🌳🌳🌳
🌳🌳#امام_حسن_عسکری علیه السلام:
🌳 لا يَشغَلْكَ رِزقٌ مَضمونٌ عن عَمَلٍ مَفروضٍ
🌳 مبادا [سرگرم شدن به] روزى ضمانت شده، تو را از كار واجبى باز دارد.
🌳 ميزان الحكمه جلد۴، صفحه۴۳۰
🌳🌳🌳
@amn_org
🌳🌳🌳
🌳🌳امید،
به آدمِ خسته، انرژی میده
به آدم گرسنه، تحمل میده
به آدم خوابالود، بیداری میده
و...
🌳امید باعث میشه آدم متوقف نشه
و ادامه بده و جونِ دوباره بگیره...
🌳🌳🌳
@amn_org
🌳🌳🌳
🌳🌳 مادری کردن
🌳مادری کردن یه مهارتِ کسب کردنیِ که به تعداد فرهنگها و جوامع مختلفْ متنوع و متکثر هست.
🌳و این درست برعکس #رویکردهای_غالبِ روانشناسیِ که تزهای واحدی رو برای تربیت در همه جای دنیا معرفی میکنه.
🌳ما باید یاد بگیریم که مادری آموختنی هست، مادری نسبی هست، مادری متوقف شدنی نیست و با رشد بچهها تغییر میکنه، اونم رشد میکنه و به سمت متکامل شدن میره.
🌳یعنی چی، یعنی مادر به مرور مادر میشه، مهارت پیدا میکنه و مثل هر عمل آموختنیِ دیگهای، مادری رو یاد میگیره ...
🌳آخرشم اینکه مادری کردن فقط یه مهارت نیست، یه جور آگاهی جدید نسبت به هستی و خود هست. مثل یه فرصت دوباره میمونه.
🌳 دقیقاً مثل اینکه آدم با مادر شدن تازه میفهمه که چقدر کار نکرده روی خودش داره. آخه مادری کردن #خودآگاهی میاره، بدجور هم خودآگاهی میاره ...
#حمید_کثیری
🌳🌳🌳
@amn_org
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌳🌳این کلیپ در اینستاگرام چند ده میلیون بازدید خورده. حق هم همین است، باید این میزان بازدید میگرفت ...
#تربیت
#حمید_کثیری
@amn_org
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌳🌳 همه مردها اینقدر دلشون نازکه،
کافیه که خانم از راه احساس وارد قلب مرد بشه . . . .
@amn_org
🌳🌳🌳
🌳🌳 عاشقانه یک جنین با مادرش
#داستان_فکت
🌳 قسمت دوم: سایه شوم شک
🌳آرامش لانه امنم به تدریج جای خود را به نگرانی داد. کلماتی مبهم و نگرانکنندهای را از مکالمات مادر و پدر میشنیدم. «ناخواسته»، «اشتباه»، «مشکل»؛ این کلمات در ذهنم اکو میشدند و ترس عجیبی را در دلم ایجاد میکردند.
🌳در ابتدا، این صداها را نادیده میگرفتم. دنیای من، دنیای عشق و آرامش بود و نمیخواستم به این صداهای ناهنجار توجه کنم. اما با گذشت زمان، این صداها بلندتر و واضحتر شدند. من متوجه میشدم که چیزی درست نیست.
🌳مادرم دیگر آن آرامش سابق را نداشت. صدایش لرزان شده بود و گاهی اوقات میشنیدم که گریه میکند.
🌳نوازشهای مادرم دیگر آنقدرها آرامبخش نبودند.
🌳انگار که او هم درگیر یک نبرد درونی بود. من سعی میکردم با حرکاتم به او آرامش بدهم، اما فایدهای نداشت.
🌳یک روز، مادرم با صدایی لرزان به شکم من دست کشید و گفت: «تو ناخواسته بودی». قلبم از این جمله فشرده شد.
🌳 من نمیدانستم چه اتفاقی در حال رخ دادن است، اما میفهمیدم که چیزی اشتباه است.
🌳من به مادرم نیاز داشتم. به نوازشهایش، به صدای آرامشبخشش. اما او خودش به آرامش نیاز داشت.
🌳 من در این تاریکی مطلق، تنها بودم و از آینده میترسیدم...
ادامه دارد...
#استاد راجی
#داستانهای_تبیینی
#سقط_جنین
🌳🌳🌳
@amn_org