آنچه امروز بر زنان افغانستان میگذرد، صرفاً سلبِ چند حق اجتماعی نیست؛ تراژدیِ فرسایشِ انسان است. گویی تاریخ، که میبایست دفترِ تکاملِ خرد باشد، بار دیگر به نخستین صفحاتِ تاریکِ خویش بازگشته و اینبار، حاشیههایش را با نام زنانی نوشته است که جرمشان چیزی جز زن بودن نیست. آنان را از کلاسهای درس، از میدانهای کار، از عرصهی اجتماع و حتی از ابتداییترین امکانِ ظهورِ خویشتن محروم کردهاند؛ چنانکه انگار اراده کردهاند نیمی از یک ملت را نه در زندان، که در سکوت محبوس سازند.
تماشای رنج آنان، مواجهه با اندوهِ چند انسان نیست؛ ایستادن در برابر آینهای است که شکستِ وجدانِ بشری را بازمیتاباند. هر چهره، سندی است بر آنچه استبداد، آنگاه که بر جان آدمی سایه میافکند، با کرامتِ انسان میکند. درد، در نگاهشان دیگر حادثهای گذرا نیست؛ به اقلیمِ دائمیِ زیستن بدل شده است، اقلیمی که در آن، رؤیا پیش از آنکه متولد شود، به سوگ مینشیند.
با این همه، شگفت آن است که امید، همچنان در ژرفای این تاریکی نفس میکشد. زیرا حقیقت را میتوان به بند کشید، اما نمیتوان از بودن ساقط کرد. میتوان پنجرهها را بست، اما توانِ خاموش کردن میلِ انسان به روشنایی، در اختیار هیچ قدرتی نیست. هر زنی که هنوز در دلِ این ظلمت، خاطرهی آزادی را از یاد نبرده است، خود برهانی است بر شکستِ قطعیِ استبداد؛ چرا که استبداد، پیش از آنکه سرزمینی را اشغال کند، محتاجِ تسخیرِ روح انسان است، و روحی که هنوز امید را به یاد دارد، هرگز به تمامی فتح نشده است.
شاید روزی که غبارِ این سالهای سیاه فروبنشیند، تاریخ بیش از آنکه از صاحبانِ قدرت بنویسد، از زنانی یاد کند که در میانهی ویرانی، آخرین شعلههای کرامتِ انسانی را با جان خویش پاس داشتند؛ زنانی که ثابت کردند آزادی، پیش از آنکه در خیابانها و قانونها متولد شود، در ژرفترین لایههای روح انسان مأوا دارد و هیچ ظلمی، هرچند دیرپا، توانِ خاموش کردن آن را نخواهد داشت.
#یادداشت
زیرزمین
میگوید: ایرانیها چرا نمیروند از افغانها دفاع کنند، اگر اینطور آدمهای خوبی هستند؟ با عصبانیت می
"تلخ آنجاست که ارزشِ رنجِ زن، نه با انسانبودنش، بلکه گاه با جغرافیایِ رنجش سنجیده میشود."
هدایت شده از living kills
بچها من میخوام اینجارو عمومی کنم
ممبراتونو قرض بدید بهم، مرسی🤍
زندگی در اوج خود به هنر تبدیل میشود.
یعنی که زندگی در هنر به جلوهی عشق عیان میشود.
فکر میکنم وایولت، زندگی بزرگی بود که تمام احساسات زندگیهای دیگر رو درون خودش جا داده بود. وایولت فقط یه عروسک خاطرهخودکار نبود، تجربه عمیقی از واقعیتهای ناملموس دنیا بود.
جنگ، عشق، مرگ، نفرت، کودکی، دوستی، غم، شادی و شاید تمام هرآنچیزی که زندگی رو به ما میبخشه.
چیزی که باعث شد وایولت داستانش رو رقم بزنه، وفاداری بود که به گیلبرت داشت_که باعث شد سالهای سال دنبال جمله "دوستت دارم" بگرده.
شاید این دو نفر کنار هم قرار گرفتن تا یهروزی دختر یتیمی که اسمی هم نداشت، بتونه از یه سلاح جنگی به یه انسان واقعی تبدیل بشه و انسانیتهای زیادی رو در دل دیگران زنده کنه. این وجود، برای گیلبرت عشق بود؛ اون نیاز به عشق داشت و وایولت نیاز به زندگی.