eitaa logo
دانایِ جاهل🚩 alef.sin.ra
88 دنبال‌کننده
672 عکس
297 ویدیو
17 فایل
"أَسْتَغْفِرُ اللهَ رَبِّی وَ أَتُوبُ إِلَیهِ" یک هیچِ، هیچ در هیچستان کلمات... . و من هرگز مخاطب شعرهایم را نیافتم! ^نادانی که دلیل نمی‌خواهد عاقلی است که تَوَهم می‌خواهد... ناشناس: https://eitaa.com/alefsinra/10117
مشاهده در ایتا
دانلود
-عزیزم! +جانم؟ -دست از مقایسه کردن خودت با دیگران بردار؛
هدایت شده از حیـّان🇵🇸
*«باز هم برایم جوانه می‌زنی؟»* دیگر کمی جلوتر از زن، شکمش می‌رود. این روزها تمام بی‌حالی حاملگی‌اش را با ذوق سونوی بعدی هضم می‌کند. مرد، دستان زمختش را روی شکم زن می‌کشد، منتظر است که جنینش تکان بخورد. دخترک چشم به دست مرد می‌دوزد و با خودش فکر می‌کند یعنی پوستش شبیه او می‌شود یا این بابای ذوق زده؟ می‌خندد، سر می‌گرداند و می‌گوید تکانش حالا حالاها قابل حس نیست. مرد چپ‌چپ به او نگاه می‌کند، برایش چندان قانع‌کننده نیست. می‌گوید:« می‌توانم تکان‌های بچه‌ام را حس کنم، من پدرم! اشعه‌ی وجودش را حس می‌کنم.» زن این‌بار با صدا می‌خندد. می‌داند فردا که سونو دارد، اولین سوال مرد این است، خانم دکتر، الان کجایش تشکیل شده؟ تکه‌ی گوشت انگشتانش تقسیم شده یا هنوز طفلکم انگشت ندارد؟ مرد زحمت‌کشیده‌ی جنوبی دل‌خوش به خانواده‌ی در حال پا گرفتنش فکر می‌کند. به زن نگاه می‌کند، نفس توی سینه‌اش را مردانه بیرون می‌دهد و کاملا جدی می‌گوید:« کاش فردا بفهمیم انگشتاش تشکیل شده.» زن اول فکر می‌کند این تنها یک آرزوی پدرانه‌ست، اما با جمله بعد، چشم‌های جنوبی‌اش را گرد می‌کند و با صدا می‌خندد. «می‌خوام بهش بگم تا اون تویی مادرت رو خوب قلقلک کن، بیای بیرون دیگه نمی‌ذارم!» خوشحال‌اند، تازه توانسته‌اند زندگی‌شان را کمی جمع‌وجور کنند، و حالا این مغز بادام نو رسیده‌، باید بیاید تا خوش‌بختی، به یک‌باره مال آنها شود. حالا امروز، بابای خاک‌آلودِ سینه‌سوخته، بین آن شصت‌وهشت تکه نگاه می‌کند. زن موی می‌خراشد، توی دلش یک لشگر کولی دمام می‌زند. دل‌دل می‌کند، مویه‌ می‌کند:«مادر کدام پاره‌ی تنت را دوباره دارند به خاک می‌دهند؟ یعنی تو انقدر سنگین بودی که نمی‌شد همه‌ات را یک‌باره به خاک سپرد؟ یعنی من انقدر قوی شده بودم که بتوانم دوبار جگرگوشه در خاک کنم؟‌ شاید این پاره‌ی تنت هنوز نتوانسته بود دل از من بکند؛ دردت به جانم، تو شب‌ها دست دور گردنم حلقه می‌کردی و بی من خوابت نمی‌برد، حالا یعنی این دست توست؟ یادت هست با بابا هر روز لی‌لی بازی می‌کردی؟ شاید دلت نیامده بروی و می‌خواهی ذره ذره جدا شوی؟ کاش می‌دانستم دوباره دارم روی کدام تکه‌ از ستاره‌ی زندگی‌ام خاک‌ می‌ریزم؟» رو می‌کند به مرد، تنش هم از گریه بی‌حال است و هم تکان‌تکان می‌خورد. امید دارد به مرد، این روزهایی که داغ مادرانه به وضوح آتشش زده، پشت و پناهش اوست. همه چیزش را از او می‌خواست. لب‌های ترک خورده‌اش را تکان می‌دهد:« یادت هست وجود این دردانه را حس می‌کردی؟ حالا می‌شود لای این‌ها برایم پیدایش کنی؟» - «راغب؛ حیّان»
ناگهان دلم یاد تو افتاد و شکست؛ -آقای‌شهیدم
حسین جان امسال هم نه؟ باشد، چشم، امسال هم نه، هر چه تو بخواهی :)
می‌دونید داشتم یک گروه کالا رو نگاه میکردم، یک‌دفعه ای یکی از فیلم هاش رو بارگذاری کردم دیدم یک خانم بی حجاب تو ویدئو داشت یک چیزهایی رو توضیح میداد و من یک لحظه به ذهنم خطور کرد و با خودم گفتم بهتره از مغازه هایی خرید کنم که مذهبی هستند و بهتر اونها رو حمایت کنم و پول به اونها بدم نه اینها که و ... بعد دیدم آقا تو رو چه به این کارها؟ تعیین تکلیف؟ اصلا قد این حرف هایی؟ بچه پرو تو کی باشی بخوای برای بنده‌های خدا چه خوب خوبش چه بد بدش حکم بدی؟ روزی تعیین کنی؟ اره خلاصه جاهلی هم بد دردیه👨🏻‍🦯
پادشاه از تخت سطلنتی بلند می‌شه و می‌بینه روز تولدش مصادف شده با یه واقعه‌ی تاریخی که چندان براش خوشایند نیست! اهل دربار رو جمع می‌کنه و میگه:«*تاریخ باید تغییر کنه!»* [روایت مظلومیت همه‌جانبه یک امام🖤..](https://ble.ir/hayyan_ir) - * [امروز ساعت پنج، اینجا با هم اصل این جریان رو می‌خونیم!](https://ble.ir/hayyan_ir)*
دیشب شلمچه رو زدن ولی انگار یه تیکه از وجود منه که موشک خورده :)) -انقدر که به شلمچه آموخته هستم به کسی نیستم؛
چه خبررررره، آقااااا، چه خبررررره😭 راحت باش بگو ۱ تومن دیگه چه کاریه :(