دانایِ جاهل🚩 alef.sin.ra
الحمدالله علی کل حال؛ خدا رو به خاطر تک تک لحظه، همهی همشون شکر، حتی اون بدهاش! یعنی چی؟ مگه میشه؟
یکی از اون حال بدی ها، غم بود...
هدایت شده از •| مَلْجَأ |•
با این دید که "خدا باقیماندهی غیبتِ امام زمان رو میبخشه و در فرج حضرت تعجیل میشه اگر من فلان کار رو انجام بدم" زندگی کنیم. تک به تکِ ما ها میتونیم زمینه ساز ظهوِ مولا بشیم، اگر بخوایم! مسئله تو خواستِ منِ نوعیه. وگرنه که خدا کمال و رشد و برای همهی بندههاش درنظر گرفته. اگر ما بندههای خدا بخوایم و قدم برداریم، حرکت ما مصادف میشه با برکتِ خدا.
سی و یکمین روز! یا سی روز+یک روز؟؟؟ یک روزی بیشتر؛
یک روز بیشتر فرصت بودن
یک روز بیشتر می توان محبت کرد
یک روز بیشتر می شود ماند
یک روز بیشتر می شود نفس کشید
یک روز بیشتر می شود زندگی کرد
این سی و یکمین روز دقیقا حکم یک فرصت دوباره داره، فرصتی دوباره برای جبران، برای بودن، در اوج ناامیدی فرصتی دوباره در گذران لحظات، یک معجزه در یک زندگی، تولدی دوباره، فرصتی که از سوی پرودگار داده شد، تو ای فرصتی برای شروعی مجدد در اوج ناامیدی، خوش یومن ترین، تولدت مبارک🌱🤍
پ.ن: تولدت مبارک ممبرجان یک هدیه چند خطی به یومن وجودت تقدیم شما ؛)
-عزیز شهیدم :)13930627_9156_192k.mp3
زمان:
حجم:
4.3M
هر
بلائی> کز تو آید، رحمتی' است؛ هر که را
رنجی> دهی، خود راحتی' است... زان به تاریکی گذاری بنده را، تا ببیند آن [رخ تابنده] را؛ تیشه زان بر هر رگ و بندم زنند تا که با (عشق) تو "پیوندم" زنند
هدایت شده از حیـّان🇵🇸
*«باز هم برایم جوانه میزنی؟»*
دیگر کمی جلوتر از زن، شکمش میرود. این روزها تمام بیحالی حاملگیاش را با ذوق سونوی بعدی هضم میکند. مرد، دستان زمختش را روی شکم زن میکشد، منتظر است که جنینش تکان بخورد. دخترک چشم به دست مرد میدوزد و با خودش فکر میکند یعنی پوستش شبیه او میشود یا این بابای ذوق زده؟ میخندد، سر میگرداند و میگوید تکانش حالا حالاها قابل حس نیست. مرد چپچپ به او نگاه میکند، برایش چندان قانعکننده نیست. میگوید:« میتوانم تکانهای بچهام را حس کنم، من پدرم! اشعهی وجودش را حس میکنم.» زن اینبار با صدا میخندد. میداند فردا که سونو دارد، اولین سوال مرد این است، خانم دکتر، الان کجایش تشکیل شده؟ تکهی گوشت انگشتانش تقسیم شده یا هنوز طفلکم انگشت ندارد؟
مرد زحمتکشیدهی جنوبی دلخوش به خانوادهی در حال پا گرفتنش فکر میکند. به زن نگاه میکند، نفس توی سینهاش را مردانه بیرون میدهد و کاملا جدی میگوید:« کاش فردا بفهمیم انگشتاش تشکیل شده.» زن اول فکر میکند این تنها یک آرزوی پدرانهست، اما با جمله بعد، چشمهای جنوبیاش را گرد میکند و با صدا میخندد. «میخوام بهش بگم تا اون تویی مادرت رو خوب قلقلک کن، بیای بیرون دیگه نمیذارم!» خوشحالاند، تازه توانستهاند زندگیشان را کمی جمعوجور کنند، و حالا این مغز بادام نو رسیده، باید بیاید تا خوشبختی، به یکباره مال آنها شود.
حالا امروز، بابای خاکآلودِ سینهسوخته، بین آن شصتوهشت تکه نگاه میکند. زن موی میخراشد، توی دلش یک لشگر کولی دمام میزند. دلدل میکند، مویه میکند:«مادر کدام پارهی تنت را دوباره دارند به خاک میدهند؟ یعنی تو انقدر سنگین بودی که نمیشد همهات را یکباره به خاک سپرد؟ یعنی من انقدر قوی شده بودم که بتوانم دوبار جگرگوشه در خاک کنم؟ شاید این پارهی تنت هنوز نتوانسته بود دل از من بکند؛ دردت به جانم، تو شبها دست دور گردنم حلقه میکردی و بی من خوابت نمیبرد، حالا یعنی این دست توست؟ یادت هست با بابا هر روز لیلی بازی میکردی؟ شاید دلت نیامده بروی و میخواهی ذره ذره جدا شوی؟ کاش میدانستم دوباره دارم روی کدام تکه از ستارهی زندگیام خاک میریزم؟» رو میکند به مرد، تنش هم از گریه بیحال است و هم تکانتکان میخورد. امید دارد به مرد، این روزهایی که داغ مادرانه به وضوح آتشش زده، پشت و پناهش اوست. همه چیزش را از او میخواست. لبهای ترک خوردهاش را تکان میدهد:« یادت هست وجود این دردانه را حس میکردی؟ حالا میشود لای اینها برایم پیدایش کنی؟»
- «راغب؛ حیّان»