eitaa logo
دانایِ جاهل |alef.sin.ra 🇮🇷
81 دنبال‌کننده
635 عکس
270 ویدیو
17 فایل
"أَسْتَغْفِرُ اللهَ رَبِّی وَ أَتُوبُ إِلَیهِ" یک هیچِ، هیچ در هیچستان کلمات... . و من هرگز مخاطب شعرهایم را نیافتم! ^نادانی که دلیل نمی‌خواهد عاقلی است که تَوَهم می‌خواهد... ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_19j9dx&btn=ناشناس.ا
مشاهده در ایتا
دانلود
یعنی میشه یِ روزی ببینم بارون کربلات رو؟ یعنی میشه بارون کربلا بباره رو سرم؟ یعنی میشه انعکاس گنبد طلاها رو رو کاشی‌های بین الحرمین‌ت ببینم؟ یعنی میشه قطره‌های بارون و گریه‌هام با هم مخلوط بشند؟ یعنی میشه؟! کاشکی بشه قبل اینکه تموم بشه این من خسته‌ . . ⁰⁴.¹¹.⁰⁵ | الف.سین.رآ |
هدایت شده از حیـّان🇵🇸
اگر امکانش هست برای بنده دعا کنید.
میشه اگر مقدور هست براتون محبت کنید برای بنده‌ هم دعا کنید :) دعا کنید اگر به صلاحم هست، خیره، اتفاق بیفته . .
+علاوه بر این: احساس فقیر نیز میکنم چرا که وسعت جیب مبارک همراهی خرید کتاب نمی‌کند و با چه حسرت‌ها گذشتیم از کنار برخی و مجبورانه مجبور به انتخاب شدیم از میان‌شان . .
جالبه داشتم پوشه غیرمخاطبین رو نگاه میکردم، و دوباره واکنش‌هاتون رو می خوندن برای جالب بود، مثلا یکی نوشته بود: چقدر به موقع، چقدر بهش نیاز داشتم یکی از امید دوباره اش می گفتم و یکی از احساسش یکی هم چیزی نگفته بود بعضی‌ها هم دیگه نبودن، مثلا به پیام اول رسیده بودند، بعضی ها جدید بودن به پیام دوم، بعضی ها خیلی جدید به پیام سوم و بعضی ها خیلی خیلی جدید به این پیام اخری انگاری هر کسی ی رزقی داشته . . بعد داشتم فکر میکردم کدوم‌تون بودید که من براتون ایجاد مزاحمت کردم و دیدم واقعا اصلا قابل حدس نیست ولی ببخشه اونی عزیزی که من مزاحمش شدم . . خلاصه خیلی قشنگه :)))
شب‌ها برایم یکطور دیگر هستند، یکطور خاص‌تر، ساعت که صفر می‌شود انگاری که روح بلند پروازم قصد مهاجرت میکند به افکار درهم و برهمم و بال‌زنان از شهر آشوب به شهر رویا از رویا به شهر خیال به قصد قربت الی الماضی میکند، گویی کوچولویی شیطونک وار از این سمت به آن سمت پرواز کنان و سَرک‌کشان، با چشمانی وق زده از کنجکاوی و شجاعتی جسورانه همه چیز را زیر و رو می‌کند، بعد که خسته می‌شود و خیالش از آشوبی که به پا کرد راحت می‌شود و می‌رود کنجی به روی بالشت پر قو‌یش به زیبایی می خوابد، به زیبایی یک لبخند معصومانه که خبر از باطنی پاک و سپید می‌دهد و انا این وسط من می مانم و آن کلاف بهم گره خورده‌ی افکارم که باید یکی یکی بنشینم گره‌ها را باز کنم و ببند بلند به صدای شکایت‌های ضد و نقیض‌شان گوش کنم و پای درد دل‌شان شب را به صبح برسانم و خسته از جمع کردن آن کلاف بهم پیچیده از فرط خستگی بیهوش شوم . . صبح که خورشید طلوع میکند و تلالو ان افشان‌های پریشانش را که به صورتم می‌کشد چشم باز میکنم و با لبخند انگار که انگار شب سختی را گذرانده‌ام به زندگی سلام میکنم. ⁰⁴.¹¹.⁰⁶ | الف.سین.رآ |