محبت شه مردان مجو ز بی پدری
که دست غیر گرفتهست پای مادر او
بایرام خان
{ @alill0 }
بهلول غالب اوقات
در آسیابی به سر میبرد،
و عصایی به همراه داشت
و هرگز از آن جدا نمی گشت.
بچهها جای او را میدانستند
و او را اذیت میکردند.
وقتی آزار آنها زیاد میشد
به آسیابان میگفت:
«تنور داغ شده است
و آتش جنگ شعله گرفته.
حال با دلیلی که
از جانب خدا دارم
به کارزار بروم.
چه میگویی؟»
آسیابان میگفت:
«تو هر چه میخواهی
انجام ده.»
وی از جا میپرید
و به سوی کودکان
با عصا حملهور میشد
و کودکان بر زمین میافتادند
و گاه عورت آنها
نمایان میشد.
بهلول میایستاد
و میگفت:
«عورت مؤمن
پناهگاه اوست،
اگر این پناهگاه نبود،
عمروعاص از دست
امیرالمؤمنینﷺ
در صفین نجات نمی یافت»
و سپس حمله میکرد
و چون بچهها
فرار میکردند
میگفت:
«امیرالمؤمنینﷺ
ما را فرمان داده است
که هر کس
به جنگ پشت کنَد
او را تعقیب نکنیم
و بر مجروح حمله نکنیم»
پس نزد آسیابان باز میگشت
و عصا بر زمین میانداخت.
کشکول شیخ بهایی، ص۷۲۹
{ @alill0 }
مردی ز کنندهٔ در خیبر پرس
اسرار کرم ز خواجهٔ قنبر پرس
گر طالب فیض حق به صدقی حافظ
سرچشمهٔ آن ز ساقی کوثر پرس
حافظ شیرازی
{ @alill0 }