معاويه، مروانبنحكم را
حاکم مدينه قرار داد
و او را امر کرد كه
برای جوانان قريش
سهمیهای تعیین کند،
پس او تعیین کرد.
امام سجّادﷺ فرمود:
من نزد او رفتم. گفت:
نام تو چيست؟ گفتم:
علی بن حسين. گفت:
نام برادرت چيست؟
گفتم: علی.
گفت: علی و علی؟
پدرت دوست ندارد
هیچ کدام از پسرانش را
رها کند، مگر اینکه
نام او را علی بگذارد.
آنگاه سهميه مرا پرداخت.
من نزد پدرم بازگشتم
و به ایشان خبر دادم.
پدرم فرمود:
وای بر
فرزند زن چشم آبی دبّاغ پوستها!
اگر برای من صد فرزند متولّد شود،
دوست دارم هيچكدام آنها را
جز «علی» نام نگذارم.
@alill0 | الکافي، ج۶، ص۱۹
می خواستم عالم پر از نام علی باشد
حالا به روی خاک، یک عالمْ علی دارم
@alill0 | شفیعی
روزى امیرالمومنینﷺ
به قمر بنیهاشم كه
در دوران كودكى
به سر مىبُرد،
فرمود: بگو يک
حضرت گفت: يک
مولا فرمود: بگو دو
حضرت در پاسخ گفت:
من با آن زبانى كه
يک گفتهام
و به يكتايى خدا
اقرار نمودهام
شرم میكنم كه
بگويم دو
و از دايرهٔ يكتايى خدا
خارج گردم.
اما اگر امر شماست
من میگویم.
مولا دو چشمان حضرت را بوسيد.
@alill0 | کتاب العباس مقرّم، ص۹۲
مرتضى از نجف آمد، تو هم از خیمه بیا
کن خلاص از غم حسرت، دل غمپرور من
@alill0 | حسینی
نصر اللهبنمجلّی میگوید:
شبی در عالم رویا
به خدمت امیرالمؤمنینﷺ
رسیدم و عرض کردم:
در فتح مکه،
خانهٔ ابیسفیان را
مأمن قرار دادید
که هر کس به آنجا برود
در پناه است.
آن وقت در کربلا
با فرزندت حسینﷺ
آنطور رفتار شد که دیدید.
حضرت فرمودند:
پاسخ تو را ابنصیفی
در اشعارش داده است.
صبح به نزد ابنصیفی
رفتم و خواب خود را
تعریف کردم. گریه کرد
و با تعجب گفت:
این اشعار را دیشب گفتم
در حالی که هنوز
برای کسی نخواندهام
و به روی کاغذ هم نیاوردهام:
[مَلَكْنا فكانَ العَفْوُ منَّا سَجيَّةً
فلمَّا مَلكْتُمْ سَالَ بالدَّمِ أبْطَحُ
وحَلَّلْتُمُ قتلَ الأسارى و طَالَما
غَدَوْنا عن الأسْرى نَعفُّ ونصفَح
فحسْبُكُمُ هذا التَّفاوتُ بيْنَنا
وكلُّ إِناءٍ بالذي فيهِ يَنْضَحُ]
وقتی ما به حکومت رسیدیم،
همه را عفو کردیم؛
زیرا عفو، صفت ما خاندان است،
اما شما که به حکومت رسیدید،
بیابان وسیعی را پر از خون نمودید.
شما قتل اسیران را مجاز شمردید
ولی ما آنان را بخشیدیم و عفو کردیم.
این تفاوت بین ما و شما کافی است؛
زیرا از کوزه همان برون تراود که در اوست.
@alill0 | حیات الحیوان، ج۱، ص۱۸۶
یاعلی ساقی کوثر تو و از شمرْ حُسین
قطره آبی به لبِ تشنه تمنّا میکرد
@alill0 | صامت بروجردی
سیدالشهداﷺ
از حضرت یحیی که
به نا حق،
سر از بدنش
جدا کرده بودند،
بسیار یاد میکرد،
میفرمود:
از بی ارزشی
و خواری دنیا
نزد خداوند متعال
همین بس، که سرِ یحیی
به فاحشهای
در بنیاسرائیل
هدیه شد.
زینب سلاماللهعلیها هم
عصر عاشورا رو به
عمر سعد کرد و فرمود
ای پسر سعد!
از خواری دنیا
نزد خداوند متعال
همین بس که تو
صدای دختر علیﷺ را
میشنوی...
@alill0 | بحارالانوار،ج۴۴،ص۳۶۵
گر علیبنابیطالب بوَد معیار صبر
آن که صبرش با علی باشد برابر زینب است
@alill0 | ژولیده نیشابوری
حضرت زينبسلاماللهعليها
فرمودند: زمانى كه
ابنملجم لعنةاللهعليه پدرم را
ضربت زد و من اثر مرگ را
در آن حضرت مشاهده كردم...
پدرم به من فرمود:
گويا تو و دختران اهلبيت را
در اين شهر كوفه اسير و ذليل
و ترسان میبينم.
شما میترسيد از اينكه
مبادا مردم شما را بربايند.
صبركنيد! صبركنيد!
به حق آن خدائی كه
حبه را میشكافد
و بشر را می آفريند
در آن روز غير از شما
و دوستان و شيعيان شما
دوستی در روی زمين
براى خدا نخواهد بود.
@alill0 | كاملالزيارات، ص۲۶۶
کوفه که شهر علی بود چنان کرد به من
وای از شام که بغض پدرم را دارند...
@alill0 | هاشمی
چنانکه در تواریخ است
تیمور لنگ چون بر شرق و غرب شام
تسلط یافت، آن دیار را که
اهل عناد با خاندان رسالت
و راضی به قتل ایشان بودند
خراب کرد!
پس وقتی تیمور به شام وارد شد
و گردن اهل شام در برابر او
خاضع شد و اهل شام دانستند که
تیمور نسبت به آنها بدخلق
و سختگیر است پس سعی کردند
به واسطه ازدواج به او
نزدیک شوند تا او را
نسبت به اهل شام نرمخو کنند.
لذا بزرگ اهل شام پیش تیمور آمد
و گفت: ای امیر، ما میخواهیم
دختری را که صاحب صفات نیک
و زیبایی و عقل و کمال است
و جز شما لایق کس دیگری نیست
به تزویج شما دربیاوریم!
پس تیمور پذیرفت و دستور داد
تا عروس را برای آمادگی جشن عروسی
به حمام شهر ببرند و بازارها را زینت کنند
و به رقص و طرب بپردازند
و اسباب نکاح و مراسم عروسی را
مهیا سازند! پس اهل شام دختر را
به حمام بردند و اسباب عروسی را
آماده کردند، در این حال امیر تیمور به
خادمش دستور داد که ناقهای ضعیف و
بیپرده و بدون پوشش و بدون پالان
تهیه کند و آن را بر در همان حمام ببرد
و عروس را سوار آن ناقه کند
و در کوچهها و بازار بگرداند
و همه اهل شهر باید به آن دختر
خیره شوند. پس خادم نیز چنین کرد!
وقتی شیوخ شهر شام غلام تیمور
و شتر ضعیف و بیپرده را دیدند
گفتند: این چه کاری است؟
غلام گفت: این دستور امیر است!
پس مردم و شیوخ شهر از حیرت
به یکدیگر نگاه میکردند
و بسیار غضبناک شدند.
پس به سوی تیمور لنگ رفتند
و گفتند: خدا امیر را سلامت بدارد،
این چه کاریست که خادم شما انجام داد؟
و ما حقیقتا از سخن او مطمئن نیستیم و
حاشا که به مثل تویی چنین دورغی ببندد؟
امیر تیمور گفت: وای بر شما،
من او را اینچنین دستور دادهام.
اهل شام گفتند:
چطور چنین دستوری دادید؟
خدا و رسول به این خواری ما راضی نیستند
و در جاهلیت نیز با بزرگان چنین نمیکردند.
تیمور گفت: وای بر شما اهل شام،
اگر شما این عمل را نمیپسندید
چرا همین کار را قبلا با عترت پیامبرتان
کردهاید؟ شیوخ گفتند: ای امیر،
این دختر از بزرگ زادگان اهل شام
و اهل شرف و حسب و نسب است،
و این دختر از نظر مقام بالاترین،
و در عفت پاکدامن ترین اهل شام است،
او دختر حاکم ماست!
پس وقتی کلام شامیان بدینجا رسید
تیمور گریبان خود را پاره کرد
و چنان گریست تا غش کرد
و وقتی به هوش آمد گفت:
وای بر شما ای اتباع یزید
و فرزندان اتباع یزید!
به من خبر دهید که کدام شاهی
برتر از رسولاللهﷺ و کدام دختری
پاکدامنتر از دختران امیرالمومنینﷺ است؟
شما دختران پیامبر را در بازارهایتان گرداندید
و با زنانتان برای تمسخر آنها
از خانههایتان خارج شدید.
دوزخ بر شما باد، آیا حسینﷺ حجت خدا
و فرزند حجت خدا نبود که
اهل و عیالش را درحالیکه
اسیرتان بودند سوار بر ناقهها
از شهری به شهر دیگر به اسارت بردید؟
@alill0 | شجره طوبیٰ، ج۱، صفحه۴۶
باد صبا ببر به نجف روضهٔ مرا
روضه بخوان که دختِ علی در امان نبود
@alill0 | هاشمی