در دوربینِ ذهنیِ من شما صندلی تنها و سرخوش از زندگیِ طبیعتوار بدون انسان هستید. صندلی که اینبار نه برای بشریت، بلکه برای خستگی در کردن حیوانات جنگل در کنار رودخانهای آرامبخش اقامت گزیده است.
برای: آسمان بهاری
در دوربینِ ذهنیِ من شما شمشیری استوار و برجای مانده از عهدِ دور گذشتگان هستید.
شاهزادهای که شمشیر خود را به نشانه سوگند عشق آتشینِ خود برای معشوقهاش به یادگار گذاشت، اما در فدا کردنِ جان خویشتن از خود اثری باقی نماند؛ و اینک تاجِ آن ملکهی زیباروی پس از مرگی که بهدلیل فراق شاهزاده بود، در کنار شما نهادینه شده است. باشد که روح این دو مجنون در تاج و شمشیر حلول پیدا کنند.
برای: Manphor?!
در دوربینِ ذهنیِ من شما یک ابر هستید.
سپیدیِ تنتان هنوز بوی آسمان میدهد، اما در میانهاش، نخِ باریکی از سرخ، آرام تا زمین پایین آمده؛ انگار آسمان بخیهای را کشیده و زخم، تازه یادش افتاده که باز شود.
باد دورِ شما میچرخد، اما جرئت ندارد این رشته را پاره کند؛ مبادا تمامِ سکوتِ آسمان یکباره فرو بریزد.
از دور، شبیه ابرید؛ از نزدیک، شبیه قلبی که خودش را در لباسِ مه پنهان کرده است.
و این قطرهی سرخ، نه خونِ ابر؛ آخرین واژهایست که آسمان پیش از خاموش شدن، از دهانِ نور انداخته است.
برای: یهگوشهجا
در دوربینِ ذهنیِ من شما سیگاری هستید که پیش از آنکه آتش خاموشتان کند، اثری از یک بوسه بر لبهتان نشسته است. نه آن ردِ رژ برای فریب بوده، نه آن سوختگی برای نمایش؛ فقط انگار کسی لحظهای دوستتان داشته و دنیا بقیهی کار را تمام کرده است. میان خاکسترها آرمیدهاید، بیآنکه از گلهای نقشبسته بر ظرفِ زیرتان چیزی کم شود؛ انگار زیبایی و فرسودگی از همان ابتدا قرارِ ملاقات داشتهاند. شما بیشتر شبیه جملهای هستید که گویندهاش پیش از گذاشتنِ نقطه، از ادامهی آن منصرف شده است؛ اما آخرین نفسِ دود، هنوز با سماجت، نامِ همان بوسه را در هوا مینویسد.
برای: لیلا درو وا کن مویوم
تو زندگیم همیشه تو همهچی وسط بودم
مثلا یه بنای تاریخی مهم نیستم، یه خونه متروکه که هیچکس نمیشناسه هم نیستم.
مثلا شاید بتونم بگم اون توالتی هستم که هیتلر برای آخرینبار توش قضای حاجت کرد.