من هنوز هم یادمه دورهمیهای کتابامون رو، بهخصوص خونه پروین اعتصامی که آقای رحمانی برامون از ادبیات روسیه صحبت کرد.
یا جلسههای دروازه زمان رو که من و الهام سر اینکه کی اول شروع کنه به هم تیکه مینداختیم.
یا اون سیکیلو سبزی پاککردنای دقیقه نودی که یه لشکر کمک میرسوندن بهش.
یا اون کتابخونهی دنج و قشنگ ته حسینیه که کنارش مینشستم و با حرص و فشار منتظر بودم کتاباشونو تحویل بدن.
یا اون شب قدرا و احیای نیمهشعبانها با برنامههای خاص خودشون.
قرار قدر دوسالهای که داشتم همه رو بهخاطرش جونبهسر میکردم.
جلسههای اقیانوس تصویر با رنگارنگ بودن نظرات و تحلیلهاش.
گزارشنوشتنایی که ساعتها براش وقت میذاشتم و عاشق این قسمتش بودم.
جمعههای کوهنوردی و سفرای مشهدی که هیچوقت نشد برم.
گروه کتابخوانیمون که نهایتش شد بیست تا کتاب کمحجم و پرحجم، با تمام دردسرا و خستگیاش.
و در نهایت قطعهای از بهشت برای من که مبدا بود و مقصد، آغاز بود و پایان، جزئی از من بود و من جزئی از اون که تموم شد و تموم..
ولی کاش هیچوقت اون کنجِ خلوتِ تنگ و شلوغ خودم با رنگای سبز و قرمزش رو از دست نمیدادم.