چنان می گویی که رفتهام که انگار هر که فکر نکند می گوید: رفتنش جان او را با خود بِبُرد!
بی خبر از آنکه من از همان ابتدا جان به جانت تسلیم نموده بودم و حال جانی برای دادن ندارم؛
#الفسینرا
ای کاش جایی برای رفتن بود
و قدم هایی برای رفتن
و قلبی برای تپیدن
و آغوشی برای گم شدن
و دستانی برای نوازش
و چشمانی منتظر
ای کاش جایی برای رفتن بود...
#الفسینرا
تُنسیٰ
کَأنَّکَ لَمْ تَکُن
تُنسی کَمَصرعِ الطائرٍ
کَکَنیسَةٍ مَهجورةٍ
تُنسی
کَحُبِّ عابرٍ
و کَوَردَةٍ فی الثَلج
تُنسی
فراموش میشوی،
گویی که هرگز نبودهای!
مانند مرگ یک پرنده
مانند یک کنیسهی متروکه
فراموش میشوی
مثل عشق یک رهگذر
و مانند یک گل در شب
فراموش میشوی
#محمود_درویش
میکشم بر دوش خانهی دلم را،
میبَرمَش با خود از میان شما،
میروم تا که در آبادی دل خانه زَنَم آنجا،
تا نباشم در وسط راه، میان چاه،
خانهام درهایش آبی ست به رنگ آسمان،
دَرَ را روبه آسمان میکنم تا آسمانیان را به خلوت کلبه دل خویش راه دهم،
شاید که مرا مهمان خود کردند...
#الفسینرا