یک چیزی ته پوچی دقیقا همانجایی که سو سوی چراغ امید از درز دَر جسته و گریخته می تابد
مراحل باران زدند را دیدهاید که چگونه است؟
آسمانی ابی است که ناگهان ابر همه جا را میپوشاند، کمکمک هوا سوزی سرد میگیرد، تلالو نور خورشيدی دیگر نیست و همه پشت ابرهای پنهان شدهاند، بادی از سمتی می وزد بادی خنک که لرزه بر اندام می ندازد، شبنم هایی شروع می کنند در باد رقصیدن و خودشان را به این طرف و ان طرف زدند، بوی نم خاک در فضا می پیچد، صدایی مهیب می پیچید انگار که برخورد دو ساعقه باشد یا دو خدای اساطیری، کمی بعد شروع می شود، میبارد، می بارد و می بارد و در حین بارید صداهایی از آسمان بالای سر می اید و رعدی که سفیدی چشم را می زند و شاخههای خود را بر سر زمین فرود می آورد . .
بی رضا و امر آن فرمان روان،
هیچ دندانی نخندد در جهان؛
بی قضا و حکم آن سلطان بخت،
هیچ برگی درنیفتد از درخت؛
-مولانا