.
یکسال گذشت...
نمیدونم چرا گاهی حس میکنم
سالهای بچگی خیلی دیرتر میگذشت...
اون سالها یکسال به قد یک عمر بود
کلی روز و شب میگذشت
یه نوروز و بهار پر از عیدی
خونه دایی و خاله و فامیل رفتن
یه تابستون پر از بازی و شیطونی
یه پاییز و زمستون تو مدرسه با دوستامون میگذروندیم... درس و بازی و دعوا و امتحان و مشق شب...
چقدر طول میکشید و چه خوش میگذشت...
.
یه سال هرروز صبح زود از رختخواب کنده
میشدیم و میرفتیم سرکلاس
یادش بخیر اون روزا که واسه برف تعطیل میشدیم...
چه لذتی داشت برف بازی و تعطیلی و
سفیدی همه شهر، تا چشم کار میکرد...
و چه آرامشی داشت سکوت بعد از یه برف سنگین...
#دلنوشته
.
.۱
یکی از واقعیتایی که باعث آرامشم شد، که شاید یکساله پذیرفته باشمش، اینه که دنبال نباشم در مرحلهای از زندگیم، به جایی برسم که هیچ امر نگران کننده یا دغدغهای نداشته باشم...
شاید تا حالا صد بار این رو تجربه کردم
که بعد از عبور از یک مرحله سخت در زندگی مثل:
دادن امتحانات آخر ترم
قبولی دانشگاه
ترم های دانشگاه
قبولی پایان نامه
پیدا کردن کار
رفتن به خدمت
ازدواج
تغییر شغل
به دنیا اومدن بچهها
و ...
باز هم مراحل و دغدغه های جدیدی به وجود میان. اما به تازگی تونستم به این باور برسم و از ته دل اون رو قبول کنم:
که راحتی و رفاه و بیدغدغه بودن در این دنیا پیدا نمیشه... نیست!!!
این واقعیت خیلی آرومم کرد، چون قبل از پذیرشش در پی چیزی بودم که ناجستنی بود. ولی حالا میبینم هر مرحله از زندگی چالشهای خاص خودش رو داره و آرامش واقعی در ارتباط باخدا و شاید در جهانی دیگه میسر میشه. اما اینجا و با غرق شدن در دنیا نه...
شبتونم بخیر :)
پ.ن: تصویر در مسیر مشهدالرضا
#دلنوشته
تو این لحظه شادن
ولی خیلی وقتها سرچیزای
کوچیک جیغ و گریه راه میندازن...
لبخندشون دل آدم رو میبره
ولی دراومدن هر دندون پشت این
لبخند با کلی شب بیداری همراهه...
حرف زدنشون شیرین و با مزهست ولی
بزرگ که میشن ممکنه با حرفاشون
دلت رو بشکنن...
چند سال پیش وقتی یه مامان و بابا
با یه بچه تو بغلشون میدیدم میگفتم
چه حس خوبی داره ولی وقتی نیم ساعت
بیرون از خونه حمل میشدن دیدم چقدر
میتونه این کار خسته کننده باشه...
خلاصه که بچه داشتن در کنار سختیهاش
خیلی زیبایی داره و در کنار زیباییهاش
خیلی چالش و مشکلات ...
شاید هرکاری تو این دنیا همینطوریه
به قول امام علی (ع):
[اَلدُّنیا] دَارٌ بِالْبَلَاءِ مَحْفُوفَةٌ
#دلنوشته
میگفت مادربزرگم خیلی تنها بود
و کسی او را دوست نداشت، چون
زن بداخلاقی بود...
از او پرسیدم چون بداخلاق بود کسی
او را دوسـت نداشـت، یا چـون کسـی
او را دوست نداشت بداخلاق بود ؟
به فکر فرو رفت...
.:.
اکثر افراد دوست نداشتنی اطراف ما،
یا کسانی که خوش نداریم با آنها ارتباط
برقـرار کنیم، اتفاقا بیشتر از همه تشنه
محبتند ! و مستحق دریافت آن
و چه سخت است و چقدر هنر میخواهد
به کسی محبت کنی که دوستش نداری؛
ولی مگر عُمق معنای عشق ورزی همین
نیست؟ همانطور که خدا اینگونه است.
#دلنوشته