یک لحظه با خود گفتم: کاشکی مثل برخی که توانستند از نزدیک پیکر امام شهیدمان را زیارت کنند من هم می توانستم ... که ناگهان وجدانم فریاد زد: واقعا می توانی؟ پس آن هم دلداده و جان فدا ان ملت غیور که از گوشه و کنار این سرزمین آمدند چه؟ دلت می آید؟
خودش رفت و با خودش
خانوادهشو
درختایی که کاشته بود و
حسینیهشو
زیلوهای آبیشو
کتاباشو
انگشتر عقیق توی دستشو
چفیهی دور گردنشو
عبای کهنهشو
صندلی چوبیشو
با خودش جمع کرد و برد
در عوض یه عمر زحمتی که کشید
زیاد که نیست؟!
_عطیهشاپوری
نمیدونم چی بگم؟ اصلا نمیدونم از کجا شروع کنم؟
ولی ی چیزی جاش خالیه
شما هم همین حس رو دارید؟
اصلا انگاری زبونم سنگینه یا نه بهتر بگم روحم سنگینه..
نمیدانم که حکمت الهی قرار است ابن بار چگونه رغم بخورد ولی باید این ملت به یقین برسند، به آنجایی که فرج و گشایش در دستان آن موعودی ست که منتظر واقعی این ماجراست؛
گاهی میگیم خب خدایا بس دیگه، ما نمی تونیم هاااا، نمی کشیم هااا، داریم می بریم هااا، دقیقا همونجا سر بزنگاه خدا نشونت میده که نه بندهی من شما بیشتر از این حرف ها گنجایش داری، در واقع این میزان تحمل ماست که مورد سنجش قرار میگیره تا به این باور برسیم که در درگاه الهی نشد نداریم، یکجورهایی رشد در پس درد، ما برای بزرگ شدند خیلی باید درد بکشیم...