هر از گاهی به خودکشی فکر میکنم،مرگی خود خواسته تنها وقتی که از عذاب لذت میبری.
چه خود را غرق کنی ،چه از پل بپری،چه رگ خودت را بزنی،و هزار روش دیگر.
اما بعد با خودم میگویم همه افرادی که خودکشی میکنند مثل هم نیستند
یکی از خشم،یکی از غم،یکی از عذاب وجدان و یکی هم از خوش حالی!
آری کسی که همه چیز دارد و هیچ مشکلی در زندگی اش پیدا نمیکند از روی سرگرمی خودکشی میکند.
اما میدانی دلم میخواست خودکشی کنم از رو غم ،خشم،بی هدفی .
ولی نمیتوانستم به خود اطمینان بدهم که حتما میمیرم .
#محتوا_قلب
از آن سوی تاریکی
هر از گاهی به خودکشی فکر میکنم،مرگی خود خواسته تنها وقتی که از عذاب لذت میبری. چه خود را غرق کنی ،چه
با خودم فکر میکردم اگر خودکشی کنم و نمیرم مدام بیشتر از قبل سرزنش میشوم
دید مردم نیز نسبت به من عوض میشود.
پس تصمیمی گرفتم .
به طور خاموش خودکشی کردم !
یک شب تا صبح گریه کردم،اشک ریختم،فریاد های بی صدا سر دادم،چشم بر هم نزاشتم.
از فردای آن شب دیگر من مرده بودم
هیچ احساسی در من وجود نداشت.گویی قلبم همانند شهری متروک شده بود،و بی احساسی در آن زندگی میکرد.
دیگر به حرف کسی اهمیت نمیدادم ،هیچ کس و هیچ چیز به چشمم نمیامدند،حتی مرگ عزیزترینم.
#محتوا_قلب
از آن سوی تاریکی
با خودم فکر میکردم اگر خودکشی کنم و نمیرم مدام بیشتر از قبل سرزنش میشوم دید مردم نیز نسبت به من عوض
از آن روز کمتر حرف زدم و در سکوت نقشه کشیدم،هدف های جدید داشتم،و به گونه ای رفتار کردم که گویی در این دنیای فانی
هیچ چیز اهمیت ندارد
غیر از خودم.
کم کم تبدیل به تکه سنگی خاکستری و سخت شدم.سنگی که هیچ چیز جلو دارش نبود.
همه او را به سنگدلی میشناختند و دیگر خبری از آن ،دختر خوش قلب که روزی در این دنیا زندگی میکرد نبود.
و این بود داستان قلب من
#محتوا_قلب