من هنوز راه میرفتم. هنوز جواب سلامها را میدادم. هنوز گاهی میخندیدم. و همین باعث شد همه فکر کنند زندهام. اما کسی نپرسید درون این بدنِ آرام، چه کسی هر شب مراسم خاکسپاری خودش را برگزار میکند. کسی ندید چگونه هر شب بخشی از من را به خاک میسپارند؛ آرزوهایی که دیگر توان نفس کشیدن نداشتند، حرفهایی که هرگز گفته نشدند، و آدمی که آرامآرام زیر آوارِ سکوتِ خودش دفن شد.
همه حضورم را شمردند، اما غیابِ من از خودم را نه.
و من هم کمکم یاد گرفته بودم برای مرگِ تدریجیِ خودم لبخند بزنم.
من قرار نیست در موردش چیزی بگم ،همه چیز واضح بود و تو توی شب عینک دودی زده بودی.
Hear it in your tone
You're slowly letting go
are you turning off your phone?