نشستیم. سرم پای
📚 رمان زیبای 🌈 ✨ احساس کردم راحت شدم.. سه هفته بعد تولد من☺️🎂 بود.همه بودن. وقتی خواستیم کیک رو بیاریم،بابا گفت: _صبر کنید.😊☝️ همه تعجب کردیم.😳😟😟😳😳محمد به بابا گفت: _منتظر کسی هستین؟!!😟 بابا چیزی نگفت.صدای زنگ در اومد.بابا بلند شد.قبل از اینکه درو باز کنه به من و مامان گفت: _چادر بپوشید.😊 چون من و مامان نداشتیم راحت بودیم.سریع بلند شدم، و و پوشیدم.محمد با تعجب گفت: _مگه کیه؟!!😳 🇮🇷آقای موحد🇮🇷 با یه دسته گل 💐تو چارچوب در ظاهر شد.با بابا روبوسی کرد.همه تعجب کردن.ظاهرا فقط بابا میدونست.وقتی با همه احوالپرسی کرد، بدون اینکه به من ،گفت: _سلام. همه به من نگاه کردن. بدون اینکه با لحن سردی گفتم: _سلام. دسته گل💐 رو جلوی من رو میز گذاشت.بابا تعارفش کرد که بشینه.همه نشستن ولی من هنوز ایستاده بودم.بابا گفت: _زهرا بشین. دوست داشتم برم تو اتاقم.🙁ولی نشستم.بعد از بازکردن کادو ها،آقای موحد از بابا اجازه گرفت که هدیه شو به من بده.بابا هم اجازه داد.از رفتار بابا تعجب کردم و ناراحت شدم.😳😒آقای موحد هدیه ای🎁 از کیفی💼 که همراهش بود درآورد.بلند شد و سمت من گرفت.ولی من دوست نداشتم هدیه شو قبول کنم.وقتی دید نمیگیرم،روی میز گذاشت و رفت سر جای خودش نشست. هیچکس حتی بچه ها هم نگفتن که بازش کنم.🙁😒 بعد از شام آقای موحد رفت... تمام مدت فقط بابا و محمد باهاش صحبت میکردن. وقتی همه رفتن،منم رفتم تو اتاقم. ناراحت بودم.😔میخواستم نماز بخونم. بعد نماز روی سجاده نشسته بودم.بابا اومد تو اتاق.به بابا . هدیه ی آقای موحد رو روی میز تحریرم گذاشت.بابغض گفتم: _چرا بابا؟!😢 بابا چیزی نگفت و رفت. فردای اون شب بیرون بودم... بابا با من تماس گرفت و گفت برم مزار امین.وقتی رسیدم،بابا کنار مزار امین🇮🇷🌷 نشسته بود.ناراحت بودم.😒سلام کردم و رو به روش نشستم.بعد از اینکه برای امین فاتحه خوندم، بابا گفت: _تا حالا هیچ وقت بهت نگفتم با کی ازدواج کن،با کی ازدواج نکن.فقط بهت میگفتم بذار بیان خاستگاری،بشناس شون،اگه خوشت نیومد بگو نه،درسته؟☝️ گفتم: _درسته.😔 -ولی بهت گفتم وحید پسر خوبیه.میتونه خوشبختت کنه.بهت توصیه کردم باهاش ازدواج کنی.کمکت کردم بشناسیش، درسته؟☝️ -درسته.😔 -ولی تو گفتی جز امین نمیخوای به کس دیگه ای فکر کنی،درسته؟☝️ -درسته.😔 به مزار امین نگاه کرد.گفت: _دیدی امین.من هر کاری از دستم بر میومد کردم که به خواسته تو عمل کرده باشم.😒خودش نمیخواد.نمیتونم مجبورش کنم.خودت میدونی و زهرا.😒 لحن بابا ناراحت بود. همیشه برام بود باباومامان رو ناراحت نکنم.اشکم جاری شد.گفتم: _بابا!!😭 نگاهم کرد.چند دقیقه نگاهم کرد.بعد به مزار امین نگاه کرد و گفت: _بار سنگینی رو دوشم گذاشتی.😒 گفتم: _من بار سنگینی هستم برای شما؟!!😭😥 گفت: _امین دو روز قبل از شهادتش با من تماس گرفت،گفت هر وقت خاستگار خوبی برای زهرا اومد که میدونستید خوشبختش میکنه،به زهرا کمک کنید تا باهاش ازدواج کنه....😒کار وحید ، ،ولی خودش مرده.میتونه کنه.ولی تو حتی بهش فکر کنی... زهرا.. دخترم..من میکنم.میفهمم چه حالی داری.من میشناسمت.تو وقتی به یکی دل ببندی دیگه ازش دل نمیکنی مگه اینکه عمدا گناهی مرتکب بشه.منم نمیگم از امین دل بکن.تو قلبت اونقدر بزرگ هست که بتونی کس دیگه ای رو هم دوست داشته باشی.😒❣ -بابا..شما که میدونید....😢😥 -آره..من میدونم..تو برگشتی بخاطر امین..ولی زندگی کن بخاطر خودت،نه من،نه مادرت،نه امین..بخاطر خودت... بذار کسی که بهت آرامش میده کنارت باشه،نه تو خیال و خاطراتت.😒 بابا رفت.من موندم و امین...😢👣 امینی که تو خیالم بود،امینی که تو خاطراتم بود.ولی من به این خیال و خاطرات دل خوش بودم.خیلی گریه کردم.😣😭 به امین گفتم دلم برات تنگ شده..😭زندگی بدون تو خیلی خیلی سخت تر از اون چیزیه که فکر میکردم....😭من نمیخوام باباومامان ازم ناراحت باشن.. نمیخوام بخاطر من ناراحت باشن.. امین..خودت یه کاری کن بدون دلخوری تمومش کنن...😭من فقط تو رو میخوام.. این حرفها ناراحتم میکنه...قبلا که ناراحت نبودن من برات مهم بود...یه کاریش بکن امین.😭 دو هفته بعد مادر آقای موحد اومد خونه مون.... قبلا چندبار با دخترهاش تو مجالس مذهبی که خونه مون بود،دیده بودمشون ولی فقط میدونستم مادر دوست محمده. چون پسر مجرد داشت خیلی رسمی باهاشون برخورد میکردم.😊 اون روز خیلی ناراحت بود. میگفت:... ادامه دارد... ✍نویسنده بانو مهدی‌یار منتظر قائم •┈┈••✾•🇱🇧🥀🇮🇷•✾••┈┈‌• @alahassanenajmeh •┈┈••✾•🇱🇧🥀🇮🇷•✾••┈┈‌•
❀شَـھٖـید؏‍ٰـݪاءحَـسَـݩ‌نِـجـمِـہْ❀🇵🇸
⇜‌[ #به_وقت_رمان😍📚 ]⇝ ﷽‌ #سه_دقیقه_در_قیامت #قسمتــ_شصت‌ونهمـ #حسرت باز به ذهن خودمـ مراجعه ڪرد
⇜‌[ 😍📚 ]⇝ ﷽‌ ڪتاب سه دقيقه در قيامت، چاپ و با ياری خدا، با اقبال مردمـ روبرو شد. استقبال مردم از اين ڪتاب خيلے خوب بود و افراد بسياري خبر مےدادند ڪه اين ڪتاب تأثير فراوانے روی آنها داشته. 🍃🌹 بارها در جلسات و يا در برخورد با برخی دوستان، اين ڪتاب به من هديه داده مےشد! آنها من را ڪه راوی ڪتاب بودمـ، نمےشناختند. و من از اينڪه اين ڪتاب در زندگے معنوی مردم موثر بوده بسيار خوشحال بودم.☺️☺️ يڪ روز صبح، طبق روال هميشه از مسير بزرگراه به سوی محل ڪار مےرفتم. يڪ خانمـ خيلے بدحجاب ڪنار بزرگراه ايستاده و منتظر تاڪسے بود. از دور او را ديدم ڪه دست تڪان مےداد، بزرگراه خلوت و هوا مساعد نبود، برای همين توقف ڪردم و اين خانم سوار شد.🚙🚙 بےمقدمه سلام ڪرد و گفت: مےخواهمــ بروم بيمارستان ... من پزشڪ بيمارستان هستمـ. امروز صبح ماشينمـ روشن نشد. شما مسيرتان ڪجاستـ؟❓❓ گفتمـ: محل ڪار من نزديڪ همان بيمارستان است. شما را مےرسانمــ. آن روز تعدادے ڪتاب سه دقيقه در قيامت روی صندلے عقب بود.📚📚 اين خانم يڪي از ڪتابها را برداشتــ و مشغول خواندن شد. بعد گفت: ببخشيد اجازه نگرفتمــ، مےتونم اين ڪتاب را بخوانم؟🤓🤓 گفتم: ڪتاب را برداريد. هديه براے شماستــ. به شرطے ڪه بخوانيد. تشكر كرد و دقايقي بعد، در مقابل درب بيمارستان توقف كردم. خيلے تشڪر ڪرد و پياده شد. من هم همينطور مراقب اطراف بودم ڪه همڪاران من، مرا در اين وضعيت نبينند!🤨🤨 ڪافے بود اين خانم را با اين تيپ و قيافه در ماشين من ببينند و... چند ماه گذشت و من هم اين ماجرا را فراموش ڪردم.😕😕 تا اينڪه يڪ روز عصر، وقتے ساعت ڪارے تمام شد، طبق روال هميشه، سوار ماشين شدم و از درب اصلے اداره بيرون آمدم. 🚙🚙 همين ڪه خواستم وارد خيابان اصلے شوم، ديدم يك خانم چادرے از پياده رو وارد خيابان شد و دست تڪان داد!✋✋ توقف ڪردمـ. ايشان را نشناختمـ، ولے ظاهراً او خوب مرا مےشناخت! شيشه را پايين ڪشيدمــ. جلوتر آمد و سلام ڪرد وگفت: مرا شناختيد؟😅😅 خانم جواني بود. سرم را پايين گرفتم وگفتم: شرمنده، خير. گفت: خانم دڪتری هستمـ ڪه چند ماه پيش، يڪ روز صبح لطف ڪرديد و مرا به بيمارستان رسانديد. چند دقيقه‌ای با شما كار دارم.🙂🙂 گفتم: بله، حال شما خوبه؟ رسم ادب نبود، از طرفی شايد خيلی هم خوب نبود ڪه يڪ خانم غريبه، آن هم در جلوي اداره وارد ماشين شود. ماشين را پارڪ كردم و پياده شدم و در ڪنار پياده رو، در حالے ڪه سرم پايين بود به سخنانش گوش ڪردم.😞😞 گفت: اول از همه بايد سؤال ڪنم ڪه شما راوی ڪتاب سه دقيقه هستيد؟🤔🤔 همان ڪتابے ڪه آن روز به من هديه داديد؟ درسته؟ مےخواستمـ جواب ندهمـ ولے خيلے اصرار ڪرد. گفتم: بله بفرماييد، در خدمتم. گفت: خدا رو شڪر، خيلے جستجو ڪردمــ. از مطالبــ ڪتاب و از مسيری ڪه آن روز آمديد، حدس زدم كه شما اينجا ڪار مےڪنيد. ـــــــــــــــ|••🦋🌿••|ـــــــــــــــ 『@alahassanenajmeh