▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
📕436
┅═✧#تک_بیت || شماره 436✧═┅
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ♡ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من آسمـــــــان پـــــــر از ابرهــــــای دلگیـــــــرم
اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ♡ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📕#فاضل_نظری
📘کانال | ســـــــرزمین شـــــــعر و ادب
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
بهترین توصیف حال هم
برای جناب صائب تبریزی است:
دل بی طاقتی چون طفل بدخو در بغل دارم...
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
┅═✧📗ریشه ضربالمثلها (٤٦)📗✧═┅
📘#دزد_باش_ولی_مرد_باش📕
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
●●معنی و کاربرد:
●●در یکی از شهرهای بزرگ ایران کاروانسرایی معروف وجود داشت که دلیل شهرتش دیوارهای بلند و در بزرگ آهنیاش بود که از ورود هرگونه دزد و راهزن جلوگیری میکرد.
●●سه دزد که آوازه این کاروانسرا را شنیده بودند تصمیم گرفتند هر طور شده وارد آن شوند و به اموال بازرگانان دستبرد بزنند.
●●این سه نفر هرچه فکر کردند دیدند تنها راه ورود به کاروانسرا از زیرزمین است چون دیوارها خیلی بلند است و نمیتوان از آن بالا رفت، در ورودی هم که از جنس آهن است. شروع به کندن زمین کردند. پنهانی و دور از چشم مردم از زیرزمین تونلی را حفر کردند و از چاه وسط کاروانسرا خارج شدند.
●●آن سه نفر از تونل زیرزمینی وارد کاروانسرا شدند و اموال بعضی از بازرگانان را برداشتند و از همان تونل خارج شدند.
●●صبح خبر سرقت از کاروانسرا به سرعت در بین مردم پیچید و به قصر حاکم رسید. حاکم شهر که بسیار تعجب کرده بود، خودش تصمیم گرفت این موضوع را پی گیری کند. به همین دلیل راه افتاد و به کاروانسرا رفت و دستور داد تا مأمورانش همه جا را بگردند تا ردپایی از دزدها پیدا کنند.
●●مأموران هر چه گشتند نشانهای پیدا نکردند. حاکم گفت: چون هیچ نشانهای از دزد نیست پس دزد یکی از نگهبانان کاروانسرا است.
●●دزدها وقتی از تونل خارج شدند، به شهر بازگشتند تا ببینند اوضاع در چه حال است و هنگامی که دیدند نگهبانان بیچاره متهم به گناه شدهاند، یکی از سه دزد گفت: این رسم جوانمردی نیست که چوب اعمال ما را نگهبانان بخورند. پس رفت و گفت: نزنید این دزدی کار من است. من از بیرون به داخل چاه وسط کاروانسرا تونلی کندم، دیشب از آنجا وارد شدم. حاکم خودش سر چاه رفت و چون چیزی ندید گفت: شما دروغ میگویید.
●●دزد گفت: یک نفر را با طناب به داخل چاه بفرستید تا حفرهای میانهی چاه را بتواند ببیند. هیچ کس قبول نکرد به وسط چاه رود تا از تونلی که معلوم نیست از کجا خارج میشود، بیرون بیاید. مرد دزد که دید هیچ کس این کار را نمیکند خودش جلوی چشم همه از دهانهی چاه وارد شد و از راه تونل فرار کرد.
●●مردم مدتی در کاروانسرا منتظر ماندند تا دزد از چاه بیرون بیاید ولی هرچه منتظر شدند، دزد بیرون نیامد چون به راحتی از راه تونل فرار کرده بود. همه فهمیدند که دزد راست گفته.
●●حاکم مجبور شد دستور دهد نگهبانان بیچاره را آزاد کنند. در همان موقع یکی از تاجران که اموالش به سرقت رفته بود گفت: اموال من حلال دزد، دزدی که تا این حد جوانمرد باشد که محاکمهی نگهبان بیگناه را نتواند طاقت بیاورد و خود را به خطر اندازد تا حق کسی ضایع نشود اموال دزدی نوش جانش. از آن به بعد برای کسی که کار اشتباهی می کند ولی اصول انسانیت را رعایت می کند این ضرب المثل را به کار می برند.
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
📕#ریشهیابی
📗#ضرب_المثل
📘«کانال سرزمین شعر و ادب»:
┏━━━━━━┓
⠀ عضویت
┗━━━━━━┛
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
📕437
┅═✧#تک_بیت || شماره 437✧═┅
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ♡ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حافـــــــظ وصـــــــال میطلــــبد از رهِ دعا
یا رب دعای خستهدلان مستجاب کن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ♡ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📕#حافظ
📘کانال | ســـــــرزمین شـــــــعر و ادب
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
4_5870445764999643617.mp3
1.83M
📙28 ▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
📘 فایل صوتی #حکایات_گلستان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ📒ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
●● باب اول ●●در سیرت پادشاهان
●●#حکایت٢٨ ●●مدت زمان: ٠٢:٢٠
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ📒ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
●●کانال سرزمین شعر و ادب:
┏━━━━━━┓
⠀ عضویت
┗━━━━━━┛
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
📗 گلستان سعــــدی [باب اول]
(در سیرت پادشاهان)
اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
📘 حکایت شماره ٢٨📘
اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
●●فقيرى وارسته و آزاده در گوشه اى نشسته بود. پادشاهى از كنار او گذشت. آن فقير، در برابر شاه برنخاست و به او اعتنا نكرد. پادشاه به خاطر غرور و شوكت سلطنت ، از آن شخص رنجيده خاطر شد و گفت : اين گروه خرقه پوشان همچون جانوران بى معرفتند كه از آدميت بى بهره مى باشند. وزير نزديك فقير آمد و گفت : اى جوانمرد! سلطان روى زمين از كنار تو گذر كرد، چرا به او احترام نكردى و شرط ادب را در برابرش بجا نياوردى ؟ درویش تنها گفت: به شاه بگو از كسى توقع خدمت و احترام داشته باش که از تو توقع نعمت دارد. وانگهى شاهان براى نگهبانى ملت هستند، ولى ملت براى اطاعت از شاهان نيستند.
پادشه پاسبان درويش است
گرچه رامِش به فر دولت اوست (1)
گوسپند از براى چوپان نيست
بلكه چوپان براى خدمت اوست
يكى امروز كامران بينى
ديگرى را دل از مجاهده ريش (2)
روزكى چند باش تا بخورد
خاک مغزِ سرِ خيال انديش (3)
فرق شاهى و بندگى برخاست
چون قضاى نوشته آمد پيش (4)
گر كسى خاك مرده باز كند
ننمايد توانگر و درويش
سخن آن درویش مورد پسند شاه قرار گرفت، به او گفت: حاجتى از من بخواه تا برآورده كنم. در پاسخ گفت: حاجتم اين است كه بار ديگر مرا زحمت ندهى. شاه گفت: مرا نصيحت كن. گفت:
درياب كنون كه نعمتت هست به دست
كين دولت و ملک مى رود دست به دست
(1)_ رامش: آرامش و آسایش
(2)_ مجاهده: رنج و مشقت
(3)_ مدتی صبر کن تا خاک گور،
مغز محال اندیش را بخورد
(4)_ فرا رسیدن مرگ
اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
🔘#باباول_حکایت28
🔘کانال سرزمین شعر و ادب
┏━━━━━━┓
⠀ عضویت
┗━━━━━━┛
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
📕438
┅═✧#تک_بیت || شماره 438✧═┅
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ♡ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خود را چنان زِ هجرِ تو گم کردهام که هست
مشکلتر از سراغِ توام جستوجویِ خویــش
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ♡ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📕#عرفى_شيرازى
📘کانال | ســـــــرزمین شـــــــعر و ادب
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬