روزی سید حمیری
در محله کناسه کوفه
ایستاد و گفت:
ای کوفیان!
هر کدام از شما،
فضیلتی را از علیﷺ نقل کند که
من در مورد آن شعری نگفته باشم؛
این اسب و آنچه با من است را
به او میدهم.
همهمه بالا گرفت؛
تا اینکه مردی آمده و چنین گفت:
«امیر مؤمنان على بن ابیطالبﷺ
خواست سوار اسب شود.
پس لباس پوشید و خواست کفش بپوشد.
یکى از کفشهایش را پوشید
و خم شد تا کفش دیگرش را
بردارد و بپوشد که عقابى از آسمان،
فرود آمد و آن را برداشت و به هوا برد
و سپس، آنرا بر زمین انداخت
و از آن، مارى سیاه گریخت
و وارد سوراخى شد.
آنگاه امیرالمؤمنینﷺ کفشش را پوشید»
سید حمیری کمی اندیشید
و به وعدهاش عمل کرد
و سپس شعری در این مورد سرود:
ألا يا قومِ للعَجَبِ العُجابِ
لِخُفِّ أبي الحسين وللحُبابِ...
الأغانی، ج۷، ص۱۸۷
{ @alill0 }
روزی معاویه
مقداری حلوای بسیار خوشرنگ
برای ابوالأسود دوئلی،
از یاران و مریدان امیرالمومنینﷺ
فرستاد تا شاید او را به خود
متمایل سازد؛
دختر پنج سالهاش آن حلوا را دید،
بیاختیار لقمهای از آن برداشت
و در دهان گذاشت،
ابوالأسود گفت:
دخترم این حلوا را نخور
و آن را بیرون بریز؛
زیرا این شیرینی را معاویه فرستاده
تا بدین وسیله ما را بفریبد
و محبت علیﷺ را از دل ما
بیرون کند و دوستی خود را
در دل ما جای دهد.
دخترک گفت:
خدا روی معاویه را سیاه کند.
آیا با حلوای زعفرانی میخواهد
ما را از مولای پاک و عزیزمان جدا کند؟
مرگ بر فرستنده و خورندهٔ آن باد.
سپس انگشت در گلو کرد
تا آنچه پایین رفته بود را برگرداند،
بعد دختر این شعر را گفت:
أ بالشهد المزعفر یا بن هند
نبیع لک إسلاماً و دیناً
معاذ الله کیف یکون هذا
و مولانا أمیرالمؤمنینا
ای پسر هند جگرخوار،
با شهد زعفرانی،
اسلام و دینمان را به تو بفروشیم؟
پناه بر خدا
چگونه اینکار را بکنیم
در حالی که مولایمان
امیرالمؤمنینﷺ است؟
الأربعون حدیثا، ج۱، ص۸۱
{ @alill0 }
خلیفه نیستی!
سلطان هم.
فقط امام اول مظلومانی
و جای پنج سال،
میشد که پنجاه سال حاکم باشی.
میشد که شامات را چون دندانی
کند و پراکند
که سهم بچههای ابوسفیان باشد
و در امارت کوفه
کاری هم به ابنملجم و قطام داد.
میشد هر سال به هند و پارس
به چین و ماچین دعوت شد.
سلطان روم به افتخار حضورت
برپا کند چیزی شبیه
همین ضیافتهای شام،
در تالارهای آینه و مرمر،
پشت درهای بسته.
میشد حسینﷺ و حسنﷺ را
با خود همراه کرد.
یکی مشاور اعظم
یکی وزیر خزانه داری کل.
میشد کاری کرد که جعده هم
مشاور امور بانوان را عهده دار باشد
یا کاره ای که زهر نریزد.
یا نه.
حکومت ایران هم میشد که
سهم حسنﷺ باشد.
حکومت عراق،
سهم حسینﷺ.
حتی عقیل را میشد سه-چهار سالی
با حقوق ارزی آن روز
به اندلس فرستاد.
میشد محمد حنفیه
سفیر سازمان ملل باشد.
مانند این پسرخالهها
که تا هنوز و تا همیشه سفیرند!
میشد کنار رود فرات،
کاخی سبز ساخت.
برای تابستانها سری به بغداد زد.
بر بالای کوه ابوقبیس،
کاخی سپید داشت.
چیزی شبیه کاخ سعدآباد.
شبیه کاخ ملکفهد.
کاخی بلندتر از خانهی خدا.
میشد که بعد خود
به فکر پادشاهی فرزندان بود.
مثل همین ملکحسین و ملکحسن.
مثل همین حیدرعلیاف
و اف بر این دنیا...
میشد امام علیﷺ بود
و با تمام جهان ارتباط داشت.
مثل همین امامعلیرحمانف.
میشد با خانم رایس دست داد.
میشد انبان خویش را پر کرد
از شیر مرغ تا جان آدمیزاد.
از وعده و وعید.
و افطاری داد از بیتالمال.
جامههای اطلس و ابریشم پوشید.
با میمون و سگ بازی کرد.
رقاصه های روم را دعوت کرد.
با چشم بندی و آتش بازی
شب را به صبح رساند.
در برج های دبی سهمی داشت.
در بازار بورس دستی...
میشد نشست بالای تختی و
کلاهی از مروارید و زر بر سر گذاشت.
یا دست کم
هر روز یک اسب پیشکش قبول کرد.
یک شمشیر مرصّع
که نام تو بر آن حک شده باشد.
این تحفه ها از هند است.
آن جامه ها از روم.
این فرش های ابریشمین از ایران...
جشنی بگیر.
بگو که شاعران قصیده بخوانند.
شب را زود بخواب
که کاترینا و سونامی در راه است.
برای کندن چاه
به بردگان سیاه فرمان بده.
به شرکتهای چند ملیتی.
برای بردن نان فرصت نیست
این را به سازمان غلّه و نان بسپار!
این وقت شب
نشستهای و به من لبخند میزنی
میدانم.
این گونه شعرها خوب نیستند.
اما مولای من!
آن کفشهای وصلهدار هم
مناسب پای حضرت حاکم نیستند!
علیرضا قزوه
{ @alill0 }
مولا به همراه بلال
به دنبال ردّ پای پیامبر رفتند؛
وقتی به کوه رسیدند
ردّ پا قطع شد.
در آنجا پیرمردی را دیدند
که به عصا تکیه داده بود
و عبایی بر شانه داشت
و ظاهرش شبیه چوپانها بود.
مولا فرمود:
ای بلال، بنشین تا بروم
و خبر بگیرم و برگردم؛
مولا به سمت آن مرد حرکت کرد
و وقتی به نزدیکش رسید
فرمود: ای بنده خدا،
آیا رسولخدا را دیدهای؟
آن مرد گفت:
مگر خداوند رسولی هم دارد؟!
مولا خشمگین شد
و سنگی برداشت
و به طرف او انداخت؛
آن سنگ به وسط دو چشمش
اصابت کرد و چنان فریادی زد
که تمام اهل زمین
او را احاطه کردند.
مولا جلو آمد و در همین حال
دو پرنده از طرف کوه رسید
که یکی دست راست
و دیگری سمت چپ او را گرفت
و آنقدر با بالهای خود
آن گروه را زدند که از بین رفتند؛
بعد هم آن دو پرنده بازگشتند
و ناپدید شدند.
مولا و بلال از کوه بالا رفتند
و ناگهان خود را
در مقابل پیامبر دیدند
که از پشت کوه میآمد.
پیامبر به مولا لبخندی زد و فرمود:
چرا وحشتزدهای؟
مولا ماجرا را برای ایشان بیان کرد.
پیامبر فرمود:
میدانی آن دو پرنده چه بودند؟
عرض کرد: خیر!
فرمود: آنها جبرئیل و میکائیل بودند،
آن دو نزد من مشغول گفتگو بودند
و وقتی صدای فریاد را شنیدند،
دانستند که ابلیس است
و به همین دلیل نزد تو آمدند
تا تو را یاری کنند.
مناقب، ج۲، ص۲۴۹
{ @alill0 }
احنفبنقیس گوید:
روزی بر معاویه وارد شدم،
وقت ناهار آنقدر
طعام گرم، سرد، ترش و شیرین
پیش من آوردند که تعجب کردم،
بعد طعام دیگری آوردند
که آنرا نشناختم، پرسیدم
این چه طعامی است؟
معاویه گفت:
این غذا
از رودههای مرغابی تهیه شده،
آنرا با مغز گوسفند آمیخته
و با روغن پسته سرخ کرده
و شکر نیشکر در آن ریختهاند.
احنف گوید:
در اینجا بیاختیار گریهام گرفت،
گریستم،
معاویه به حال تعجب پرسید:
علت گریهات چیست؟
گفتم: علیﷺ را یادم افتاد،
روزی در خانهٔ او بودم،
وقت طعام رسید،
فرمودند: میهمان من باش.
آنگاه انبانی مهر شده آوردند،
گفتم: در این انبان چیست؟
فرمودند: آرد جو.
گفتم: آیا میترسید از آن
بردارند یا نمیخواهید کسی
از آن بخورد؟
مولا فرمودند:
نه، هیچ یک نیست،
بلکه میترسم حسن و حسین
بر آن روغن زیتون بریزند.
گفتم: یا امیرالمؤمنین!
مگر این کار حرام است؟
فرمود: نه؛
بلکه بر امامان حق
لازم است در طعام
مانند مردمان عاجز
و ضعیف باشند تا فقر
باعث طغیان فقراء نشود،
هر وقت فقر به آنها فشار آورد
بگویند: بر ما چه باک
سفرهٔ امیرالمؤمنین نیز مانند ماست.
معاویه گفت: ای احنف
مردی را یاد کردی
که فضیلت او قابل انکار نیست.
حليةالابرار، ج۲، ص۲۳۳
{ @alill0 }
عشقِ علی گزین به دلِ خود که مرد را
عشقِ علی است از دو جهان بینیازکُن
صغیر اصفهانی
{ @alill0 }
به جابر بن عبدالله انصارى
در حالى كه از كثرت پيرى
ابروهای او روى چشمانش
افتاده بود گفتند:
شمّهاى از شخصيّت علىﷺ
را براى ما بازگو.
وى با دست خود
ابروهایش را بالا زد
و گفت:
او بهترين آفريدگان است،
جز منافق دشمنى ندارد،
و جز كافر در بارهٔ وى
شكّ و ترديد نورزد.
الأمالی ، ص۶۱
{ @alill0 }
چون لباس کعبه بر اندام بُت، زیبنده نیست
جز تو بر شخص دگر نام امیرالمؤمنین
صائب تبریزی
{ @alill0 }
اين مقام ولايت است
كه از دل آن عربهاىِ
خونريزِ تُهیدست،
از دل آن مردان محدودِ گرفتار،
روح هايى را بيرون كشيد
كه تمام هستى را
در يك گام طى كردند
و حتى به بهشت
قناعت نورزيدند.
اين مقام ولايت است كه
از ابوذر كه براى هيچ زنده بود
و براى هيچ مىمُرد،
ابوذرى بيرون كشيد
كه براى حق زنده بود
و براى او مىمرد
و حتى تنها مىمرد.
و اين مقام ولايت است
كه از بلال،
بلالى كه تا ديروز
افتخارش به اربابش بود،
بلالى آفريد كه
روياروى اربابش مىايستاد
و او را
پست و حقير و محدود مىديد
و به راهنماييش همّت بسته بود
و براى مبارزهاش آماده گشته بود.
و اين مقام ولايت است
كه از سلمان،
اين كوير تشنه
و اين مسافر پايدار،
دريايى ساخت،
دريايى از عظمت و آگاهى و عشق.
علیصفاییحائری
{ @alill0 }