📪 پیام جدید
https://eitaa.com/alefsinra/4168
دردای خودمون به درک
به دردا و غمای خودشونم غریبه ایم...
.
نمیدونم چی بگم
غریبه شدیم رفت حتی برای عزیزترینهامون
#دایگو
هدایت شده از حیـّان🇵🇸
دیره زمانی بله ولی دیر معنوی که نه
خیلی عیدی بگیرید، امروز ولادت علت خلقت عالم بود❤️..
دانایِ جاهل |alef.sin.ra 🇮🇷
دیره زمانی بله ولی دیر معنوی که نه خیلی عیدی بگیرید، امروز ولادت علت خلقت عالم بود❤️..
به قول ایشون خیلی عیدی بگیرید...
دانایِ جاهل |alef.sin.ra 🇮🇷
این روزا یِ دلهره عجیب افتاد به جون و دلم، میشه اگر امکان داره و براتون مقدور دعا کنید؟ :)
مادر به دلم آرامش بده،
صبر بهم بده،
صبورم کن،
فهیمم کن،
راه نشونم بده،
میدونم همیشه هستی و حتی اگر من نبودم تو باش، مامانا دلشون طاق نداره، اگر طاقتم طاق شد تو طاقتم باشه تو سنگ صبورم باشه،
مادرم به دلم افتاده راه سختی پیش رومه...
کمکم کن!
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/alefsinra/4173
درد بزرگیه
.
دردها از وقتی بزرگ شدن که دیگه برای زخمهای جسممون گریه نکردیم..
دیگه طلب بوسه شفای بابام نکردیم..
دیگه نگرانی مادر رو نخواستیم...
#دایگو
هدایت شده از میزِکارجبهه .
ببخشیدمامان!.mp3
زمان:
حجم:
1.9M
دانایِ جاهل |alef.sin.ra 🇮🇷
•ببخشیدمامان!🕯 [ترجیحاباهدفونگوشکنید]🎧 #پادکست | #رادیو_جبهه ▪️.| @JEBHE_STORY
.
دقیقا همون حرفهایی بود که یِ کنج دل همهمون قایم شده بود و همهش دنبال یِ موقعیت بود که خودش رو نشون بده، انگار که اون موقعیت الان جور شد که بیاد بیرون خودش رو نشون بده بگه داشتی کم کم من رو یادت می رفتا ولی من هستم تا همیشه تا همیشهی همیشه تا وقتی که مامان هست یا حتی اگر دور از جونش هم نبود ولی من هستم . .
ممنون که باعث شدید امشب یِ کنجی از دلمون آروم بگیره :)))
بگذارید ادمها بروند، جلویشان را نگیرید، اصراری نورزید، تلاشی نکنید، چرا که هرکسی که به فکر رفتن افتاد تا هنگامی که ان را محقق نکند آروم نمی شود که نمی شود؛
بگذارید به آرامش برسند حتی بدون شما . .
⁰⁴.⁰⁹.²¹ | الف.سین.رآ | #رفتنی_میرود_ماندنی_میماند
از دانش اموزهای اتوبوس² بود، صندلی کنارش خالی بود،
دخترا گفتن کجا می شینی؟
گفتم:پیش دانش آموزا اگر صندلی خالی هست!
گفتن: آره هست اونها اونجا!
نشستم بغل دستش، دختر منزوی به نظر می رسید، صورتش سمت پنجره اتوبوس بود، من اول پیش قدم شدم و سلام کردم، یِ نگاه انداخت سلام داد، بیشتر پیش رفتم، یخ آب شد شروع کرد به حرف زدن از این می گفت که اولین بارش تنهایی میاد سفر و خداحافظی خیلی سختی با مامانش داشته، می گفت من پشت پنجره بود برای مامانم دست تکون میدادم ولی اون منو نمیدید، منم زدم زیر گریه، گفتم خب زنگشمیزدی، گفت شارژ نداشتم، گفت به خادمها میگفتی گوشی شون بهت میدادن، گفت نمی دونستم
گفتم تا اینجا بهت خوش گذشته؟
گفت اره خیلی زیاد
اومد حرف بزنه
دخترا از بیسیم صدام کردن
رو کردم بهش گفتم ببخشید جواب بدم
جواب دخترا رو دادم
توجهش به بیسیم جلب شده بود و یِ ذوقی داشت دادم دستش
می گفت چه خفنه
یکم دیگه حرف زدیم
بعد بلند شدم از کنارش رفتم وسط اتوبوس برای روایتگری، حواسم بهش بود کل زمان روایتگری خواب بود، تا برسیم صحبت های من طول کشید، اتوبوس که وایساد رفتم پیشش برای خداحافظی
یِ خداحافظی معمولی کردیم از هم و من رفتم ی اتوبوس دیگه ...
.
یکماه میگذره تقریبا و اون همون دختری که شاید یِ ربع باهام صحبت کردیم و اون بیست دقیقه تا نیم ساعت روایتگری من هم خواب بودی ولی نمیدونم چی باعث شده که این بچه با شناختی که میدا کردم ازش بهم پیام بده این ساعت بگه فقط می خواستم احوالت رو بپرسم... :)))
⁰⁴.⁰⁹.²¹ | الف.سین.رآ | #یک_دیداره_ساده